تاریخ هفت کشور
خداوند اين كشور را از شر دشمن ، خشكسالي و دروغ محفوظ نگه دارد
پس از تسلط كوروش بر فنيقيه و بابل ، او خواست ماساژت ها را هم مطيع شاهنشاهي ايران كند. ماساژت ها چنانكه هرودوت مي نويسد: مردمي بودند كه از لحاظ خشونت و تندخويي معروف بودند. با اين حال هرودوت از آنها به عنوان ملتي شجاع و بزرگ ياد مي كند. آنها در اطراف رود سيحون ( ماورالنهر ) زندگي مي كردند. بعضي ها اين مردم را سكايي مي دانند. انگيزه لشكركشي كوروش به شمال شرقي ايران متعدد است. براي نمونه مي گويند كه كوروش ابتدا به ملكه ماساژت ها كه بيوه پادشاه آنها بود ، پيشنهاد اتحاد داد و حتي از او خوستگاري كرد ، اما ملكه ماساژت ها از آن بيم داشت كه كشورش در دست شاهي كه تمام منطقه را تسخير كرده بود ، گرفتار شود. در نتيجه پيشنهاد كوروش را رد كرد. اما كوروش با راهنمايي بزرگان و درباريان خود و با ترفندهاي ويژه اي به كشور آنها حمله مي كند و سربازان هخامنشي موفق مي شوند پسر ملكه ماساژت ها اسير كنند. ملكه از ترفندهاي كوروش بسيار ناراحت مي شود و با باقي مانده سپاهيان خود به ايرانيان حمله مي كند. در اين نبرد كوروش پس از 28 سال پادشاهي كشته مي شود و سپاه ايران شكست مي خورد. اين رويداد در سال 530 (پ. م ) واقع شد. البته كوروش توانست به اعماق قلمروي سكاها نفوذ كند و ازآمودريا هم بگذرد ولي بخت با او يار نبود. برابر نوشته هاي هرودت كوروش قبل از جنگ با ماساژت ها در خواب ديده بود كه داريوش پسر بزرگتر هيستاسپ (ويشتاسب) ، بر روي دو شانه اش پرهايي دارد كه با يكي آسيا را پوشانده و با ديگري بر اروپا سايه افكنده است. داريوش در آن زمان نتها بيست سال داشت و در پارس بود ، كوروش از ديدن اين خواب بسيار هراسان شد و انديشيد كه شاهزاده جوان در فكر فرو ريختن شهرياري او است. بنابراين دستور داد كه داريوش را از پارس به نزد او بياورند. آنگاه كوروش به نگراني مهم تر خود كه جنگ با ماساژت ها بود برگشت ، اما متاسفانه در نبردي كه روي داد كشته شد. پس از كشته شدن كوروش در جنگ پيكر او را احترام به پارس منتقل كردند و با آيين ويژه نظامي و درباري در محل پاسارگاد كنوني به خاك سپردند. رهبر و گرداننده اصلي آئين خاكسپاري كوروش ، داريوش بود كه سخنراني مفصلي در مورد جنگ ها و خصوصيات اخلاقي خوب كوروش و كارهاي نيك او ايراد كرد. به هرحال سرانجام هر كس مرگ است و شكست كوروش در واپسين جنگ اگر چه بسيار سخت بود ولي اهميت چنداني نداشت چون شاهنشاهي هخامنشي همچنان به حيات خود ادامه مي داد. سردار زن ايراني كه خواهر اريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهي داريوش سوم بوده است. وي در نبرد با اسكندر گجــستك? همراه اريوبرزن فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهاي بختياري راه را بر اسكندر بست . ولي يك ايراني راه را به اسكندر نشان داد و او از مسير ديگري به ايران هجوم اورد. با اين حال هم اريوبرزن و هم يوتاب در راه ميهن كشته شدند و نامي جاويدان از خود بر چاي گذاشتند درياسالار بانو ارتميز : نخستين و تنها بانوي درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش از ميلاد به مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خــشايارشاه رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت ميكرد . تاريخ نويسان يونان او را در زيبايي برجستگي و متانت سرامد تمامي زنان ان روزگار ناميده اند. اتوسا : ملكه بيش از 28 كشور اسيايي در زمان امپراتوري داريـــــــــــوش بزرگ . هرودت پدر تاريخ از وي به نام شهبانوي داريـــــوش بزرگ ياد كرده است و اتوسا را چندين باد در لشكر كشي هاي داريوش ياور فكري و روحي داريوش بزرگ دانسته است. ارتادخت : وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم اشكاني. به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روســــي خاور شناس بزرگ او ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي كوچكتـــــرين خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد. ازرمي دخت : شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خـــــــــسروپرويز پس از " گشناسب بنده " بر چندين كشور اسيايي پادشاهي كرد. اذرناهيد : ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنـــــــشاهي شاپور يكم بنيانگزار ساسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقتدارات دولتي او در قلمرو ايــــران در كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايـش كرده است. پرين : بانوي دانشمند ايراني . او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــيلاد هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و كنار ممالك اريايي گرداوري نمود و يكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين براي هميشه تبت گرديده است. فرخ رو : نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد. گردافريد : يكي از پهلوانان سرزمين ايران. تاريخ از او به عنوان دختر كژدهم ياد ميــكند با لباسي مردانه با سهراب زورازمايي كرد . فردوسي بزرگ از او به عـــنوان زني جنگو و?دلاور سرزمين پاكان ياد ميكند. ارياتس : يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهاي پيش از ميلاد. مورخــين يوناني در چندين جا نامي از وي به ميان اورده اند. هلاله : پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي ( 391 يشتا 274+1 يشتا 2 ) در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست . از او به عنوان هفتـــمين پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را " هماي چهر ازاد ) نيز گفته اند. مردان ايران باستان بانوان خود را احترام بسيار ميگزاشتند و در تمامي امور با انها مشورت ميكردند و براي ايده و عقيده انها احترام بسزايي قائل بودند. نویسنده : حسین به همّت دیدهبان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران، همایش «میراث فرهنگی اصفهان در خطر» در طی دو روز در تالار موزهی فرش تهران با شرکت جمعی از کارشناسان و دوستداران میراث فرهنگی برگزار شد. به گفته کارشناسان اگر فاصله مترو تا سیوسه پل از 200 متر کمتر باشد سیوسه پل قطعاً فرو خواهد ریخت در حالی که فاصلهی امروز آن کمتر از 40 متر است. ازدیاد رفتوآمد در چهارباغ و تسریع تخریب مسجد طلاب که کلکسیون کاشیکاری جهان است و نابود کردن بافت تاریخی برجستهی ایران و جهان، از آشکارترین پیآمدهای عبور مترو از زیر خیابان چهارباغ است در حالی که پیش از این، گزینهی دیگر، خیابان شمسآبادی، مورد تأیید قرار گرفته بود و این عدم رعایت نظر کارشناسی باید مورد پیگیری جدّی حقوقی قرار گیرد. در روز نخست همایش، چهارشنبه چهاردهم اسفندماه، نخست حسن ظهوری، خبرنگار گزارشی از روند ساخت مترو در چهارباغ از نگاه ناظری بیرونی ارایه داد. گزارش وی با نمایش عکسهایی از قطع درختان کهنسال چهارباغ که از 40 تا بیش از 100 سال عمر داشتند همراه بود که چگونه در خیابان چهارباغ پایین بیش از 100 درخت برای ساختن ایستگاه مترو قطع شده است. لازم به توضیح است که تاکنون خبرگزاریها، روزنامهها، تارنماها و تارنگارهای زیر گزارش همایش یاد شده را پوشش دادهاند. با سپاس ویژه از این گرامیان که ما را در هرچه بازتاب دادن این همایش یاری رساندند. خبرگزاری دانشجویان: روز نخست - روز دوم به نقل از :دیدبان یادگارهای فرهنگی ایران در هر دوره ای از تارخ شاهد، تکسواری بخشی از این کره خاکی و سردمداری مردمانی هستیم که فرهنگ، زبان، و آداب ویژه خود را دارند . خارج از بحث درباره تحمیل خواسته ها (سلطه انگلیس بر هند و...) و یا ارج نهادن به فرهنگ مردمان(رفتار کورش بزرگ در بابل و رفتار کبوجیه درمصر و...) که در اختیار قوم پیروز بوده و است و در تاریخ می بینیم، و جدا از چرایی و چگونگی آن در این جستار در باره رفتار و توانایی پدافند مردمان که از جنبه فن آوری و پیشرفت در درجات پاین تری قرار دارند می پردازیم. در جهان امروز ما بخش غربی زمین و سردمدار آنها آمریکا قرار دارد که از نظر پیشرفت علمی در جایگاه بالایی قرار دارد با علم بر اینکه این مردمان از لحاظ فرهنگی ،رفتاری متفاوت با خوی و رفتار فرهنگی ما دارند و با آگاهی بر اینکه این کشور تازه تاسیس270 ساله و یا دیگر کشورهای بی ریشه ،تاریخی برای عرضه ندارد، تبدیل به جایگاهی شده است که گروهی از روی سطحی نگری بهشت موعود خود قرار داده اند و حاظر می شوند در کشوری با هویتی دیگر به زندگی بپردازند وبا رفتارهایی ناپسند روبرو گردند (و یا زندگی خوبی و خوشی داشته باشند)فارغ از حس خویشکاری و آزادگی اکنون به سخنی درباره جایگاه فرهنگی وپیوستگی تاریخمان از قول بیگانگان می پردازیم در رویه 114 از جلد یکم یونانیان و بربرها می خوانیم هرودوت به منزله نتیجه گیری تواریخ خود می گوید:ایرانیان به جای زیستن در سرزمینی پر نعمت و تحمل رنج بندگی تر جیح می دهند که در همان کشو ر خشک و خشن بمانند ولی آزاد و فرمانروا باشند :و در سخنی از آرتور پوپ می خوانیم خلاصه آنکه جهان به ندرت فرهنگی به این اندازه زنده و فعال دیده است.یونان و روم در دوره های تاریخی از لحاظ تعداد ریشه های ثمر بخشی و گسترش دامنه کار آمدی این افکار از ایران فراتر رفته اند.(!)ولی روزگار یونان و روم در مقایسه با روزگار ایران بسیار کوتاه بوده اگر واحد مقیاس را زندگی تاریخی ایران بگیریم یونان جز واقعه ای کوتاه و افتخار آمیز و عظمت روم جز پرده ای از نمایشنامه جهانی نیست.پدیده ای با چنین عظمت در پهنه تاریخ انسان را حیرت زده می کند تاریخ جهان تا زمانی که منابع قدرت ایران کشف و بنیان اندازه گیری نشوند غیر قابل فهم خواهد ماند. آرتور پوپ-پژوهشی در هنر ایران-اکسفورد1938 به نقل از یونانیان و بربرها-امیر مهدی بدیع-جلد1-رویه28 اکنون با خود بیندیشیم که اگر پس از یورش مقدونیان،تازیان،مغول ها،و...اگر نیاکن ما این میدا ن را تهی می گزاشتند و مبارزه نمی کردند اکنون ما در چه جایگاهی قرار داشتیم؟ ایرانی که بارها پس از یورش مقدونیان،تازیان و...به تعالی رسیده و دوباره سردمدار جهان گردیده است و این بار هم این سرو خمیده قد راست می کند تا همگان بدانند سختی ها گذرا هستند ولی ایران ما همیشه پایدار فردوسی بزرگ می گوید همه جای ایران سرای من است که خوب و بدش از برای من است پیر مغان حافظ شیرازی در یک بیت این سخنان را خلاصه کرده است سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد بدينوسيله، نگرانی شديد خود را از رويدادهای تلخی که اين روزها در کشورمان رخ داده و گنجينههای باستانی و گرانبهای ميهنمان را يکی پس از ديگری به نابودی میکشد، اعلام نموده و ضمن يادآوري وظيفهي دولت يعني نگهداری و پاسداری از گنجينههای اين سرزمين، از ميان انبوه ويرانیهايی که اين روزها دل هر ايرانی پاکنهادی را به درد آورده است ، پنج پارهي زير را نگرانکنندهتر از همه دانسته و آنها را به آگاهی ملت گرامی ايران میرسانيم: 1. ما از هماهنگیهای انجامشده ميان سازمان ميراث فرهنگي و مديريت بريتيشميوزيوم لندن برای بازگشت – اگرچه موقت – منشور حقوق بشر کوروش از موزهي بريتانيا به گنجينهي ملی ايران و نمايش همگانی آن، به شدت نگران بوده و از هماکنون دلواپسی ژرف خود را از اين موضوع، به آگاهی همميهنان و نيز همهي نهادهای فعال فرهنگي میرسانيم. زيرا بر اين باوريم که سازمان ميراث فرهنگي، هرگز کارنامهي روشنی در پاسداری از گنجينههای کشورمان نداشته و ندارد، و برای نمونه همان بس که نتوانسته تا از سنگنوشتهي ارزشمند جزيرهي خارک ، بيش از 199 روز نگهداری نمايد. همچنين هنوز هم مردمِ بزرگوار ايران ، خاطرهي تلخ ربوده شدن «لوح زرين تختجمشيد» از همين گنجينهي ملی ايران و و سپس پخش خبري مبني بر آب کردن آنرا ، از ياد نبردهاند. 2. همانگونه كه كارشناسان غيردولتي از همان آغاز پيشبيني كرده بودند، رطوبت سنجهاي پاسارگاد نمِ بسيار بالايی را پيرامون آرامگاه کوروش بزرگ نشان دادهاند و با آنکه همهي گروههای ميهنپرست، پيش از آبگيری سد سيوند، بارها و بارها درباره اثرات ويرانگر اين آبگيری هشدار داده بودند،ولي هنوز هم- و بر خلاف وعدههاي دادهشده – شاهد اقدام مثبتي براي تخليهي آبهاي آن سد نبودهايم ، تا پس از قطع شمار بالايي درخت منحصر بهفرد و نابودي محوطههاي باستاني تنگِ چشمه (تنگ بلاغي)، دست كم اينك از شدت آسيبهاي پيشِ رو بكاهيم. 3. شنيده ميشود كساني به جرم ويران نمودن سنگنوشتهي جزيرهي خارک دستگير شدهاند. هر چند پيرامون علت دستگيري دستكم يك تن از آنها ابهامهايي وجود دارد ولی در ميان شگفتیِ همگان، منابع رسمی تا كنون به بهانهي امنيتی بودن مسأله، از شناساندن آنها به مردم و روشن شدن علت مسأله سر باز زدهاند. و اين در حالی است که ميدانيم به دليل نفتخيز بودن جزيرهي خارک و دارا بودن تأسيسات نفتی بسيار، هيچکس نمیتواند بدون داشتن پروانه از مسؤولان مربوطه، به آنجا آمدوشد نمايد. آشكار است كه براي جلوگيري از گسترش شايعات پيرامون اين رويداد – كه چندان خوشايند نيز نبوده و ميتواند اعتماد دوستداران ميراث فرهنگي نسبت به دولت را كمتر نمايد – ضمن بركناري مديريت سازمان ميراث فرهنگي استان بوشهر، شايسته است نتايج پيشرفت پرونده ، گام به گام اعلام گردد. 4. در خبرها آمده است كه در كمال شگفتي بخشي از محوطهي کاخ آپادانای شوش، آن گنجينهی کهن و گرانبهای کشورمان و يادمانِ روزگار داريوش بزرگ، به پيست موتورسواری بدل گشته است. آشكار و بديهي است كه ميبايست ضمن برچيدن چنين وضعيتي، هرچه زودتر حريم آن اثر ارزشمند مشخص و مورد نگاهباني قرار گيرد تا ديگر بار فجايعي همچون تخريب پاي ستونهاي دروازهي شرقي همان كاخ ونيز نابودي كتيبهي خارك را شاهد نباشيم . 5. و باز از خوزستان و ديگر كهنشهر آن، ((اهواز))، خبري دال بر كاوش و رسيدگي به شهر باستانی هرمزداردشير که خود يادگاری 1700 ساله از روزگار ساسانيان و از آثار ثبتِ ملي شدهي آن استان است به گوش نرسيده و نميرسد. ما چنين كوتاهيهايي را تنها و تنها از ناكارآمدي مديريت سازمان ميراث فرهنگي آن استان ميبينيم و خواستار بازبيني در رفتار و عملكرد اين سازمان ميباشيم . ضمن شادباشِ فرا رسيدن جشن كهن تيرگان و بزرگداشت ياد و نام آرش و همهي سرداران، سربازان، جانباختگان و شهيدان راهِ ميهن، بهويژه شهيدان هشت سال دفاع مقدس، داوری در اين باره و بارههای ديگر را به ملت ايران ميسپاريم. و نيز توجه دولت را به موارد يادشده و پند و اندرزهايي كه ميتواند از شدت دردها بكاهد، جلب ميكنيم. چو ايران نباشد تن من مباد دهم تيرماه 1387 خورشيدي بنياد دوستداران ميراث فرهنگي افراز (تهران) انجمن فرهنگي بيستون (تهران) انجمن فرپاد (شيراز) انجمن انديشه جوان (اصفهان) انجمن دوستداران و حافظان خشت خام (يزد) كانون دوستداران شاهنامه (توس) كانون جوانان پاسارگاد (گرگان) گروه جوانان شكوه هخامنشي (خراسان) جمعيت عصر سبز (يزد) انجمن فرهنگي سرزمين پارس (خراسان) جمعيت دوستداران ميراث فرهنگي يادگار (يزد) خانه سيمرغ (تهران) خانه ماوراي جوان (گرگان) انجمن ديدهبان يادگارهاي فرهنگي و طبيعي ايران (تهران) انجمن كهندژ (همدان) كانون گسترش فرهنگ ايران بزرگ (اصفهان) انجمن هخامنشيان (تهران) انجمن دوستداران ميراث فرهنگي و گردشگري امرتات (اصفهان) خانه ادب مهر (اصفهان) انجمن دوستداران ميراث فرهنگي تاريانا (خوزستان) كانون سيمرغ انديشه (نجفآباد) كانون فرهنگي لر بختياري ايرانيان انجمن ايلام شناسي ايران (تهران) انجمن اسپادانا (تهران) انجمن فرهنگي كوروش بزرگ و گروهي از فرزندان ايرانزمين هم ميهن گرامی، خواهشمنديم ما را در پخش اين آگاهينامه ياري نموده و اين پيام را به نشانی رايانامههايي که میشناسيد، بفرستيد و نيز اگر ميتوانيد آنرا بر روی تارنما و يا تارنگار خود بگذاريد تا همگان از روزگار رفته بر گنجينههای اين كهنسرزمين آگاه گردند . باشد كه در كنار يكديگر بتوانيم ، مسير اين سيل خودساخته را بگردانيم. ایرانیان همایون باد. اگر سر به سر تن به کشتن دهیم /از آن به که کشور به دشمن دهیم فردوسی بزرگ نادر شاه بزرگ : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید. نادر شاه بزرگ : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . نادر شاه بزرگ : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . پاینده ایران اهورایی. به نام خداوند جان و خرد آیا ما ایرانی هستیم؟اگر نیستیم،پس چرا در این سرزمین زندگی می کنیم و به عربستان یا ترکستان وغیره نمی رویم.یا چرا برای این کشور نام دیگری بر نمی گزینیم؟ونیز به زبان نا ایرانی سخن نمی گوییم،چرا نوروز و چله و چهارشنبه سوری را جشن می گیریم؟... باری،اگر ایرانی هستیم،پس چرا زبان ملی و فرا قومی؛پارسی را آنسان که باید،پاس نمی داریم؟چرا در برابر نابودی و یا ربودن یادگارانمان واکنشی شایسته نشان نمی دهیم؟چرا منش و بینش نیاکانمان را به فراموشی سپرده ایم؟ پیشینه دانش و فرهنگ ایران زمین؛دیرینه تر از هر کشوریست.پس چرا چنین گنجینه گسترده و شگرف را بر باد داده و دست گدایی به گرد جهان، دراز کرده ایم چرا چهره هایمان را با آب خرد نمی شوییم؟ تیره بختی ما از انگیزهایی گوناگون-چه از سوی خودمان و چه از سوی دشمنان-آب می خورد.رشگ و آز،خود کامگی و فریفتاری؛گفتار و کردار و پنداری که زمانی به پاکی، پر آوازه بود.به پلشتی آغشته است.فروغ راستی به کور سوی دروغ،دگرگون گشته و از این روست که بخت از ایرانی،برگشته است. جایگاه ما چنان ارجمند بود که سرزمین مان را فردوس می دانستند و ما را آزاده می خواندند.پس چرا بنده نام و نان بیگانه شدیم؟چرا باژ و جشن و برسم از کف دادیم و به باج و زاری و خواری،گردن نهادیم؟چه شرم آور بود آنگاه که شاه نامه ها را از اورنگ به ننگ کشیدند،و تاج جهان گیرش را به((عقال جهل))و ((چپیه روشنفکر))نمایی پوشاندند!چه خوفناک بود و هست و خواهد بود،خواب هایی که برای نسل ما(نسل نفرین شده)دیده اند و دیرینه یادمان هایمان را به آتش می سوزند و به آب می شویند.((شاید حرف آخر))اگر از آغاز گفته می شد،آنگاه نسل سوخته به هنگام،پی می برد که ((ما چگونه مار شدیم))!چه دیر دریافت که ((نون قلم))در ((عرب زدگی))است! خرد را چو کس نیست گفتن چه سود(این پرسش فردوسی است)؛(مهر)بانی که سر آمد،شهریاران را چه شد؟(این پرسش حافظ است)پاسخ ما چیست؟ در زمانه ای دلسنگ که از سنگ بنای نیاکان نیز نمی گزشتند و تاب دیدن نام هایی چون ((کورش کبیر))و((تخت جمشید))را بر پیشانی خیابان ها نداشتند.در هنگامه ای دلگیر که لاشخور های سرخ به شیر، خورشید سان ایران یورش برده و از پس پرده های سیاه،گوش به استاد ازل سپرده و در ((کتاب جمعه))به کرنش کمونیسم پرداخته بودند،خروش خاموش خویش را در چکاد چکامه ها به پژواک می شنیدم. نهان گشت آیین فرزانگان پراکنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد،جادویی ارجمند نهان راستی،آشکارا گزند ذوالقرنین قرآن و مسیح تورات و ابر شهریار ما؛آسوده مخواب که مردم ایران نشین-و نه ایرانی-در خوابند!و آب سیوند،آنها را خواهد برد.آسوده مخواب که خشکی تو ،غرق در گرداب هاست. راستی آغاز کردی؟از شهر بیرون باید شدن؟(این گفته شمس است)ای زرتشت،چگونه می توان راه راست را برگزید؟!مگر آنکه از جان و مال،چشم پوشید و یا پای به ویرانه های آوارگی نهاد. زرتشت!باز از تو می پرسم:کجاست آن فره اهورایی که دگر بار بر این مرز مزدایی بتابد؟کجاست پشوتن و سوشیانت و کرشاسپ و کیخسرو؟کجاست نوید هایت درباره فرجام زهر آگین دروغکاران؟ ژوبین های پارسی،کمندهای کردی،کمان های مازندرانی،گرزهای گیلکی،زره های آذری،سپرهای سیستانی،برگستوان بلوچستانی،تیغ های طبرستانی،خنجرهای خوزستانی،خدنگ های خراسان بزرگ... آژیر هژبران ایران شوید و ترک و تازی و روسی و فرنگی را در هم کوبید. سعدیا مرد نکونام را مرده می دارند و زنده آن است که نامش به نکویی نبرند!اگر بنی آدم از یک گوهرند،پس چگونه پاره ای کیش ها و کشورها آشفته و پاره ای دیگر آسوده اند؟ شبیخون از درون!آری چنین بود.برادر که گفتگو های تنهایی اش،چه تن ها راکه به خاک و خون نکشید.و چه فرهنگستان شگفتی بود که چماغ دباغ را سروش کریم کردیم!ای گزشتگان و ای آیندگان؛من از این ناس،برائت می جویم. طوطیان هند دیگر شکر شکن نمی شوند.شهروندان شمس نمی پرسند که زبان پارسی را چه شده است؟سیه چشمان کشمیری،دیگر شعر حافظ شیراز نمی خوانند.نظامی و خاقانی،در بند خاقان زادگانند.خوبان پارسی گو،به کنیزی ازبک و ترکمن و قزاق رفته اند. وای بر خونیرث خونین دل. غرش شیران،گزشت و رفت،باری چه دیر پاست عو عو سگان شما؟گویا ناگزراست رفتن کاروان شما،مهمانان ناخوانده و گنگ زبان. کیان و پهلوانان!آنان از مرده شما نیز باک دارند.خونهای خود را در رگ های ما روانه کنید تا به خونخواهی شما بشتابیم. زنده باد ایران بزرگ. گمان مبر که به پایان رسید کار مغان...هنوز هزار باده ی،نخورده در رگ تاک است. لاله های سرنگون!سوگند به خون پاکتان،میهن خویش را کنیم آباد و سرافرلز.سرو های سایه افکن!در زیر دارتان بسی نامهای نامور،خواهیم نگاشت... ما زنده به آنیم که آرام نگیریم....موجیم که آسودگی ما عدم ماست. نام ونژاد وفرهنگمان را از آلودگی ها،می پالاییم،زنگار زیانکاران رااز آیینه مهر آریا می زداییم و به زیور مزدایی می آراییم. وهومن و دیگر امشاسپندان را به یاری همی می خوانیم تا دروغ و دشمن و خشکسالی را از این سرزمین،به دور داریم. هستی من به هستی تو بسته،ای میهن آریایی.باش و زنده بمان ای عشق سوزان ما. نوروز اورمزد روز از فروردین ماه ،1 فروردین نوروز از نخستین روز بهار همراه با سرسبزی طبیعت و شادی آغاز میگردد. « خواجه پیروز» یا واژه ی معرب « حاجی فیروز» ، از باورهای زیبای گره خورده با نوروز است که ریشه ای بسیار کهن در این سرزمین دارد. خواجه پیروز ، نامش گواه پیروزی و عنوانش نشان بزرگواری و سروری ست. چهره ی سیاه شده ی خواجه پیروز دلیل بازگشت او از جهان مردگان و نیز نماد سیاهی زمستان است و لباس سرخ او هم نماد سرخی آتش و آمدن گرما و نیز نماد سرخی گلها و طبیعت زیبای نوروزی است. شادی و پایکوبی او هم به خاطر پیروزی بهار و باز زایی طبیعت و زایشها و رویشها ی نوروزی است. خوان (سفره) خانواده های زرتشتی سه سینی از سبزه به نماد پندار نیک ،گفتار نیک،کردار نیک بر خوان (سفره هفت سین) مینهند تا موجب فراوانی در سال نو شود . رنگ سبز آن رنگ ملی ایرانیان و نماد امرداد امشاسپند(فرشته) می باشد. سمنو که نماد خوبی برای زایش و باروری گیاهان توسط فروهر هاست. سنجد، بو وشکوفه آن سرچشمه دلدادگی است. سماق چاشنی زندگی ،سیر و سرکه برای گند زدایی و پاکیزگی می باشد. آب نماد خورداد امشاسپند سیب سرخ نماد سپندارمزد امشاسپند. سکه نمادی از شهریور امشاسپند می باشد. کتاب اوستا نماد اهورا مزدا ،آفرینگان ( شمع دان ) نماد اردیبهشت امشاسپند ،شیر و تخم مرغ نماد وهمن امشاسپند، آینه ،نان،پنیر،سبزی،نقل،شیرینی و آجیل و جز آن بر خوان می نهند که همگی نمادی از داده های اهورایی می باشد. نوروز از نخستین روز بهار برابر با روز اورمزد و فروردین ماه از سالنمای باستانی ایران آغاز و بنا بر روایات تاریخ نویسان در روزگار باستان یک ماه طول می کشید و امروزه تا سیزده روز ادامه دارد. نوروز بزرگترین جشن ملی ایرانیان است که از روزگاران بسیار دور برای ما به یادگار مانده است و بنیاد آن رابه جمشید شاه پیشدادی نسبت میدهند وحتی امروز این جشن بنام نوروز جمشیدی شهرت دارد. گویند به دوران جمشید شاه، سرما و طوفان بزرگ، ایرانویچ (ایران) را فرا می گیرد و در پایان سه سال درآغاز بهار سرما و طوفان به پایان می رسد وبه شادی آن جشنی بزرگ برپا می شود که نوروز می نامند. حکیم عمر خیام در نوروز نامه درباره این جشن چنین مینویسد: سبب نام نهادن نوروز ازآن بوده است که آفتاب در هر 365 شبانه روز و ربعی به اول دقیقه حمل باز آید و چون جمشید شاه آن روز را دریافت ،نوروز نام نهاد و جشن بزرگی برپا کرد و مردم نیز از وی پیروی نمودند. در گذشتههای دور ایرانیان به گرد آتش می آمدند و با نوشيدن شيره گياه هوم (هَئومَه (و با پايكوبی و هلهله و شادي به قربانی جانوران (بیشتر گاو) ميپرداختند و بخشي از آن گوشت را به آتش ميافكندند. زرتشت غريوهای مستانه و افكندن گوشت قربانی در آتش و آلوده كردن آن را ،رد كرد و كشتن جانوران را به رنج، و تباه كردن گوشت آن را كاری اهريمنی به شمار آورد و در برابر اينها خشنودی و پايكوبی و شادمانی در گرد آتش را درست و برابر با اَرْتَة (فضيلت، سامان و نظم هستی ) و نيكوكارانه شمرد. جشن سوری يا چهارشنبه سوری كه اينك در شب چهارشنبه پایانی سال با آداب ويژهاي برگزار می شود، يكي از جشنهای پرشكوه و سرشار از آیین های میهنی بوده است.در این روز دختران و پسران دور آتش گرد می آمدند و به پایکوبی و سرود خوانی می پرداختند. گواه بر آن است كه اين جشن از آغاز سده هفتم هجری به دست فراموشي سپرده شد، سپس به گونه ای ديگر از سدههای دهم رواج یافته است. هاشم رضي در كتاب گاه شماری و جشنهای ايران باستان، درباره چهارشنبه سوري مي نويسد:" ايرانيان در يكی از چند شب پایانی سال، جشن سوری را كه آیینی ديرينه بود، با آتشافروزی همگانی برپا ميكردند. افروختن آتش گوشه زدن( كنايه) از راه يافتن روشنی دانش در دل و روان است كه نشانه های اهريمنی را از ميان برميدارد. چنانكه ازنشان های فرهنگی و آیین دیرین ايرانيان برپا كردن جشن و سرور و شادي بوده است و هدف از آن بالا بردن شادی تن و روان برای تلاش، كوشش و سازندگی بيشتر بوده است. استاد پورداود پژوهشگر بزرگ ایران باستان ،پريدن از روی آتش و چیز های نادرست گفتن درباره آن را زشت می پندارد چنانكه در كتاب آناهيتا ميگويد:«در جشن چهارشنبه سوری از روی آتش جستن و ناسزایی چون سرخي تو از من و زردی من از تو گفتن، از روزگارانی است كه ديگر ايرانيان مانند نياكان خود آتش را نماينده فروغ ايزدي نميدانستند … » در ایران باستان هم آیین های این جشن برگزار میشد اما به علت سپندینگی آتش که یکی از دهش های اهورا مزدا(خداوند یکتا )است ،هرگز روی آتش نميپريدند ونکه (بلكه) به دور آتش شادی و پايكوبی ميكردند . چند روز پیش از نوروز مردمانی به نام آتش آفروزان که پیام آور این جشن اهورائی بودند به شهرها و روستاها می رفتند تا مردم را برای این آئین آماده کنند. آتش افروزان ، زنان و مردانی بسیار هنرمند بودند که با برگزاری نمایش های خیابانی، دست افشانی ها ، سروده ها و آوازهای شورانگیز به سرگرم کردن و خشنود ساختن مردمان می پرداختند. هدف آنها رساندن نیروی فزاینده و نیک به مردمان برای چیره شدن بر اندوه و افسردگی بود. آنها که زنان و مردان شادی بخش خوانده می شدند در روزگار ما هنوز نمود کوچکی از خود را زیر نام خواجه پیروز یا حاجی فیروز( که عربی شده واژه می باشد) زنده نگاه داشته اند که براستی از هنرمندی زن یا مرد آتش افروز در دوران گذشته بسیار دور است. بنا بر باور ایرانیان ، هنگام جشن سوری می بایست از خانه بيرون رفت و همپای دیگر مردمان جشن گرفت و شاد و سرخوش بود تا سا ل نو همراه با شادی و پیروزی باشد. فرهنگ ایرانی همواره ستایشگر و پاسدار شادی بوده است. شور بختانه امروزه فرهنگ دیرینه ما بیگانه(غریبه) گشته و مردمانی از روی نا آگاهی جشن چهارشنبه سوری را به جشنی ناخور پیشنه آن تبدیل کرده اند وباترقه و دیگر مواد انفجاری چهره این جشن باشکوه و دیرینه راتیره و تار ساخته اند. بیایید جشن های ایرانی را درست بر پا کنیم جشن هایی که جز شادی ارمغان دیگری نداشتند. مجوز براي ساخت هتل سه طبقه در 20 متري كاخ آپادانا صادر شد صدور مجوز براي ساخت هتل سه طبقه در 20 متري كاخ آپادانا بار ديگر محوطه 7 هزار ساله شوش را تهديد كرد. ساخت يك موسسه پيش دانشگاهي در حريم درجه يك شوش و ساخت يك ترمينال روي محوطه از جمله مشكلاتي است كه اين محوطه تاريخي براي باقي ماندن با آن دست وپنجه نرم مي كند. شوش_خبرگزاري ميراث فرهنگي_گروه ميراث فرهنگي_ زهراكشوري_انجمن دوستداران ميراث فرهنگي خوزستان خواستار لغو مجوز ساخت هتل "اميرزرگر در حريم كاخ آپاداناي شوش شد. "مجتبي گهستوني"، سخنگوي انجمن دوستداران ميراث فرهنگي خوزستان (تاريانا) در گفتگو با ميراث خبر از صدور مجوز به بخش خصوصي براي ساخت هتل سه طبقه اميرزرگر در حريم درجه يك كاخ آپادانا توسط سازمان ميراث فرهنگي، صنايعدستي و گردشگري خوزستان خبر داد. به گفته وي مجوز ساخت اين هتل اول مرداد سال 86 به امضاي "صادق محمدي"، رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايعدستي و گردشگري خوزستان رسيده است. مجوز براي ساخت هتل امير زرگر در حالي صادر شده كه محوطه شوش براي ماندگاري تاريخ هفت هزارساله خود در حال دست و پنجه نرم كردن با ساختمان پيش دانشگاهي در حال احداث است. محل ساخت هتل امير زرگر" در فاصلهاي نزديكتر به كاخ آپادانا نسبت به پيش دانشگاهي آموزش و پرورش قرار دارد. هفت هزار سال تاريخ شوش به توپ بسته شد پايه ستون هاي كاخ آپادانا شكسته شد درود بر روان پاکِ بزرگمرد ایران، فردوسی ـ درود بر روان گذشتگان با فر و دانش، که فرهنگی چنین زیبا و گرانمایه برایمان به یادگار گذاشتند و درود بر شما گرامیان که برای پاسداری و گسترش این فرهنگ بزرگ در اینجا گرد هم آمده اید. و روز سپندارمزد از اسفند ماه باستانی برابر با 29 بهمن ماه خورشیدی جشن سپندارمزدگان روز دلدادگی ایرانیان و بزرگ داشت بانوان پاک ایران زمین بر شما خجسته باد.
امید عطایی فرد شرم نامه شاملو (۳) هزار سال از زندگی تلخ و بزرگوار فردوسی میگذرد. در تاریخ نا سپاس و سفله پرور ما بیدادی که براو رفته است، مانندی ندارد. (شاهرخ مسکوب: مقدمه ای بر رستم و اسفندیار) چطور است جملاتی از دشمنان شاهنامه و فردوسی را در اینجا بیاوریم:
۱. فردوسی عمر در سخن بددینان و آتش پرستان و اسماء بلاطائل و افسانه های باطل بگذرانید.
۲. بدترین روایتها روایت دروغ است بلکه قصه های راستی که لغو و باطل باشد مانند شاهنامه.
۳. فردوسی در کتاب خود از انسان و انسانیت نامی نبرده است. شاهنامه فردوسی شاهنامه ی نیرنگ و دروغ و سرگرم کننده ی مردم بدبخت ماست.
۴. ضبط کننده ی استوره، شخص ابوالقاسم خان فردوسی یا مصنف خداینامک، کلک زده است.
جملاتی را که آوردیم به ترتیب از شیخ ابوالقاسم کرگانی، ملامحمدباقرمجلسی، شیخ صادق خلخالی و میرزااحمدخان شامبیاتلو است. به شباهتشان دقت کنید!!!
در بخش پیش افاضات شاملوی تاریخ نشناس را درباره شاهنشاه کمبوجیه خواندیم. در اینجا نگرش پژوهنده ی نامدار مری بویس را آورده و سپس به شاملوی شعرنشناس میپردازیم. بویس با اشاره به اینکه تمام داستانهای مربوط به تبهکاری های کمبوجیه جعلی است می افزاید: کمبوجیه در حقیقت فرمانروایی معقول و سیاستمداری با تدبیر بوده است... احترام به قانون و نظم یکی از وجوه اشا {راستی و درستی} و از خصوصیات برجسته ی رفتار و کردار کمبوجیه بوده است. <تاریخ کیش زرتشت، جلد دوم، فصل پنجم>
اینک مس سیاه شامببیاتلو در ادب طلایی ایران زمین را محک میزنیم. باشد که دیگر ازضد ادبیات این شاعرک بی ادب سخنی نشنویم. نویسنده کتاب «طلا در مس» آورده است:
در سال ۱۳۲۶ شاملو کتابی چاپ کرد تحت عنوان «آهنگهای گمشده» که خوشبختانه به زودی فراموش شد. این کتاب شاید بدترین مجموعه شعریست که تا کنون چاپ شده است... شاملو درآن زمان نمیفهمیدکه شعر یعنی چه؟ ... و از هرگونه بینش و جهانبینی خالی بود.
سپس اشاره میشود به دزدی و سرقتهای ادبی شاملو (مجموعه شعر: هوای تازه) از شاعرانی چون «لورکا» و «الوار» و «مایاکوفسکی»!! و ادامه میدهد:
فرم بعضی از اشعار منثور شاملو در «هوای تازه» بسیار سست است تا آنجا که میتوان گفت اصلن فرم تازه ای درکار نیست بلکه نثر سست و ضعیف و بی قدرتیست که نیروی احساسی اصیل، ظرفیت کلمات را لبالب نمیکند... پابلو نرودا در چند شعر او ردپایی گذاشته است به ویژه در شعر «بر سنگفرش» از مجموعه «باغ آینه» که در آن چند سطر زیر عینن از یکی از شعرهای نرودا برداشته شده. شاملو حتا از نظر تقطیع هم دخالتی در شعر نرودا نکرده و عینن آن را ترجمه نموده است:
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید
خون را به سنگفرش ببینید
خون را به سنگفرش
ببینید
خون را
به سنگفرش...
Come see the blood in the streets
Come see
The blood in the streets
Come see the blood
In the streets
حالا شما بگویید جاعل و حرامزاده و شیاد و دروغگو کیست؟!!! آیا ما شعر خوب کم داریم که جوانانمان این خزعبلات را میخوانند؟ در کتاب یادشده (طلا در مس) با اشاره به اینکه گاهی شعر شاملو غرق در افکار سیاسی درجه سه ای میگردد که هر روزنامه نگاری به خوبی از عهده ی گفتنش بر می آید، چنین میخوانیم:
شاملو شعری را که در قالب بی وزن گفته، «شعر سپید» نامیده و این اشتباه محض است... شعریست با سابقه ی چندسد ساله در غرب که پیدایش آن به ادبیات جدید غرب هیچگونه ارتباطی ندارد... (شاملو) چون سنن شعر غرب را نمیشناسد شعر سپید را با شعر آزاد اشتباه کرده و حتا در جایی نمیدانم به چه دلیل! گفته است که شعر اصیل بعد از جنگ اول جهانی پیدا شده، که این یعنی چشم پوشیدن از نـُه دهم شعر اصیل غرب و چشم پوشیدن از دانته، هولدرلین، بودلر، رمبو، مالارمه، ورلن، لافورک و دهها اسم دیگر در شرق و غرب که بدون آثار آنها شعر قرن بیستم حتا نمیتوانست یک جهانبینی کوچک در بینش شاعرانه ارایه دهد.
شاملو (بر وزن یابو!) حتا نمیدانست یاوه هایی که میگوید چه نوع شعریست! از آنجا که عُرضه و استعداد سرایش نداشت، مکتبی من درآوردی به راه انداخت و کهن سرایی را «دربان پر شپش بقعه ی امامزاده کلاسیسیم» نامید. در همه جای جهان، هنرمندان و شاعران از این شعور برخوردارند که بدانند علیرغم هر مکتب و قالبی که دارند، وامدار نسلهای پیشین خود هستند. برای دیدن ادامه این نوشتار به تار نگار http://antishamlu.persianblog.ir/ نگاهی بیندازید. پیروز باشید... پاینده ایران... هزاران سال پیش در ایران زمیین نیاکان ما آیینها و جشن های بسیار زیببایی بر گزار می کردند که هر کدام ویژگی های خاص خود را دارا بود برای نمونه هر روز از هر ماه نام ویژه خود را داشت مانند:اورمزد,بهمن,اردیبهشت,شهریور و....که هر گاه نام این روزها با نام همان ماه بر خورد میکرد ان روز را جشن می گرفتند و بدین گونه هر ماه یک جشن و هر هفته نیز جشن ادینه برگزار میشد جرا که نیاکان ما شاد زیستن را راه خوشبختی می دانستند و اندوه زاری گناهی بزرگ شمرده می شد. واژه سپندارمزد در اوستا سپنته ارمِِِِی تی آمده و به چم فروتنی,بردباری و فداکاری است.سپندارمزد یکی از شش امشاسپند سپندینه و ایزد نگهبان زمین است وپاکی و زایندگی از اوست. چرا که در ایران باستان هر زن و مرد در کنار یکدیگر کوشش می کردند و ارزش هر کس به کار های پسندیده ,نیکو و آبادانی بود که انجام میداد. علاوه بر آن این روز روز عشق ایرانیان نیز است و حال پس از هزاره ها اروپایی روز (والن تایم)را که تنها دو سده از آن میگزرد را جشن می گیرند وبه آن می بالند. اما شوربختانه ما این بازمانده از آیین گزشته خود را که پس از هزاره ها به دست ما رسیده به درستی نمی شناسیم و آن را ارج نمی نهیم. به امید روزی که فرهنگ فراخ خود را نیک بشناسیم و به دیگران نیز بیاموزیم, درود پس از مدتی که این تارنگارو به روز نمیکردم بر ان شدم تا دوباره با نوشتهای پر بار تر ورسا تری بکوشم تا کمکی هر چند کوچک در راه شناخت فرهنگ فراخ ایرانی انجام دهم. پیروز باشید پاینده ایران... بدرود تا درود دیگر اگر واقعا ايراني هستي و 1 قطره فقط 1قطر از خون بزرگها و اسطورهاي ملي ايران مثل کورش بزرگ تو رگات جا داره برو به سايت www.300themovie.info آيا ميدانيد که آيا ميدانيد که آيا ميدانيد کهدر فرمان آزادی کورش (قانون حقوق بشر). که 2541 سال پيش با خط ميخی روی استوانه بزرگی نوشته شده و امروز در موزه لندن است، اين جمله ها آمده اند0 « انسانها آزادند که هر خدايی را که دلخواه آنها است بپرستند، آنها آزادند که در کشور دلخواه خويش زندگی کنند، همگی بايد در آرامش و صلح زندگی نمايند.....». ( و. ايلرز : ترجمه استوانه کورش از خط ميخی، 1974 : ي. کيله: تفسير نوشتار استوانه کورش، 1973 ) . كاخ داريوش بزرگ در تنگه بلاغي كشف شد پيدا شدن بازماندههاي کاخي بزرگي از دوره هخامنشي و همانندي آن با ساخت و سازهاي دوره داريوش اول در تخت جمشيد، باستان شناسان را با پديده منحصر به فردي در تنگه بلاغي مواجه کرده است. آنها تاييد کردند که کاخي از دوره هخامنشي در تنگه بلاغي کشف شده است...
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، ...، نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را بسوی من گردانید، ...، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من بآرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. نابسامانی درونی بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد... من برای آرامش کوشیدم. من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. فرمان دادم که هیچکس مردم شهر را نیازارد و به دارایی آنان دست یازی نکند. مردوک خدای بزرگ از کار من خشنود شد... او مهربانی ا ش و فراوانی را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پایگاه بلندش را ستودیم. من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند... من برای همه مردم همبودگاهی آرام مهیا ساختم وآرامش را به تمامی مردم پیشکش کردم. سمت راست ( تیشرت سفید ) حسین سمت چپ ( تیشرت سورمه ای ) کوروش هشدار.. برگرفته از http://www.pasargad-mimanad.blogfa.com کوروش:البته این نظر غیر رسمی و در هیچ خبر گذاری اعلام نشده ودر تاریخ۱۹/۱/۸۶در روزنامه جهم جم این نظر تکذیب شده وبه نظر شخصی بنده اگر ما به این شایعات دامن نزنیم بهتره. بر خیز ای کوروش بزرگ که این خاک اهورایی دست به تاراج اهریمنان است با سپاس بدرود عیدون باد بدرود واژۀ آپادانا به معناي بار عام است . كاخ آپادانا اصلي ترين و بلند ترين بناي تخت جمشيد است و نخستين جايي است كه بلافاصله پس از فرمان داريوش بزرگ و پس از بر آوردن صفه در سال 515(ق.م) ساخت آن آغاز شد و در سال هاي آغازين پادشاهي خشايار شاه يعني پس از 30 سال ساختمان آن به پايان رسيد. اين كاخ در سال 1933 ميلادي بدست باستان شناس آلماني فريدريش كرفتر(Fredrish krefter) به جهان نشان داده شد. هر يك از اضلاع چهار گوش كاخ آپادانا قريب 110 متر است كه مساحت آن به بيش از 1200 متر مربع بالغ مي شود.ارتفاع اين بيا از سطح دشت قريب 38 متر بوده و ورود به آن از طريق پلكانهاي شرقي و شمالي بوده است .در هر سمت دو پلكان دو سويه جمعأ 8رديف پلكان موجود است كه بر روي سطح خارجي آنها شگفت انگيزترين نگاره هاي جهان نقش بسته شده است . ورود به تالار از ايوانهاي شرقي و شمالي بوده و ايوان غربي جايگاهي دلپذير براي تماشاي دشت بوده است .ميان تالار با ايوان هاي ورودي در هايي دو لنگه و چوبي بوده است كه امروزه محل پاشتۀ آنها به طرز زيبايي در محل ديده مي شود درها ساخته شده از برنز و مزين به طلا بوده است . تالاراصلي كاخ آپادانا مربعي است كه طول هر ضلع آن به بيش از 60 متر بالغ ميشود. در اين محوطۀ 3600 متر مربعي 36 شتون 20متري برافراشته بودند كه از بالاي هر كدام از آنها سرستوني با هيبت و پر ابهت اشخاص حاضردر تالار را مي نگريستند . براي ساختن ستونها نخست قطعات سنگ خام را روي هم مي چيدندو بوسيله بستهاي دم چلچله اي به يكديگر اتصال مي دادند.براي قطعۀ زير بزرگترين سنگ را انتخاب مي كردند شكل ستونها همچون ساقۀ درخت است و از پايين به بالا نازك مي شود . سنگ تراشان پس از بر روي هم قرار دادن سنگهاي خام بدنه سنگ را گرد مي كردند و سپس كار شياراندازي انجام مي گرفت. سر ستونها به خاطر ظريف كاري و پركاري، جداگانه آماده و سوار ميشد. از نشانه هاي بر جاي مانده پيداست كه ستونها بارنگهاي تند رنگ آميزي شده بودند،چشم ،زبان و بيني گاوها و شيرهاي افسانه اي رنگ سرخ داشته اند و ظاهرا سم و پنجۀ حيوانات پوششي از طلا داشته است. در تالار آپادانا هيچ قسمتي وجود ندارند كه نشان دهندۀ جايگاهي خاص براي پادشاه و يا شخص برتر باشدو هيچ بخشي نيست كه باشندگان آن خود را برتر از ديگران بدانند و شواهد نشان مي دهد كه تمام ديوارها و كف تالار آپادانا از گچي به رنگ سبز ملايم پوشيده بوده و فرشهايي عالي و پرده هايي نفيس آنرا مي پوشانده است . قطعاتي از مبل در اتاقهاي جناح جنوبي آپادانا بدست آمده كه به وضوح نشان مي دهد كه تالار آپادانا با مبلماني كامل از صندلي ها و ميزهاي كوچك براي ميهمانيهاي بزرگ آذين شده بوده و از قرائن موجود در كف ايوان شرقي پيداست كه كف اصلي داراي 2 اندود بوده و در ملات ميان آجرها قير به كار رفته است.در ضلع جنوبي و نيز در هريك از چهار گوشۀ كاخ آپادانا اتاق هاي بسياري وجود داشته است كه بي گمان محل كار كارمندان و پرسنل داخلي كاخ و همچنين اتاق هايي براي بايگاني، انبار،دبيرخانه،كتابخانه ، پذيرايي و بخشهاي ديگر مورد لزوم بوده است. آپادانا نخستين بناي ايراني است كه داراي سنگ بنا است . آگاهي داريوش در چال كردن لوح هاي زرين و سيمين درر آپادانا شاهدي برآگاهي اين مرد بزرگ تاريخ ايران درر فرمانروايي است . به دستور داريوش در 4 گوشۀ تالار آپادانا و درر زير ديواري كه بيش از پنج متر ضخامت داشته است صندوقي سنگي كار گذارده اند و در هر يك 4 سكۀ زر و سيم و يك لوحۀ زرين و يك لوحۀ سيمين ، هر كدام حاوي متني به زبان پارسي باستان و با ترجمۀ ايلامي و بابلي قرار داده اند . داريوش در آن زمان بي ترديد به امروزي كه چيزي از آپادانا باقي نمي مانده انديشه كرده بوده و مي دانسته كه اين الواح پس از هزاران سال به دست فرزندان آيندۀ ايران خواهد افتاد. داريوش شاه بزرگ، شاه شاهان ، شاه سرزمين ها ، پسر ويشتاسپ هخامنشي . گويد داريوش شاه :اين است شهرياري كه من دارم : از سكاهايي كه آن سوي سغدند تا حبشه ، از هند تا اسپارت. اين است كه اهورامزدا مرا فر داد،او كه خداي بزرگ است. اهورامزدا مرا و شاهنشاهي مرا بپايد. آپادانا داراي 2 پلكان يكي در سمت شرقي و ديگري در سمت شمال است . پلكان شمالي در زمان خشايار شاه و پس از ساخت ايوان شمالي ساخته شد و نقوش آن تقليدي از نقش هاي كنده شده بر پلكان شرقي ميباشد با اين تفاوت كه نقوش پلكان شرقي ظريف تر و هنرمندانه تر است. سمت چپ جناح شرقي از نگاره 23 هيات نمايندگي ملل گوناگون تشكيل شده است از اين 23 هيات ، 18 هيات بر روي نماي اصلي و 5 هيات روي سراشيبي پلكانهاي خنوبي نقش شده اند. هر يك از اين هيات ها از 3تا 9 نفر تشكيل شده اند كه هر كدام جنس يا حيواني به همراه دارند. جلوترين شخص هر هيات كه احتمالا سر پرست و سر گروه است چيزي به همراه ندارد و توسط راهنما و آجوداني محلي به سوي كاخ هدايت مي شود. در همه جا راهنمايان دست سرپرست هيات نمايندگي را به گرمي در دست گرفته اند هيات هاي نمايندگي بادرخت سروي كه نماد سر سبزي و سربلندي و سرزندگي هميشگي است ا ز هم تفكيك شده اند . بعضي از محققان اين نقوش را حاملان هديه نوروزي براي شاه مي دانند اما در هيچ كجا شخص شاه نمايانده نشده است كه در حال گرفتم پيش كشيها باشد. علاوه بر اين كالاهايي چون شير و شتر و گوسفند و تبر و ...كه نمايندگاه به همراه دارند پيشكشي هاي مناسبي براي پادشاهان به نظر نمي رسند و شايد از طريق اين نقوش به ما نشان داده مي شود كه صاحبان آنها از كدام ديارند و محصولات و پيشه هاي آنان دراين سرزمين چيست ، همانطور كه امروزه نيز براي نشان دادن شخص گيلاني دختر يا پسري را در لباس گيلكي با سبدي از چاي بر دوش نشان مي دهند يا مرد بختياري را با لباس آن ديار تفكيك مينماياند.از ويژگيهاي نگاره هاي آپادانا آزادي حاكم بر جو صحنه هاست . چنين مي نمايد كه مركزيت پادشاهي بزرگ ايران آگاهانه مي خواسته است با القاء آرامش زيردستان خود را آگاه كند كه هم بر اوضاع مسلط است و هم مردم كشورهاي تابع دليلي براي هراسيدن از فرمانرواي خود ندارند. در هنر آشوري صحنه هايي كه در آنها اقوام مختلف خراج خود را به شاه بر تخت نشسته تقديم مي كنند كم نيست اما در آشور اين نگاره ها همواره در ارتباط با جنگ و پيروزي اند و پيداست كه خراج دهندگان اسيران و شكست خوردگاه جنگ اند . در سنگ نگاره هاي آپادانا هيات هاي نمايندگي پاداشي و آزادي پيش مي روند و نشاني از مغلوبيت و اجبار به چشم نمي خورد . نمايندگان در مقام مردان آزاد حتي اسلحۀ خود را به همراه دارند كه نشانۀ اعتماد به ديگر گروه ها و سياستي پايدار در اركان فرمانروايي هخامنشيان است . ايستادن نجباي دربار دربار هخامنشي كه بعضي دست يكديگر را گرفته و دست روي شانۀ نفر پهلوي خود گذاشته و يا به عقب برگشته و با نفر بعدي مشغول صحبت است حاكي از محيطي دوستانه است. در هريك از دوم مثلثي كه در دو طرف هر پلكان قرار دارد نگارۀ شيري است كه به گاوي حمله كرده است .نقش نبرد شير و گاو احتمالا با سالشماري و تغييرات آب و هوايي پيوند دارد. اين نقش مي تواند نشانۀ حركت خورشيد (نماد شير) در برج گاو كه از بروج فلكي است باشد و از طرفي برج گاو (ثور) مصادف با ارديبهشت ماه و شير (اسد) برابر با امرداد ماه است و بعيد نيست كه غلبۀ گرما و آغاز فصل تابستان در اين نقوش منظور شده باشد. در سمت راست پلمان شرقي و در 3 رديف نقش شمار فراواني از سپاهان و سرداران هخامنشي ديده مي شود و نكتۀ مهم در اين نقش هاي لباس افراد پارسي ، مادي و ايلامي است. بدر بخش مياني پلكان ابتدا نقش داريوش نشسته بر تخت و خشايارشاه به عنوان وليعهد ايستاده در پشت سر او وجود داشته كه اين نقش در زمان پادشاهي خشايارشاه به ساختمان خزانه برده شده و به جاي آن نقشي از 8 نفر سپاهي كه در 2 گروه 4 نفره روبروي هم قرار دارند گذاشته شده است. نكته جالب در حجاريهاي پلكان آپادانا سادگي و عدم افراط در ريزه كاريها ست به عبارت ديگر با اينكه در همۀ زمينه هاي هنري از جهان باستان بويژه هنر آشور تقليد شده در همۀ كارهاي هنري ،مهر مشخص هنر هخامنشي به چشم مي خورد . در نظر ايرانيها، حجاريهاي آشور، با تصنعي عاري از ذوق فاقد وقار بود.آنان زياده روي در ريزه كاري در جزئيات، مخصوصا در سطوح پايين و مقابل چشم را بي جا و زننده مي شمردند. از همين روي هنرمندان ايراني و يا در خدمت ايراني ر بخشهاي پايين كار تا ارتفاع قامت انسان تا مي توانستند ساده عمل ميكردند و وظايف هنري را در قسمتهاي بالاي بنا مثلا سر ستونها به كار مي بستند. شهر باستاني نزديك ساحل كرخهي كنوني و مجاور كارون، كه پايتخت دولت عيلام و سپس مقر عمدهي داريوش اول هخامنشي و جانشينانش بود و آثار آن در خوزستان از مهمترين اماكن باستاني جهان و مشتمل بر بقاياي ابنيه و آثار گوناگون از تمدنهاي باستاني ايران است. نامش در عهد قديم و كتيبههاي ميخي شوشن و در مآخذ اسلامي سوس آمده است. شهر شوشن در تورات در وقايع مربوط به دانيال و در كتاب استر مذكور است. در اينجا داريوش فرمان تجديد بناي معبد اورشليم را داد. گويند دانيال در همين جا مدفون شد و در عهد خلافت عمر بقاياي او را به بقعهي دانيال منتقل كردند. بين سالهاي 642 و 639 قبل از ميلاد كه آشور بانيپال عيلام را تسخير كرد، شوش تاراج و بكلي ويران شد. كوروش كبير شهر را تجديد بنا كرد، مقر زمستاني خود قرار داد و اين شهر رونق و جلال بسيار يافت. شوش در دوره اسلامي نيز مدتها از شهرهاي پرجمعيت و پررونق بود. با انتقال كرسي خوزستان به اهواز شوش مركزيت خود را از داد و اهميتش رو به زوال نهاد. محل شوش را لوفتوس باستان شناس انگليسي مشخص كرد. در اين محل 4 تپه قرار دارد. يكي از آنها به ارتفاع 38 متر ارگ شهر را در بردارد. تپهي ديگر در طرف شمال نمودار محل كاخ داريوش اول است. آجرهاي لعابدار آن اينك در موزه لوور است. تپهي ديگر در جنوب محتوي بقاياي كاخ سلطنتي عيلاميان است و تپهي چهارم خانههاي طبقات پايينتر را در بردارد. قانوننامهي حمورابي طي عمليات حفاري ارگ به دست آمد كه اولين قانوننامه عهد باستان شمرده ميشود. سفالهاي شوش از عصر حجر جديد ولي متعلق به دو تمدن مختلف است. برروي طبقات زيرين، بقاياي آثار تمدن عيلامي و تمدن اوايل بابلي قرار دارد. از قسمتهاي بالاتر تپهها بناهاي كتيبهدار هخامنشي و سفالها و كتيبههاي يوناني قرن 4 قبل از ميلاد و سكههاي پادشاهان عيلام و اشكاني و ساساني كشف شده است. اكباتان نام باستاني پايتخت مادهاست كه امروز همدان ناميده ميشود. هرودوت گفته است كه ديااكو در قرن 7 قبل از ميلاد اين شهر را بنا نهاد. نام آن اگباتانا و به گفتهي مورخان قديمي ديگر اكباتانا بوده است. اين نام را مشتق از كلمهي ايراني هنگمته يا هگمتانه و معني آن را "محل اجتماع" دانستهاند. ولي صورت عيلامي هل مته نه به معني "سرزمين مادهها" ممكن است اشتقاق ديگري از اين كلمه باشد. اين شهر به عنوان پايتخت مادها و پايتخت زمستاني هخامنشيان و شهر مهمي بر كنار راه كارواني ميان شرق و بين النهرين در زمان سلوكيان و اشكانيان و ساسانيان شهرت فراوان داشته است. در عهد قديم از آن به صورت احمتا (عزرا 206) ياد شده است. جغرافينويسان عرب همدان (نام دوره اسلامي اكباتان) را مستحكمترين شهر ناحيهاي دانستهاند كه عرب به آن نام جبال داده است و ماد باستاني را در برميگرفته است. يا پاسارگاداي، قديمترين پايتخت شاهنشاهي هخامنشي در دشت مرغاب كنوني به مسافت تقريبي 130 كيلومتري شمال شرقي شيراز، نزديك بزرگراه شيراز و اصفهان و حدود 48 كيلومتري شمال شرقي تخت جمشيد قرار دارد. نام پاسارگاداي اصلاً متعلق به طايفهاي بود كه خاندان هخامنشي به آن تعلق داشت. كورش كبير و داريوش اول از اين خاندان برخاستند. به روايت كتسياس آخرين نبرد كوروش با ايشتوويگو پادشاه ماد در اين محل صورت گرفت. كوروش پس از پيروزي شهري در اين محل بنا نهاد و آن را بنام قبيلهي خود ناميد و كاخ و مقبرهي خويش را در آنجا برافراشت. پازارگاد با خزانهي گرانبهايش به دست اسكندر مقدوني افتاد. آنچه از پازارگاد باستاني بجا مانده، مشتمل است بر ويرانههاي كاخهاي متعدد كوروش و آرامگاه وي، صفهي تخت سليمان از آثار كوروش و ويرانههاي برج سنگي منسوب به آرامگاه كامبيز. از آثار متأخر ويرانههاي كاروانسرايي است كه به فرمان شاه شجاع آل مظفر از سنگهاي كاخهاي كوروش نزديك آرامگاه مزبور ساختهاند. بقاياي آتشكدهاي با او آتشدان سنگي به مسافت قريب يك كيلومتري شمال غربي آثار فوقالذكر وجود دارد. نام محلي آرامگاه كوروش مشهد مادر سليمان است. تخت جمشيد نام مجموعة كاخهاي باستاني دوران هخامنشي است كه از معظمترين آثار تاريخي ايران و شاهكارهاي بزرگ معماري قديم است و باقيمانده شهر باستاني پارسه (parsa)، همنام ناحيه پارس، واقع در 64 كيلومتري شمال شرقي شيراز در كرانه شرقي مرودشت ميباشد كه در مآخذ يوناني بنام پرسپوليس (Persepolis) آمده است. ساختمان تخت جمشيد در زمان داريوش اول هخامنشي آغاز شد و احتمالاً از زمان او اين شهر پايتخت پارس گرديد. معذلك، به سبب دور افتادگي تختجمشيد، پايتخت واقعي امپراتوري هخامنشي شوش، بابل و اكباتان بود و به سبب همين دورافتادگي بود كه يونانيان تا پس از تصرف و تاراج اين شهر به دست اسكندر مقدوني به احوال آن آشنايي نداشتند. بقاياي تخت جمشيد مركب است از خود صُفة تخت جمشيد و بقاياي شهر كه محيط بر صفه بوده. سطح صفه به شكل مربع مستطيلي به طول 455 متر و عرش 300 متر است و ارتفاعش از 8 تا 18 متر تغيير ميكند. و اين تغيير ارتفاع ناشي از وضع طبيعي كوهستاني محل است. پارهاي از جهت صفه در خود كوه تراشيده شده، ولي قسمت اعظم آن سنگهاي جسيمي است كه از سنگستان روي خود صفه استخراج كرده و به يكديگر پيوند دادهاند. خود صفه، چنان كه از كتيبة روي جبهة جنوبي برميآيد، كار داريوش اول است. در قديم الايام سور و بارويي محيط بر صفه بوده كه بقاياي آنها هنوز بخوبي پديدار است. بالاي صفه كاخهاي متعدد با پلكانها و نقوش برجسته، ستونها، آستانهها، طاقچهها، پنجرههاي سنگي، كتيبههاي بسيار احداث شده است. مهمترين ابنيه آن يعني آپادانا و صد ستون، كاخ مركزي، كاخ تچر، كاخ جنوبي و اندرون و قسمت خزانه از زمان داريوش اول و پسرش خشيارشا است. بعضي از قسمتهاي الحاقي يا ناتمام از آثار اردشير درازدست يا اردشير سوم است. از گوشههاي شمال شرقي و جنوب شرقي تالار مركزي آپادانا چهار لوح زرين و سيمين به دست آمده كه روي همهي آنها عبارتي به يك مضمون به خط ميخي پارسي و عيلامي و بابلي نقر شده و ترجمه آنها بدين قرار است: "منم داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه كشورها، پسر ويشتاسب هخامنشي. داريوش شاه گويد: اين است كشوري كه من دارم، از سكستان آن طرف سغد تا كوشا (حبشه)، از هندوستان تا سارد (ليدي) كه اهورامزدا بزرگترين خدايان به من داده است. اهورامزدا مرا و خاندان مرا نگهداري كند." پس از گذشتن 189 سال از آغاز بناي تخت جمشيد، اسكندر مقدوني آنرا در سال 330 سوزاند. تخت جمشيد، که ايرانيان پارسه و يونانيان پرسپوليس ميخواندندش، نه يک پايتخت سياسی بلکه کانون ملی و نماد يکپارچگی شاهنشاهی نوپای هخامنشی بود. آنچه بنيانگذار تخت جمشيد، داريوش بزرگ در نظر داشت، دولتی بود که در سايه اقتدار آن اقوام گوناگون با خصوصيات فرهنگی و سنتهای خاص خود و با حفظ زبان و مذهب و آئينهای خود به آرامش در کنار يکديگر زندگی توانستند کرد. که اين ها همه نشان دهنده از بين بردن ايران به عنوان مهد تمدن جهان است . اینقدر کذب هست که من عارم میاد که به اون نگاه هم بکنم((شخصی که سخن از دوستی میزند اولین منشورحقوق بشر و بزرگترین امپراطوری جهان را پایه ریزی کرده ودر کتب اسمانی((قران/تورات))به عنوان پیامبر خدا از او نام میبرندوسخن از پاکی میکند وبابر نامش معنی کوروش=دارنده صورت درخشنده وروان پاک وگرم مانندخورشید این چنین میشود؟ لعنت به این موجودات کرپن واهریمنی 1.هر كس حق دارد كه از آزادي انجمن ها و مجامع در پناه اهورا در ملب بعدی تمامی سلسلهای ایران و شاهان را معرفی خواهیم کرد وسخنرانی جالبی(تا منظور از جالب چی باشه از ایت ا...خمینی با سپاس کوروش وحسین... بر خیز ای کوروش واین خاک اهورایی را در پناه خود بگیر هخامنشيان مباني سياسي فرهـنگي، پـايه گـذاري دولت ماد ايران در هزاره اول ق.م. بررسي جامع تاريخ و فرهنگ و جغرافياي ايران را در دوران ماد مي توان به اعتباري مشكل ترين و پيچيده ترين بخش از دورانهاي تاريخي اين سرزمين به شمار آورد. وجود نظريه پردازيهاي پژوهشگران مختلف كه هر يك در زمينه أي خاص ، چون زبان شناسي ، نژادشناسي ، دين شناسي و… صاحب نظر بوده و از ديدگاه خود با موضوع برخورد كرده اند از يك سو ، و نيز نظرات پژوهشگراني كه كار خود را متوجه بخشهاي خاصي از مجموعه جامعه ايران هزاره اول ق.م. ، مانند ايلاميان ، ماناييها ، اورارتوها و يا تمدنها و دولتهاي همجوار چون آشور و بابل ساخته اند ، از سوي ديگر عامل موثر در ايجاد پيچيدگي و دشواري مسير پژوهش گرديده است . اين پيچيدگي بدان جهت است كه عمده اين پژوهشگران كوشيده اند تا هر چه بيشتر بر موضوع مورد نظر خود تاكيد كنند و با مرزبنديهاي بسيار مستحكم ، به هر بخش به عنوان واحدي مستقل در تمامي ابعاد بنگرند . عجيب آنكه با ورود به دوران هخامنشي ، اين نحوه برخورد به ميزان غير قابل تصوري دگرگون گرديده و با نگاهي جامع و فراگير به آن برخورد شده است . لولوبي لولوبي ها در بخش وسيعي از بالاي رود دياله تا درياچه اورميه اسقرار داشتند ، كه در كتيبه هاي آشوري از ناحيه حكمراني آنان ، با نام "زاموا" ياد شده است . آنان از هزاره دوم ق.م. از اين قوم كهن ترين نقش بر جسته ايران در سر پل زهاب پديدآمده است كه به نام نقش " آنوباني ني" معروف است . گوتي ها گوتي نام مرداني بوده است كه در همان هزاره سوم و دوم پيش از ميلاد در شرق و شمال غربي منطقه سكونت لولوبي ها ( در منطقه آذربايجان و كردستان ) مي زيسته اند . از اين مردم ، نقش برجسته معروف " هورين شيخان " در بالاي رودخانه دياله شناخته شده است كه تركيب و موضوع صحنه ، شباهت بسيار به نقش كنده " آنوباني ني " داشته و حدود زماني آنها نيز ، به هم نزديك دانسته شده است . از ديگر آثار مربوط به گوتي ها ، سر مجسمه مفرغي به دست آمده در همدان است كه آن را به يكي از شاهان گوتي در حدود سده هاي پاياني هزاره دوم ق.م. نسبت داده اند . از نظر انسان شناسي ، ريخت چهره اين مجسمه و تصوير كماندار هورين شيخان را " كسون " با تيپ كردان منطقه زاگرس و " ا.ت.آمي " انسان شناس فرانسوي با آذربايجانيان و " ژرژكنتنو" با كاسي ها يكسان ديده اند . ميتاني ها اين قوم در هزاره دوم ق.م. در قسمت غرب فلات ، از موقعيت برجسته اي برخوردار بوده و در حدود 1500ق.م. دولتي قدرتمند كه از درياي مديترانه تا كوههاي غربي آذربايجان و زاگرس امتداد داشته است، تشكيل مي دادند . سپس ، آنان شمال بين النهرين را نيز به سرزمين خود پيوند دادند . كاسي ها از حدود هزاره سوم ق.م. به بعد ، اين مردم به اعتباري ، نخست در زمينهاي جنوب غربي درياي كاسپين ( خزر ) و بعد در دامنه هاي سلسله زاگرس ، ساكن بودنده اند. مردم ناحيه لرستان كنوني را بازماندگان كاسي ها مي دانند. در نوشته هاي عاشوري ، از آنان با نام " كاسي" ( Kassi ) ياد شده است. نام هگمتانه يا همدان را آشوريها پيش از دوران مادها " كار- كاسي" به معني شهركاسيان مي ناميدند . همچنين ، نام شهرهاي قزوين و كاشان و درياي كاسپين را بر گرفته از نام اين قوم مي دانند. اورارتوها در سده هاي آخرين هزاره ق.م. نيز با نام پرآوازه حكومتها و اقوامي در غرب فلات و منطقه اي كه بعد مركز عمده دولت بزرگ ماد را تشكيل دادند، برخورد مي كنيم كه همه در جريان يك رويداد مهم تاريخي دنياي كهن ، از دهه آخر قرن هفتم پيش از ميلاد به بعد ، با نام دولت و تمدن ماد به زندگي خود ادامه داده اند. عمده آنان عبارت بودند از : اورارتوها ، مانايي ها ، سكاها و سيمري ها . از اين چهار گروه ، اورارتوها از نظر تشكل سياسي و سازماندهي به صورت يك دولت و به جاي گذاردن آثار تمدني ، به ويژه معماري ، از ديگران شرايط ممتازتري داشته اند . اين دولت در حدود سده نهم ق.م. از اتحاد تعدادي از طايفه ها در پيرامون درياچه وان با مركزي به نام " توشيا " سامان گرفت . در زمانهاي بعد ، از يك سو تا درياچه وان و از سوي جنوب تا حوضه هاي رودخانه هاي دجله و بخش بالاي فرات و گه گاه بخش هايي از آذربايجان كنوني را در برداشت . مانايي ها مانايي ها از اقوام صاحب نام و نشاني بودند كه در ناحيه ماد آتروپاتن يا آذربايجان كنونی، در سده هاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد تا زماني كه جزيي از دولت بزرگ ماد گرديدند، از جمله دولتهاي منطقه اي به شمار مي رفتند. ويژگيهاي قومي جامعه مانايي را چنين دانسته اند : مقارن هزاره نخست ، مخلوطي از طوايف مهاجر و بومي – قفقازي و آريايي – به نام ماناي در نواحي جنوب شرقي درياچه اورميه تا حدود جنوب غربي خزر ، به خصوص بين حدود مراغه تا بوكان و سقز امروزي سكونت داشتند . تصوير واقعي خشايار شاه. تصوير او در فيلم! <a href="http://300themovie.info">300 the movie </a> ليئونيداس ، پيک ايران را به چاه پرت ميکند. پيک ايراني ميگويد : در هيچ جاي دنيا رسم نيست ، پيک را بکشند. لئوندايس ميگويد : اينجا اسپارتا است و نه جهان! تصويري از خشايارشا در فيلم "300 اسپارتي" ساخته سال 1962 اينم قسمتهايي از اين فيلم اميدوارم گريتون نگيره.من كه خودم واقعا بغض گلومو چسبيد ولم نميكنه البته حقم داره تقريبا ۴۰ دقيقه ميشه شايدم بيشتر ( فقط نظر يادتون نره ) بازم ميگم بايد به حال اين ايران واقعا گريه كرد مخلص همه شما حسين ... 300، عنوان فيلمي است درباره جنگ ترموپيل که برگرفته از رمان تصويري با همين نام از فرانک ميلر ميباشد. (همين رمان حدود ده سال پيش نوشته شده!) کارگردان اين فيلم موهوم، زاک سنايدر است که با تهيه کنندگي ميلر و مشاوره هايش اين کار صورت گرفته است.(البته واجب است که قبل از نامشان پيشوند حيوان را بياوريم) اين فيلم تماما" در استوديو و در جلوي ديوارهاي آبي رنگ گرفته شده تا بتوانند جلوه هاي تصويري کتاب را به راحتي در فيلم پياده کنند. پادشاه اسپارتها، لئونيداس(با بازي ژرارد باتلر)، با همراهي سپاه اسپارتي300 نفره خود به جنگ پادشاه پارسي، خشايارشاه (با بازي بازيگر برزيلي رودريگو سانتورو) و سپاه وحشي يک مليوينيش مي رود. (که البته معلوم نيست اين يک ميليون نفر را چطوري آماده کرده و ظاهرا" ميلر و سنايدر فراموش کرده اند که ايران آن زمان شامل ارمنستان، آذربايگان و حتي بخشهايي از روسيه کنوني و آسياي صغير بوده و در ضمن باز هم مثل اينکه فراموش کرده اند که در آن جنگ حتي پاره اي از يونانيان همراه ايرانيان بوده اند!) اسپارتها، با روبرو شدن با اين جماعت و گروه عجيب و غريب غير قابل شکست (خدا کور کنه هر چي چشم تنگه که نميخواهد ايران را بعنوان يک کشور تأثيرگذار در جهان باستان قبول کنه!) و قرباني کردن خودشان، اين پيام را براي تمامي يونانيها ميدهند که در مقابل هجوم پارسها متحد شوند.(البته باز هم، گويي فراموش کردند که حمله خشايارشاه به يونان در جواب تهاجم خانمانسوز آنها به ليد بوده است و صد البته که خشايارشاه رسم مردانگي را فراموش نکرد و باعث نابودي زندگي آن مردمان نشد. باز هم ميگم که اينها همش بدليل اينه که، چون خود آمريکايي ها فرهنگ و تاريخ با عظمتي ندارن و نميخوان ايران رو بعنوان يک کشور با اصل و نسب بدونن، ميخوان هرطوري که شده ضايع اش کنن.) فيلم مذکور بر اساس جنگ تاريخي ترومپيل ساخته شده که حدود 480 سال قبل از ميلاد مسيح شکل گرفت و روايت گري ديليوس (با بازي ديويد ونهام) يک شکل فانتزي-تاريخي به اين اثر موهوم داده است. بازيگر خانم اين اثر هم، لنا هيدي ميباشد که در نقش ملکه گورگو، حامي شوهرش، يعني لئونيداس است. اين اثر به دو صورت مرسوم و عادي نمايش در سينما و تئاترهاي IMAX ، در روز 9 مارس 2007 در آمريکا شروع به اکران کرد. اگرچه اين فيلم رکورد نمايش را شکست ولي منتقداني را هم براي خودش دارد. بعضي ها، آنرا قدمي تازه براي نوع فسلمسازي ميدانند و بعضي هم اين فيلم را محکوم به تصويرسازي کرده اند تا شخصيت پردازي. البته هر دوي آنها انتقاد اصلي را فراموش کرده اند که چرا بايد به ملتي اين چنين توهين شود. من که بياد ندارم فيلمي اينچنين ساخته شده باشد و ملتي را با تصاويري موهوم نمايش دهند. البته در دهه 70 ميلادي، فيلمي با همين عنوان ساخته شد، که چون آمريکا در آن برهه زماني، با روسيه سر جنگ داشت، پارسي ها، قيافه هايي روسي مانند داشتند!! همچنين فيلم "بدون دخترم هرگز" را حتما" دوستان بياد دارند که چطور ايرانيان ملتي سرد، خشک و وحشي معرفي شده اند. نا گفته نماند که اين فيلم به همراه فيلمهاي "مصائب مسيح" و "ماتريکس" بعنوان سه گانه هاي درجه R معرفي شده اند که تماشاي آنها براي افراد زير 17 سال توصيه نمي شود. اجازه بدهيد صحنه آخر اين فيلم را برايتان بازگويي کنم: صبح روز بعد، همه 300 نفر از همه جهت از طرف پارسها محاصره ميشوند. خشايارشاه، در حاليکه چند يارد عقب تر، روي تخت بزرگ خودش نشسته، يکي از افرادش را به سوي لئونيداس ميفرستد تا او را دعوت به تسليم نمايد. او به لئونيداس، پول، قدرت و زمين هاي اسپارتها را پيشنهاد ميکنه و همچنين به او ميگويد که او پادشاه اسپارتها خواهد ماند و فرمانرواي تمام يونان خواهد شد، تنها اگر سر تعظيم براي خشايارشاه فرود بياود. لئونيداس که گويي تسليم شده، سلاحش را مياندازد و روي زانوهايش مينشيند. ناگهان فرياد ميزند: استليوس! و استليوس از پشت او برميخيزد و پيام آور پارسها را با نيزه ميزند.(چه هماهنگي!!!) سپس لئونيداس بر ميخيزد و نيزه اش را بر ميدارد و به سوي خشايارشاه پرتاب ميکند. نيزه اش با گونه خشايارشاه اصابت ميکند و از آن خون جاري ميشود. پس از اين حرکت شجاعانه لئونيداس، خشايارشاه فرمان ميدهد تا کمانداران، تيرهايشان را بسوي اين مرد و سپاهيان اسپارتيش پرتاب کنند. لئونيداس هم آخر از همه با اين تيرها سوراخ سوراخ ميشود. ديليوس به اسپارتا برميگردد و به شرح ماجرا و فداکاريهاي اين گروه 300 نفره در کنسول ميپردازد. با تمام شدن داستان در ميدان نبرد و مجذوب شدن شنودگان به اين حماسه، ديليوس اعلام ميکند که پارسها بايد به خود بلرزند و بياد بياورند که چه کار تأسف برانگيزي انجام دادند و بر يک گروه 300 نفري پيروز شدند! اکنون آنها با 10.000 اسپارتايي و 30.000 يوناني از تمام سرزمين يونان مواجهه خواهند شد. سپس آنها پارسها را به اين کار ناجوانمردانه متهم و جنگ پلاتائيا را آغاز کردند. ما را چه شده......!؟؟ به پخش فیلم سینمایی 300 اعتراض کنید اعتراض نامه دوم

سخنرانی دکتر محمد علی دادخواه - دکتر محمدرضا اسپهبد- مهنس کنعانی- مهندس علیرضا روحانی
معروفترین بافت تاریخی ایران در شُرُفِ نابودی
دکتر محمدعلی دادخواه، وکیل دادگستری که به وکالت بیش از هزار تن از شهروندان اصفهانی پیگیر این موضوع بود، سخنران دوم همایش بود. وی ضمن ارایهی شرحی کامل از تاریخچهی شهر کهن اصفهان و اهمیت میراث فرهنگی آن، به بیان خلافهای حقوقی صورتگرفته در ساخت مترو پرداخت.
وی گفت: «خیابان چهارباغ عباسی نخستین اثری است که در سال 1310 در فهرست میراث ملی به ثبت رسیده است. و گفته می شود که هرچند این خیابان به دوره صفوی مربوط است اما طرح آن از دوره تیموریان ریخته شده است.»
دادخواه همچنین با طرح قوانین مربوط به حقوق بشر و عضویت ایران در سال 1354 در کنوانسیون حقوق بشر گفت: «ایران موظف به رعایت نکات پیمان نامه حقوق بشر است و طبق پیمان 27 کنوانسیون وین هیچ کشوری نمی تواند به خاطر قوانین داخلی، معیارهای جهانی را نادیده بگیرد.»
دادخواه در این همایش با نگاهی به روند شکل گیری و پیگیری پرونده عبور مترو از زیر خیابان چهارباغ گفت: «در زمان شکایت شخص اندیشمندی به نام محمد جرقویه بازپرس شعبه 5 دادگستری اصفهان بود. ایشان لطف بزرگی در حق این پرونده کردند و پس از معلق گذاشتن شکایت از قضات اداره حقوقی استعلام کردند که آیا طرح چنین شکایتی درست است یا نه. از میان 11 قضات اداره حقوقی 10 قاضی رای به سلامت این شکایت دادند و حتی اعلام کردند که چنین شکایتی در زمره امر به معروف و نهی از منکر قرار می گیرد.»
به گفته وی همانطور که در قانون آمده است، امر به معروف و نهی از منکر وظیفه دولت بر ملت و ملت بر دولت است. وی گفت: «پس این حق مردم است که آقای مشایی را امر به معروف و نهی از منکر کنند.»
دادخواه در ادامه بخشی از روند مطالعات انجام گرفته روی محور چهارباغ را که توسط متخصصان از جمله دکتر اسپهبد و استادان دانشگاه صنعتی اصفهان صورت گرفته است توضیح داد و اعلام کرد که تمامی آنان خطر عبور مترو از زیر خیابان چهارباغ عباسی را تایید کردند.
دادخواه افزود: «پس از آن بازپرس شعبه 5 دستور توقف فعالیت مترو را صادر کرد اما کسانی که این خطوط را عبور می دادند باز هم بدون توجه به دستور قضایی به کار خود ادامه دادند و مترو از زیر خیابان چهارباغ عباسی عبور کرد.»
وی گفت: «در قانون آمده است که هریک از مسئولان دولتی و کشوری که از حکم قضایی پیروی نکنند از پست دولتی خود منفصل شده و تحت پیگرد قانونی قرار می گیرند. این در حالی است که نه شهردار اصفهان و نه مسئولان مترو چنین سرنوشتی نداشتند. گویا قانون برای همه یکسان نیست.»
در پایان نخستین روز همایش اصفهان در خطر، "رضا نیکپور"، دبیر دیده بان یادگاری های فرهنگی و طبیعی ایران گفت: «برگزاری چنین همایش هایی عنوان کردن نقدهای سازنده در کمک به سازمان میراث فرهنگی است و آن ها نباید ما را در مقابل خود ببینند. »
وی در ادمه گفت: «ما نه دشمن میراث فرهنگی هستیم و نه دشمن توسعه. اما معتقدیم که راهکارهایی وجود دارد که این دو می توانند در کنار هم وجود داشته باشند.»
وی در پایان افزود: «تا کنون اخبار ضد و نقیض بسیاری درباره عبور مترو از زیر خیابان چهارباغ منتشر شده است و مسئولان شهر اصفهان بارها حرف های خود را به صورت ضد و نقیض عنوان کرده اند.»
در ابتدای روز دوم همایش، پنجشنبه پانزدهم اسفندماه، دکتر محمدرضا اسپهبد، کارشناس برجستهی حفر تونل و عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم تحقیقات در خصوص عبور مترو از محور تاریخی چهار باغ گفت: وجود آثار تاریخی فراوان، مشکلاتی مانند نوع خاک - دو لایهای بودن خاک رس- بالا بودن سطح آب اصفهان و رزونانس بهوجود آمده در محورهای عبور مترو باعث میشود که گزینهی عبور مترو از محور چهار باغ را نادیده بگیریم. گزینهی عبور مترو در این شهر و خصوصاً در زیر چهار باغ به عنوان محور شاخص اصفهان به لحاظ ژئوتکنیکی، آسیبهای فراوانی به این محور تاریخی وارد میکند.
وی در ادامه گفت: سوال میشود که چطور در شهر تاریخی پاریس مترو احداث شده و مشکلی هم بهوجود نیامده است. درجواب باید گفت اعتراضهای بسیاری در آن هنگام صورت گرفت و فجایع بسیاری در آن زمان اتفاق افتاد و هم اکنون نیز تأثیر مخرب آن بر روی بخشهای تاریخی این شهر ادامه دارد، بهطوری که مهندس سازندهی مترو برای عبور از بخشی از موزهی لوور، آماده است تا در هر همایشی اعلام کند که کارش اشتباه بوده است و امروز اگر میخواست آن کار را انجام دهد چنین چنین اشتباهی را مرتکب نمیشد.
این استاد دانشگاه در ادامه گفت: ما گزینهی خیابان شمس آبادی را به عنوان یک حاشیهی امن پیشنهاد دادیم. این خیابان به علت دور بودن از آثار تاریخی و داشتن خاک بهتر و عمق بیشتر آب گزینهی مناسبی است و این، مورد تأیید نیز قرار گرفت. ولی متأسفانه شنیدهها حاکی از آن است که تونل مترو مجدداً باز شده و همچنان برعبور مترو از زیر محور چهارباغ اصرار میشود.
وی با اشاره به حضور مرحوم دکتر آیتاللهزاده شیرازی بهعنوان ناظر سازمان میراث فرهنگی در جلسههایی که برای عبور مترو از چهارباغ اصفهان برگزار میشدند، اضافه کرد: زمانی که در جلسهها در اینباره صحبت میشد، دکتر شیرازی با گریه میگفت، چرا اینها میخواهند، این کار را انجام دهند؟
در ادامهی این مراسم، مجتبی کنعانی، کارشناس معماری و ابنیهی تاریخی میراث اصفهان در خصوص شهر تاریخی اصفهان گفت: اصفهان شهری است که بیمنظور بهوجود نیامده و در دورههای مختلف تاریخی دستخوش تغییرات بسیار بوده که اوج شکوفایی آن را در دوران صفویه شاهد هستیم. در این دوره طرح از پیش تعیینشده و جامع برای اولین بار دراصفهان و در تاریخ بشر اجرا میشود که اضافه کردن دو محور جدید و حفظ قسمت تاریخی و قدیمی از مفاد آن بوده است. این محورها عملا به منظور توسعه شهری و جلوگیری از دستکاری و تخریب بافت تاریخی پیشبینی شدهاند.
وی در ادامه گفت: در این طرح با دیدگاهی منطقی، اصفهان مدرن بررسی شده است در حالی که امروزه با عبور مترو از بافت تاریخی و با نادیده گرفتن چنین طرحهای کارآمدی، با فاجعهای بزرگ روبهرو میشویم که اثرات مخرب خود را در وجوه مختلف بر پیکرهی زیبای این شهر تاریخی خواهد گذاشت.
کنعانی وجود ایستگاه اصلی مترو در میدان امام حسین (دروازه دولت) و وجود برج جهاننما را تهدیدی جدّی بر بافت تاریخی اصفهان دانست و افزود: کاربری تجاری- فرهنگی برج جهاننما در آیندهی نزدیک به تنهایی باعث تزریق جمعیتی بالغ بر 400 هزار نفر به این قسمت از بافت تاریخی و لطمات جبرانناپذیری میشود.
این کارشناس میراث فرهنگی در ادامه افزود: خطر عبور مترو از محور شرق به غرب خطر بسیار بالایی دارد و علاوه بر صدمات جبرانناپذیری که به بافت تاریخی در مسیر این محور وارد میکند، باعث بههم خوردن شکل جمیعتی اصفهان نیز میشود.
آخرین سخنران همایش، علیرضا روحانی، از فعالان سازمانهای مردمنهاد و سخنگوی ائتلاف ملی حامیان میراث فرهنگی اصفهان در خصوص عبور مترو از بافت تاریخی گفت: متأسفانه در شرایطی داریم به استقبال سال نو میرویم که عروس شهرهای مشرق زمین- بهشت ثانی- دستخوش کجسلیقگیها و سوءمدیریتهای بسیاری میشود.
روحانی با شرح پیشینهای در خصوص فعالیت مترو اصفهان گفت: در سال 81-80 بحث اجرایی شدن پروژهی مترو اصفهان محقق شد و در همان زمان اختلافهایی میان میراث اصفهان و مجریان این پروژه و شهرداری شروع شد و بر اساس مصوبهی شورای ترافیک اصفهان مقرر شد مترو از چهار باغ عبور کند این حرکت باعث پیگیری میراث اصفهان شد چرا که چهارباغ درسال 1310 ثبت ملی شده و هر نوع دخل و تصرّفی در آن نیازمند اجازه از میراث بود.
او گفت: در اسفند 81 و به استناد مشاوره با یک شرکت فرانسوی مقرر شد مترو ازخیابان شمسآبادی عبور کند و به هیچوجه وارد بافت تاریخ نشود. در تابستان 85 در شعبهی 5 دادسرای عممومی اصفهان، دستور قضایی توقف عملیات احداث مترو و توقیف رییس قطار شهری اصفهان شد. این مسأله به فراموشی سپرده شد و دراسفند 85 شورای عالی ترافیک در مصوبهای دیگر اعلام کرد که مترو اصفهان به هیچوجه نباید از چهار باغ عبور کند و باید به سمت خیابان شمسآبادی متمایل شود.
روحانی افزود: عبور مترو از زیر خیابان چهارباغ باعث نگرانی شدید مردم اصفهان و دوستداران میراث فرهنگی در سراسر کشور شد و بر این اساس 16 تشکّل غیردولتی تحت عنوان «ائتلاف حامیان میراث اصفهان» خواستار پاسخگویی مسؤولان و جلوگیری عبور مترو از محور چهار باغ شدند.
پافشاری بکتاش، رئیس وقت سازمان میراث فرهنگی اصفهان بر گزینهی عدم عبور مترو از چهار باغ به برکناری ایشان منجر شد و منجر به ریاست معاون اسبق شورای شهر اصفهان و طرفدار جدی عبور مترو از محور چهار باغ شد!
روحانی هشدار داد: کارشناسان شهرسازی و معماری معتقدند اگر فاصله مترو از 180 یا 200 متر کمتر نباشد سی و سه پل قطعاً فرو خواهد ریخت در حالی که فاصله امروز ان کمتر از 40 متر است.
وی افزود: هنوز هم میشود جلو فاجعه را گرفت و از مسؤولان خواست چشمان خود را بر روی حقیقت باز کنند.
این فعال مدنی توضیح داد: اظهارات ضد و نقیض ریس میراث اصفهان و متولیان میراث فرهنگی کشور و عدم پاسخگویی مسؤولان قطار شهری اصفهان عملا بر این بحران دامن زده است. عبور مترو از محور تاریخ چهار باغ و همچنین محور تاریخی شرق به غرب علاوه بر صدمات جبرانناپذیر به بافت تاریخی بنا به نظر کارشناسان مختلف صدمات عمیق زیستمحیطی نیز به اصفهان وارد میکند و باعث مختل شدن جریان آبهای زیرزمینی و ایجاد فاجعه در شهر میشود.
وی اشاره کرد: از طرف دیگر از آنجایی که پایهی تمام بناهای تاریخی اصفهان – به خاطر عدم زلزلهخیزی منطقه - از گِل شفته و خردهسنگ تشکیل شدهاند عملا توان تحمل لرزشهایی را که معادل 2 ریشتر در هر بار عبور مترو است، ندارند.
روحانی در پایان پرسشهایی را مطرح کرد: چرا این محور کاملا در زیر محور تاریخی اصفهان مطرح شده؟
چرا یک نفر از کارشناسان میراث فرهنگی ناظر بر آن نیست؟ چرا رییس میراث که از طرفداران جدی عبور مترو از چهار باغ و پیش از آن، از مخالفان کاستن از بنای برج جهاننما بوده است هم اکنون باید در این سمت باشد؟
در همایش «میراث فرهنگی اصفهان در خطر» مطرح شد:
تردد در محور دروازهدولت بزرگترین خطر برای اصفهان است
قطار شهری درحال مشوش کردن خواب آرام سیوسه پل پیر است
کارشناس مطالعات تونلهای راهآهن کشور تأکید کرد: عبور مترو از زیر چهارباغ اصفهان بهعنوان یک شهر تاریخی و گردشگری، کار درستی نیست، چون سطح آب در این منطقه بسیار بالاست.
به گزارش خبرنگار بخش میراث فرهنگی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، محمدرضا اسپهبد که در دومین روز همایش «میراث فرهنگی اصفهان در خطر» در تالار موزهی فرش در تهران سخن میگفت، ادامه داد: من فکر میکردم، این صحبت به حدود پنج سال پیش مربوط است که گفتوگوهای زیادی در این زمینه انجام شدند.
وی با اشاره به اینکه در هر زمینهای، نخست مطالعه لازم است، گفت: حدود 12 سال پیش، مدتی در یکی از شرکتهای مهندسی اصفهان با انجام مطالعات لازم در این زمینه، به این نتیجه رسیدیم که بهدلیل شرایط ناهمگن دشت آبرفتی اصفهان، تونل مترو نباید از زیر خیابان چهارباغ عبور کند. اکنون متأسفانه در این زمینه کملطفی میشود و این کملطفی از سوی کسانی است که در قالب بعضی از مسؤولان این کار را انجام میدهند.
عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم تحقیقات بیان کرد: در نه متری سطح زمین در منطقهی چهارباغ، سطح آب زیرزمینی بالاست. همچنین دو طبقه لایهی رس در این منطقه است. به همین دلیل، از نظر سطح آب، خاک و منطقهی چهارباغ، با مشکلاتی روبهرو هستیم. این موارد بهلحاظ ژیوتکنیکی برای ایجاد سازهای مانند مترو مشکلزا هستند.
وی با اشاره به عبور مترو از پاریس و لرزشهایی که در ساختمانهای خیابان شانزهلیزه بهشکل شبانهروز احساس میشوند، اظهار داشت: چرا ما این مشکل را مضاعف میکنیم، درحالیکه وضعیت در منطقهی اصفهان بهلحاظ آبرفتی بودن بدتر از وضعیت زمین در پاریس است.
او ادامه داد: هرچند در تکنولوژی امروز، از نظر آب با مشکل روبهرو نیستیم و آبهای سطحی را میتوان جمعآوری کرد، مانند کاری که در تونلهای مترو در تهران انجام شد، ولی در اصفهان با دو مشکل نوع خاک و تکانهایی که ایجاد میشوند، روبهرو هستیم. از همه مهمتر، آثار تاریخی هستند که در پایین خیابان چهارباغ قرار دارند.
وی با اشاره به وجود مدرسهی چهارباغ در سمت راست این خیابان و مشکلاتی که بهدلیل حفر تونل در این منطقه ایجاد میشوند، گفت: ما اعلام کردیم که برای عبور مترو، چهارباغ را ندیده بگیرید و حتا پس از بررسیهای لازم، اعلام شد که عبور مترو از خیابان شمسآبادی هیچ اشکالی ندارد.
عضو هیأت مدیرهی کانون بازنشستگان سازمان انرژی اتمی ایران بیان کرد: در جلسههای متعددی که در این زمینه برگزار شدند، قرار بود مترو از خیابان شمسآبادی عبور کند، حتا یونسکو و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری به این مسأله رأی مثبت دادند؛ ولی متأسفانه اکنون میشنویم که گویا حتا تونل در مسیر چهارباغ زده شده است و اصرار دارند که مترو را از این مسیر عبور دهند.
اسپهبد با اشاره به طراحی بینظیر شهر اصفهان از نظر گردشگری، زیبایی و معماری، گفت: من از مسؤولان سازمان میراث فرهنگی و گردشگری میخواهم، تا عمق فاجعه به جایی نرسیده است که همهی ما در این مصیبت واقعی قرار گیریم، جلوی این کار گرفته شود.
وی در پاسخ به پرسش خبرنگاری دربارهی اینکه اگر مسیر مترو به سمت خیابان شمسآبادی تغییر کند، آیا مشکل نوع خاک در این مسیر کمتر است؟ اظهار کرد: مشکلاتی که ما در مسیر چهارباغ داریم، وجود عمق بیشتر آب و لایههای رسی با یک ضخامت ضعیفترند. این درحالی است که در مسیر شمسآبادی، این مشکلات بسیار کمترند.
او در پاسخ به این پرسش که از چه زمانی بررسی دربارهی این مسأله آغاز شد؟ گفت: حدود 12 سال پیش، بررسیهایی انجام شدند و اعلام شد که عبور مترو از چهارباغ، خطرناک است. حتا در آن زمان، پس از بررسیهای انجامشده، مسیر شمسآبادی بهعنوان گزینهی برتر مشخص شد. همچنین مطالعات زمینشناسی و حفاریهای انجامشده نشان دادند که چهارباغ محیط مناسبی برای عبور مترو نیست.
این مدرس دانشگاه اعتقاد دارد: عبور مترو از زیر زایندهرود، هیچ اشکالی ندارد و ما ترس و واهمهای برای عبور مترو از زیر دریاچه نداریم، چون با روشهای تکنولوژی میتوان مشکل آب و عبور تونل را از زیر رودخانه برطرف کرد؛ ولی مشکلی که وجود دارد، این است که تونل نباید به کولههای دو طرف پل سیوسه پل نزدیک شود.
به گزارش ایسنا، یک کارشناس معماری و مرمت بناهای تاریخی اصفهان نیز در سخنانی با دادن توضیحهایی دربارهی از زمان پیدایش شهر اصفهان تا کنون و وضعیت این شهر بهدلیل عبور مترو، اظهار داشت: با افزایش بیش از حد جمعیت در اصفهان در سالهای 1363 و 1364 بحثهایی که پیش از انقلاب اسلامی دربارهی سیستم حملونقل مدرن مطرح شده بودند، باز هم سر باز کردند. پس از آن، با تصویب طرح قطار شهری اصفهان، شرکت P.B.C بررسیهای نخست را برای این پروژه انجام داد. سپس شرکتی از فرانسه با درنظر گرفتن مسایل جمعیتی اصفهان، در همان زمان اعلام کرد که مترو برای اصفهان مخرب است، چون شکل جمعیتی این شهر را برهم میریزد و اثرهای مخربی را بهدنبال دارد.
مجتبی کنعانی با نشان دادن نقشهی عبور مترو از دو مسیر شرق به غرب و شمال به جنوب اصفهان، ادامه داد: محور شرق به غرب مترو، خطر اصلی است، چون از نظر فنی، این محور باید از زیر بازار نقش جهان و سردر قیصریه عبور کند.
وی با اشاره به برخورد دو محور شمالی ـ جنوبی و شرقی ـ غربی در میدان دروازهدولت اصفهان، گفت: این نقطه دقیقا جایی است که برج جهاننما ساخته شده و این خود سبب بروز مشکلاتی است، چون اگر هر 15 دقیقه یکبار قطار زیرزمینی در این ایستگاه توقف داشته باشد و بخواهد جمعیت زیادی را تخلیه کند و از سوی دیگر، روزانه تعداد زیادی از مردم در برج جهاننما تردد داشته باشند، بافت تاریخی اصفهان لطمهی غیرقابل تصوری را میبیند.
او افزود: عبور و مرور و تردد در محور دروازهدولت، بزرگترین خطری است که اصفهان و بافت تاریخی آن را تهدید میکند. هرچند مطالعاتی زیادی دربارهی دیگر مسایل این بافت انجام شدهاند، ولی متأسفانه به این موضوع توجهی نشده است. بحثهای جمعیتی به دیدگاههای بالاتری نیاز دارند که در این زمینه تصمیمگیری کنند.
به گزارش ایسنا، در ادامهی این همایش، سخنگوی ائتلاف ملی حامیان میراث فرهنگی اصفهان با اشاره به مشکلاتی که در زمینهی عبور مترو از چهارباغ، شهر تاریخی اصفهان را تهدید میکنند و سخنان متناقضی که از سال 1381 تا کنون توسط مسؤولان پروژهی مترو اصفهان، شورای شهر و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان اصفهان بیان شدهاند، گفت: متأسفانه در شرایطی، به سال جدید وارد میشویم که عروس شهرهای مشرقزمین دستخوش کجسلیقگیهاست.
علیرضا روحانی ادامه داد: قطار شهری اصفهان اکنون زیر زایندهرود و با فاصلهی کمتر از 43 متر حفر شده و درحال مشوش کردن خواب آرام چند سالهی سیوسه پل پیر است.
وی با طرح این پرسش که چه اصراری است، تونل مترو از زیر محور تاریخی اصفهان در چهارباغ عبور کند؟ گفت: چرا یک نفر از کارشناسان میراث فرهنگی ناظر بر این مسأله نیست؟ چرا امینپور ـ رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان اصفهان ـ که زمانی بهعنوان عضو شورای شهر اصفهان با برداشتن یک آجر از برج جهاننما مخالفت میکرد، باید بر صندلی ریاست سازمان میراث فرهنگی استان اصفهان بنشیند؟
او از رحیممشایی پرسید که آیا زمان آن نرسیده است که اقتدار سازمان میراث فرهنگی و گردشگری را نشان دهید؟
وی بیان کرد: امروز متأسفانه حتا مشخص نیست، نخالههای تونلبرداری مترو اصفهان در کجا تخلیه میشوند. البته تا زمانی که ریلهای راهآهن در تونل کار نشدهاند و قطار عبور نکرده، فاجعهای رخ نداده است. پس هنوز هم میتوان مدیران شهری اصفهان را سر عقل آورد و جلوی زیادهخواهیهای آنها را گرفت.
سخنگوی ائتلاف حامیان میراث فرهنگی اصفهان تأکید کرد: با یک حمایت همهجانبه از سوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور و افکار عمومی، میتوان جلوی این فاجعهی تاریخی و ملی را گرفت.
به گزارش ایسنا، در این همایش برخی کارشناسان میراث فرهنگی و معاون دفتر حقوقی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری حضور داشتند.
خبرگزاری میراث فرهنگی
روزنامه وطن امروز
روزنامه فرهنگ آشتی
خبرگزاری زیستا
روزنامه آفتاب یزد
بامداد خبر
شبکه اطلاع رسانی ساختمان ایران
قلم
خبرآنلاین
برای ایران
جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست شاخه اصفهان
دوستداران حیوانات و محیط زیست-سپهر سلیمی
ایران نامه
جمعیت دوستداران محیط زیست (طبیعت یاران)
از سوی دیگر گفته میشود، در پی تحركات وزارت راه در تالاب انزلی، فاطمه واعظ جوادی رئیس سازمان محیط زیست كه دو هفته قبل به همین منظور به گیلان سفر كرده بود قرار است روز 25 تیر ماه بار دیگر به گیلان برود تا روند جادهسازی و نابودی تالاب انزلی را مورد بررسی قرار دهد. جوادی پیش از این اعلام كرده بود سازمان محیط زیست به مصوبه اخیر كمیسیون زیربنایی دولت اعتراض كرده و رئیس جمهور بار دیگر دستور پیگیری موضوع را صادر كرده است. با این وجود به نظر میرسد دستور اخیر رئیس جمهور برای پیگیری موضوع از نظر وزارت راه چندان قابل تامل نبوده چرا كه از یكماه قبل تاكنون، وزارت راه فعالیت خود را به تدریج در داخل تالاب آغاز كرده است.
یك مقام آگاه در سازمان محیط زیست در این باره به كارگزاران گفت: طی هفتههای اخیر تقریبا هر روز بین ماموران محیط زیست گیلان و عوامل راه درگیری بوده اما باز هم آنها كار خود را انجام میدهند و از دستورات ماموران محیط زیست تمكین نمیكنند به طوریكه از مجموع 3 كیلومتری كه قرار است در داخل تالاب خاكریزی كنند اكنون نزدیك به 5/1 كیلومتر آن را خاكریزی كردند كه منجر به خشك شدن بخشهایی از تالاب شده است. به گفته وی، همه روزه دهها تن خاك از معدن جیرده و مناطق ساحلی استان برداشت میشود تا در تالاب تخلیه شود و به همین ترتیب امروز نه تنها گذر سوم تكمیل شده بلكه عوامل راهسازی در حال آغاز گذر چهارم هستند.
تالاب انزلی كه در سفرنامههای اروپاییها از قدیم الایام تاكنون از آن به عنوان ونیز سبز ایران یاد میشود، از سال 1354 در فهرست تالابهای بینالمللی جهان به ثبت رسیده است. این تالاب هم اكنون سه سایت مهم شامل دو پناهگاه حیات وحش و یك منطقه حفاظت شده را در بر میگیرد و از مهمترین كریدورهای پرندگان مهاجر در مسیر سیبری به جنوب محسوب میشود اما امروز با احداث جاده در قلب تالاب در آستانه نابودی قرار گرفته است.
عملیات اجرایی جاده كنار گذر انزلی به طول 16 كیلومتر از سال 1377 آغاز شده است. اما 3 كیلومتر و 300 متر از این مسیر قرار بود از داخل تالاب عبور داده شود كه با مخالفت سازمان محیط زیست در سال 1379 متوقف شد. در این سال سازمان محیط زیست ضمن مخالفت شدید با این موضوع علیه وزارت راه به دادگاه شكایت كرد تا اینكه در سال 1382 سرانجام دولت پذیرفت كه جاده كنارگذر انزلی از داخل تالاب خارج شود و متعاقب آن هیات وزیران در 11 تیر ماه همان سال مصوب كرد كه راهكارهای سازمان محیط زیست اجرایی شود.
در پی این مصوبه، در سال 1384 همچنین قرار شد طبق تواقفات صورت گرفته بین محیط زیست و وزارت راه ستونهای نصب شده در داخل تالاب جمعآوری شود اما این اقدام عملی نشد تا اینكه در سفر استانی رئیس جمهور به گیلان، هیات دولت در جلسه 13 اسفند ماه 1385 بار دیگر تسریع در احداث پروژه كنارگذر انزلی در مسیر اولیه را خواستار شده بود كه كاملا با مصوبه قدیمی دولت در سال 1382 منافات داشت. در پی این مصوبه مسوولان پروژه اواخر مرداد ماه سال گذشته اقدام به احداث مسیر در داخل تالاب كردند كه این امر با مقاومت مسوولان محیط زیست روبهرو و پروژه متوقف شد. تااینكه موضوع برای بررسی به كمیسیون زیربنایی دولت رفت و این كمیسیون بعد از 6 ماه و در بین اعتراضات سازمان بازرسی كل كشور، تشكلهای زیست محیطی و محافل علمی سرانجام حكم به عبور جاده از داخل تالاب داد.
این در حالی است كه مسیر پیشنهادی سازمان محیط زیست تنها نیم كیلومتر (یعنی به اندازه 500 متر) طول جاده را بیشتر میكرد و در عمل هزینه چندانی متوجه وزارت راه نمیشد، اما با تصویب گزینه وزارت راه در دولت كه در واقع قلب تالاب بینالمللی انزلی و بكرترین نقطه این تالاب را هدف قرار داده است، حدود 300 هكتار ( معادل 3 میلیون متر مربع) از اراضی شمال تالاب انزلی خشكانده و نابود میشود كه به گفته كارشناسان با توجه به ارزش هر هكتار تالاب در دنیا كه 22 هزار دلار تعیین شده، خسارتی معادل 59 میلیارد تومان تنها در سال اول بهرهبرداری جاده، به تالاب وارد میشود كه این خسارت با صرف چندین برابر این مبلغ دیگر قابل جبران نیست.
پیش از آغازِ کار برای گسترش فرهنگ ایران زمین، نخست، باید به پایداری فرهنگی بپردازیم و از راههای پایدای فرهنگی در اینجا میتوان نگرشی به راه کارهای زیر داشت:
1.بر پا کردن آیینهای میهن
2.پاسداری و پالایش زبان فارسی
3.برتری در دانش و فن
4.نگهداری و پاسداری تاریخ و داستانهای میهنی
5.پدیدآوری شاهکارهای ادبی و هنری
.
.
.
جا دارد در زمینه پاسداری و پالایش زبان فارسی همگی تلاش کنیم و تا آنجا که میتوانیم از بکار بردن واژه های بیگانه بپرهیزیم. در این راستا از این که اگر در سخنانم واژه های بیگانه ای به کار میبرم، پیشایش پوزش میخواهم.
دربارة آیینهای میهنی نخست میباید چرایی و چگونگی این آیینها و جشن ها را بدانیم.
جشن ها بخش بزرگی از آئین های میهنی ما می باشند.
هنگام پژوهش در آیینهای میهنی این مرز و بوم در مییابیم که جشنهای فراوانی درگذشته های دور و نزدیک برپا میشده، بی آن که به آیینهای سوگواری پرداخته شود، اکنون پرسش این است که چرا؟
اندیشه راستین روا نمیدارد برای کسی که نیک زندگی کرده و به رستگاری می رسد سوگواری و مویه کرد و همچنین برای آنکس که بد راه بوده و جز در تباهی زندگی و پیکار و راه استوار نکوشیده نیز، گریه و شیون و مویه کاری بخردانه نیست.
واژه جشن گرفته شده از «یَسن» اوستایی است که برابر با ستایش و پرستش میباشد. هم چنین همبسته است با «یَشن» پهلوی که برابر با نیایش میباشد و بارگرانی از دانسته ها و آیینهای دیرین را بر دوش دارد. واژه جشن که امروزه به جای «عید» و «روزهای خوش» به کار میرود، در روزگاران کهن روشی بوده که در آن آیینهای دینی همراه با سرور و شادمانی برگزار میشده است، به دیگر سخن، واژه ((جشن)) برابر با ستایش و پرستش دینی همراه با سرور و شادی است .
برای نمونه هم اکنون هم جشن نوروز را با نیایش پرودگار آغاز می کنیم و بهترین خواسته ها و آرزوها را در آغاز می کنیم و بهترین خواسته ها و آرزوها را در آغاز سال نو برای یکدیگر از خداوند بزرگ می خواهیم. آرمان برگزاری این همه جشن و گردهم آیی ها، نزدیکی یکایک مردم و آفرینش هم خویی و یگانگی و همدستی بین ایشان برای از بین بردن دشواریها و یاری به یکدیگر بوده است. که اگر بخواهیم در زمینة پایه های استوار روانشناسی نهفته در این آیینها گفتو کنیم سخن بسیار و زمان کم است.
تنها به این نکته فکر کنیم که یک انسان شاد تا چه باید نیرومنتر از یک انسان خمود و افسرده است. ایرانیان باستان دارای گاهشماری و سالنمای ویژه ای بودند: هر ماه سی روز بوده و هر روز نامی برای خود داشته، در این سی روز، دوازده روز همنامِ دوازده ماه بود، هر گاه نام ماه با نام روز برابر میشده آن روز را جشن میگرفتند،
و از این رهگذر، دوازده جشن در سال که بهتر است آنها را جشنهای ماهانه بنامیم، پدید آمد: برای نمونه فروردین نام نخستین ماه سال است و روز نوزدهم از هر ماه نیز فروردین نامیده میشود پس در 19 فروردین چون نام روز و ماه یکی شده جشن برپا میشود.
به تازگی شاهد چاپ تقویم هایی هستیم که برای نمونه جشن باستانی اسفندگان را پنج اسفند در نگرگرفته اند. در حالی که در سالنمای زرتشتیان 29 بهمن برای این جشن در نگرگرفته شده حال پرسش این است چرا؟ و کدام درست است؟
اگر به نام باستانی روزهای ماه دقت کنیم پنجمین روز از هر ماه سپندارمزد (به معنی فروتنی و مهر پاک می باشد و بنابر پایه برگزاری جشن های ماهانه که با برابر شده نام روز و نام ماه جشن برگزار می شده این جشن می بایست در پنجمین روز از دوازدهمین ماه باستانی برگزار شود وقتی گاهشماری باستانی را با گاهماری کنونی تطابق دهیم پنجمین روز از دوازدهمین ماه سال باستانی با بیست و نهمین روز از یازدهمین ماه تقویم جلالی برابر می باشد. بنابر این برگزاری جشن اسفندگان در بیست و نه بهمن درست می باشد.
درباره چگونگی تطابق دو تقویم محاسبات زیر را در نگر می گیریم.
پیش از اشو زرتشت سال چنین محاسبه می شد:
365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه
1سال= 360 روز= روز 30× 12 ماه
و هر 6 سال 1 ماه به آخر سال اضافه میکردند
30 روز= روز 5× هر 6 سال
و هر 120سال 1ماه به آخر سال اضافه میکردند.
30 روز = روز× هر 120 سال
اشو زرتشت5 روز را به آخر سال اضافه کرد و
ا روز در هر 4 سال به نام اورداد روز را کبیسه کرد و سال ثابت 365 روز و روز را پدید آورد.
در زمان ملک شاه سلجوقی به تأثیر خواجه نظام الملک گروهی از تقویم شناسان مشهور به سرپرستی عمرخیام به این نتایج رسیدند:
365= 89 (روز زمستان)+ 90 (روز پاییز) + 93 (روز تابستان) + 93 (روز بهار)
و یک روز هم کبیسه در هر 4 سال
هدف چه بود؟ تطبیق روز نخست این تقویم با نقطة اعتدال بهاری بر اساس طول سال متوسط اعتدالی. یعنی طول سال، با تقویم طبیعی برابری دارد.
و نیز طول هر فصل به دلیل کوشش برای انطباق روزهای هر ماه خورشیدی با مدت زمان توقف خورشید در برج های همزمان آن با طول فصلهای طبیعی و نقطه اعتدال.
هم اکنون زرتشتیان به این گاهشماری و کار گروه خیام احترام گذاشته اند و از آن بهره میبرند و هم زمان تقویم دینی خود را بر روی این تقویم رسمی تطبیق داده اند و با در نظر گرفتن تفاوت بین این دو گاهشماری سالنمای خود را به چاپ میرسانند بنابر این جشن سپندارمذ با در نگرگرفتن 6 روزی که در فصل بهار و تابستان گنجانده شده در 29 بهمن به تقویم جلالی مطابق با پنجمین روز از اسفندماهِ دینی آنها برگزار میشود حال اگر کسی میخواهد آیینی کهن را بر پا کند و به فرهنگ باستان احترام بگذارد باید عملاً احترام بگذارد و آن را بپذیرد به آن که ظاهراً بگوید فرهنگ و دانش گذشتگان ما بزرگ و خوبست اما عملاً آن را نفی کند. دوستداران فرهنگ هوشیارانه به این نکته دقت داشته باشند که چاپ تقویم های ناهماهنگ با تقویم رسمی کشور و یا انتشار مطالبی مبهم در باره تقویم و گاهشماری بی احترامی به خرد و دانش همگان است. زیرا اگر کسی واقعا نکته جدیدی درباره گاهشماری یافته نخست باید به جامعه علمی بصورت مقاله(کتبی) ارائه دهد. تا مورد بررسی دانشمندان قرار گیرد. و پس از پذیرفته شدن مطلب در جامعه علمی اقدام به چاپ تقویم نماید. از چاپ خودسرانه تقویم و گاهشماری و نیز انتشار مطالب مبهم در مورد گاهشماری نتیجه درستی بدست نمی آید . ماندگاری فرهنگ نتیجه رفتار درست فرهنگی است.
بزرگش ندانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد.
بس بگردید و بگردد روزگار
ای که دستت میرسد کاری بکن
گنج خواهی در طلب رنجی ببر
نام نیک رفتگان ضایع مکن
دل به دنیا در نبندد و هوشیار
پیش از آن که کز تو ناید هیچ کار
خرمن از می بایدت تخمی بکار
تا بماند نام نیکت برقرار
شاد باشید..
بدرود
گل بیدمشک نماد امشاسپند سپندارمزد است(اسفند).
از آنجا که زنان در زمین نشان زایندگی و باروری اند ایرانیان این روز را به پاس داشت زحمات آنها با نام روز زن و مادر جشن می گرفتند و از بانوان پاک نهاد قدر دانی میکردند.
پیشاپیش این روز بر تمامی ایرانیان و بویژه بانوان ایرانی خجسته باد.
شاد زیوید....
پاینده ایران...
کسي که نمي خواهد در بين مردم از تشنگي بميرد بايد بياموزد که از هر پياله اب وجامي بنوشد.کسي که مي خواهددر بين مردم پاک بماند بايستي بياموزد که چگونه خود را حتي در الوده ترين ابها تطهير کند.
به ايران بينديشيم که سه هزار سال است به همت فرزندان نخبه خويش به جهان سر بلند زيسته است.
به اين سرزمين بينديشيم که مردم شچنان که جغرافيا و اداب ورسومش گونه گونه اند ولي از تاريکي ها وپرتگاهها
دشواريهاي فراوان تاريخ در همه دوران هاان سان به شيوهاي يکسان گذر کرده است که گويي به روشنايي چراغ خردي يگانه راه سپرده است.به مردم ايران بينديشيم که اتحادي نانوشته وحتي ناگفته راکه مايه ي
بقاي هويت واستقلال شان بوده است به زمان نياز چندان محترم داشته جدي گرفته اند که در حيات خود بارها شاهد از هم گسيختن رسن اتحاد مکتوب ومقدس ملتهاي متعددي بوده که تمدن خود را ابدي مي انگاشته
(به خواست اهورا مزدا من چنينم که راستي را دوست دارم وازدروغرويگردانم.دوست ندارم که ناتواني از حق کشي در رنج باشد.همچنين دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهاي ناتوان اسيب برسد.
ان چه را که درست است من ان را دوست دارم.من دوست و برده ی دروغ نیستم.من بد خشم نیستم.حتی وقتی خشم مرا می انگیزد ان را فرو مینشانم.من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم)
این است بخشی از معتقدات داریوشکه خود در سنگنبشته¬اش اعلام میکند.چنین بیانایهای از زبان یک شاه در سده ششم پیش از میلاد به معجزه می ماند.از برسی دقیق لوح های دیوانی تخت جمشید نتیجه می گیریم که داریوش واقعا هم با مساعل مردم ناتوان همراه بوده است.این لوح ها میگوید که در نظام او حتی کودکان خردسالاز پوشش خدمات حمایت اجتماعی بهره می گرفتند دستمزد کارگران در اساس نظام منظبط مهارت و سن طبقه بندی می شده مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز حق اولاد استفاده می کرده اند دستمزد کارگرانی که دریافت اندکی داشته اند با جیره های ترمیم میشد تا گذران زندکی شان اسوده تر شود.فوقالعاده (سختی کار)و(بیماری)پرداخت می شد حقوق زن و مرد برابر بود(در حالی که در سال 1586 در فرانسه طی جلسه ای از اندیشمندان که برای تشخیص هویت زن بوده اعلام شد که زن انسان است اما برای خدمت به مرد افریده شده کسانی که امروز مدعی حقوق زنان هستند)(برگرفته از مجله امرداد ت29بهمن) وزنان می توانستند کار نیمه وقت انتخاب کنند تا از عهده وظایفی که درخانه به خاطر خانواده داشتند بر ایند.
این همه(تامین اجتماعی)که لوح های دیوانی تخت جمشید گواه ان است برای سده ششم پیش از میلاد دور از انتظار است چنین رفتاری که فقط میتوان ان را مترقی خواند نیازمند ادراک و دور نگری بی پایانی بوده است ومختص شاه مقتدر وبزرگی است که میگوید ((من راستی را دوست دارم))شاه بر کلیه ی مخارج دربار خویش از جمله مخارج سفر خود و همراهانش نظارت داشت.
برگرفته از کتاب از زبان داریوش... نوشته پروفسور هاید ماری کخ صفحه 345
امیدوارم جالب و وفید بوده باشد.
بز خیز ای کوروش بزرگ که این خاک اهورایی دست به تاراج اهریمنان است
و ببين چطور ايراني ها رو 1 قوم بربر و وحشي نشون ميدن که چهره اهريمني دارن.اين فيلم راجع به لشکرکشي خشايارشا به يونان(علت لشکرکشي تجاوز يوناني ها به اتشکده هاي ايراني)ولي تو فيلم هيچ اشارهاي
به اون نشده هيچ,ملت ايران رو که قومي ازاده هست ومنشور حقوق بشر کورش بزرگ گواه اين امر رو قومي وحشي نشون ميده و ما مثل خيار نشستيم و به خراب شدن مسجد الاقصا وسامرا و...اعتراض ميکنيم
واقعا جاي تاسف طي چند سال اخير به اندازه کافي شاهد از بين بردن گنجينهاي اين تمدن بوديم کاش که ميشد 1 زره هم به هويت خودمون فکر ميکرديم.کار ما به جايي رسيده که ما رو تو بازيهاي اسيايي جمهوري عربي ايران!!معرفي
ميکنند خليج ما رو خليج عربي وحتي خودمون با ساخت سد لعنتي سيوند سعي به خراب کردن راه تنگه بلاغي وارامگاه بزرگترين اسطوره جهان کورش بزرگ ميکنيم تو رو خودا به خودمون بياييم
کجايي اي کورش بزرگ که اين خاک اهورايي دست به تاراج اهريمنان است
_________________
عيدون باد
بدرود
درود بر همه ايرانيان نيک سرشت . با اندوه بدليل تهمت ها و افترا ها و مخدوش کردن شخصيتهاي اصيل ايراني توسط عده اي نا ايراني و عرب زده در سطح جامعه بر آن شدم تا ليستي از شخصيتهاي تاريخ کهن ايران زمين را براي فرزندان کشورم که شايد ندانند بياورم تا بلکه با دقيقه اي فکر کردن از اصالت خويش آگاه شوند و بدانند که ايران گهواره تمدن است . گفتني است اين ليست تنها قسمتي از اسطوره هاي ملي ما هستند و گسترده بودن تاريخ کشورمان بنده حقير را از نوشتن تمامي افراد بزرگ ايران زمين باز داشته است . ايرانيان نه تنها نيازي به شخصيتهاي عربي ندارند بلکه دهها شخصيت بالاتر از آنان در هزاران سال پيش داشته اند و اگر عده اي از دوستان بگويند ما دين اعراب را پذيرفتيم - اين قضيه هيچ ارتباطي ندارد که ما شخصيتها و اسطوره هاي ملي خود را کنار بگذاريم و به سراغ اعراب و اسطوره هاي آنان برويم . دين بحثي جدا و کاملا شخصي است . که اين قضيه نبايد تاثيري در تاريخ و فرهنک و اصالت ما بگذارد . بر طبق اولين اعلاميه حقوق بشر توسط کورش کبير شاهنشاه بزرگ هر انساني آزاد است که هر ديني را که مايل است بپذيرد و ما همچنان به خود ميباليم که نواده آن بزرگوار هستيم .
آذرپادمهراسپندان :موبدان موبد و دانشمند بزرگ زمان ساسانی که در تدوین و جمع اوری نسک مختلف اوستا کوشش بسیار کرد و امروز از او پندنامه و اندرزنامه های اخلاقی بزرگی بجای مانده.
آذرفرنبغ فرخزادان : هیربد زرتشتی و دانشمند و حکیم بزرگی که گرد اورنده و نویسنده کتاب بزرگ دینکرد در زمان مامون عباسی بوده این کتاب مشتمل بر بسیاری از دانش نامه های مزدیسنا است که میرفت پس از حمله تازیان به فراموشی سپرده شود.
آذربرزين : پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفنديار جنگيد که يکي از پهلوانان ايراني ميباشد و آتشکده اي هم به همين نام وجود دارد
آذر کيوان : حکيمي و عالمي ايراني از سرزمين فارس که در قرن يازدهم هجري حيات داشته است .
آرش : ملقب به کمانگير . پهلوان ايراني در عهد منوچهر شاه که در تير اندازي سر آمد زمان خود بوده است که در جنگ ميان منوچهر و افراسياب قرار بر پرتاب کردن تيري ميگذارند تا مرز ميان ايران و توران را تعين کند آرش از طربستان تيري پرتاب کرد که در مرو فرود آمد و بعد از آن جانش را در راه ايران زمين فدا نمود .
آريه : سردار معروف و بزرگ ايراني که به حمايت از پادشاهي کورش صغير برخواست .
آيين گشسب : سردار بزرگ ايران که در زمان هرمز چهارم فرماندهي لشگر ايران را بر عهده داشت
ابولولو : يا همان فيروز نهاوندي . پس از يورش تازيان به ايران به سرکردگي عمربن خطاب- فيروز نهاوندي و تعداد بيشماري از ايرانيان به غلامي اعراب در آمدند . فيروز غلام مغيره بن شعبه شد و با زيرکي و در جهت انتقام خون نياکانمان عمربن خطاب خليفه دوم را با ضربه هاي کارد کشت و اين جنايتکار تازي را از صحنه روزگار محو کرد .
ابومسلم خراساني : عبدالرحمن بن مسلم خراساني يکي از دليران و آزاديخواهان ايران که در سال 129 هجري در مرو و بر ضد مروان بن حمار خليفه اموي قيام نمود و در صدد بر آمد که نهضتي ايراني و بدور از فرهنگ تازيان در ايران بر پا کند که به همين دليل نامش جاويد گشت .
آريوبرزن : سردار بزرگ ايران که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر نگهداشت و مقاومت نمود و جان سپرد و حماسه اي در تاريخ ايران از خود بر جا گذاشت .
استاذسيس : سردار دلير ايران که در نواحي هرات و بادغيس و سيستان بر ضد منصور خليفه ستمگر عباسي قيام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آويخته شد و يکي از سمبلهاي عرب ستيزي را در ايران به جاي گذاشت و درس وطن پرستي در برابر يورش بيگانگان براي جوانان به جاي گذاشت .
اشک : بنيانگذار سلسله شاهنشاهي اشکانيان که دست حکومت سلکوکيان ( يوناينان ) را که حدود 100 بر کشور ما تسلط پيدا کرده بودند و کشور ما را اشغال نموده بودند کوتاه کرد و حکومتي برخواسته از فرهنگ ايراني بر پا کرد .
انوشيروان : ملقب به نوشيروان دادگر . پادشاه معروف ساساني که با بنيان گذاشتن قوانين حکومتي و دادگستري خود نامش را در تاريخ ايران به ثبت رساند .
بابک خرمدين : سردار دلير و پيشواي نهضت خرمدينيان يا سرخپوشان که بر ضد حکومت عرب قيام کرد و 22 سال دست يورش گران عرب را از کشور ما کوتاه کرد و مبدل به سمبلي از مقاومت ايرانيان در برابر حمله بيگانگان به کشور شد . که در نهايت وحشيگري به دست معتصم تکه تکه شد ولي نامش هميشه جاويد گشت .
برزمهر : پهلوان و دلير مرد ايران در زمان پادشاهي بهرام گور
برزويه : طبيب و انديشمند مخصوص انوشيروان عادل که کتاب کليله و دمنه را از هند به ايران آورد و به زبان پهلوي ترجمه کرد .
بلاش : يکي از پادشاهان اشکاني که به اشک بيست و دوم معروف بود و در سالهاي 51 تا 77 ميلادي پادشاهي ايران را بر عهده داشت و خدمتي بزرگ به ايران زمين نمود . زيرا کتاب ارزشمند ايرانيان ( اوستا ) که در زمان حمله اسکندر به ايران از ميان رفته بود با تلاش و همت او دوباره گردآوري شد .
بوذرجمهر(بزرگمهر) : معروف ترين و انديشمند ترين وزير دربار انوشيروان دادگر که گفتگوي هاي خرد ورزانه او در تاريخ ايران ثبت گشته است .
بهرام چوبين : سردار دلير ايران که در زمان پادشاهي هرمز چهارم ايران را از حمله وحشيانه ترک ها نجات داد و با لشگر کشي و حمله به آنان ارتش آنان را شکست داد . که بعدها در جنگ با روميان شکست خورد .
پيروزان : يکي از سرداران ايراني در زمان يزدگرد سوم . که در جنگهاي ايرانيان با اعراب رشادتهاي از خود بر جاي گذاشت .
تنسر : پيشواي بزرگ ديني (زرتشتي) ايرانيان در زمان پادشاهي اردشير بابکان عنوان هيربدان هيربد را داشته است که گامهاي بزرگ در راه دين بهي برداشته است .
جمشيد : پسر طهمورث - چهارمين پادشاه پيشدادي . که جشن نوروز را بنيان نهاد و رسوم و آيين هايي شادي براي ايرانيان بر جا گذاشت که او را جم يا جمشاسب هم گفته اند .
جاماسب حکیم : مردي دانا و خردمند که گفته اند داماد زرتشت اسپيتمان بوده و نيز وزير گشتاسب شاه وکتابی بنام جاماساپ نامه از او بجای مانده .
حلاج : حسن ابن منصور حلاج . از عرفاي مشهور قرن سوم هجري که با گفتن عقايد مخالف خود عليه اعراب به شهرت رسيد . او را صاحب کشف و کرامت دانسته اند و چون در زمان المقتدر خليفه عباسي خلاف موازين و عقايد اسلاميان افراطي آن زمان سخن گفته بود به اصرار فقهاي بغداد او را دستگير و مدت هشت سال در زندان سر کرد و سپس وي را از زندان در آوردند و بعد از زدن هزار ضربه شلاق به وي هر دو دست وي را قطع کردند و سپس هر دو پاي وي را بريدند و بعد جسدش را سوزاند واين وحشيگريهاي اعراب که به نام اسلام کردند هزاران بار در تاريخ ما به ثبت رسيده است .
خسرو پرويز : يکي از پادشاهان با شکوه و جلال - تاريخ ايران که در ساخت کاخ تيسوفن و مدائن نقش بزرگي ايفا نمود که اين کاخ بعدها به کاخ سفيد ايرانيان ملقب گشت و يکي از زيبايي هاي تاريخ ( از نظر هنر پارسي و آرکهاي بکار رفته شده در آن ) شمرده ميشود . خسرو پرويز سازنده حماسه بزرگ خسرو و شيرين نيز بود که عشق جاودانه اش به شيرين براي هميشه در تاريخ به ثبت رسيد . که با اندوه بعدها از فره ايزدي دور ميگردد و از آن مقام و ابهت خود ميکاهد .
خشيارشا : فرزند داريوش کبير . او يکي ديگر از جانشيانان بر حق پادشاهي هخمانشيان بود که وي را فاتح سرزمين هاي يونان ميداند . او يونان را که شامل 20 کشور بود به کلي تصرف کرد . دليل لشگر کشي وي عدول کردن يونانيان از قوانين آن روزگار بود زيرا ليدي که جزوي از ايران بود توسط يونان به آتش کشيده شده بود و خشيارشا در صدد بر آمد اين کار زشت را که در آن زمان نزد پارسيان گناه محسوب ميشده است جبران نمايد که موفق نيز شد .
داريوش بزرگ : در سال 521 بر تخت پادشاهي ايران زمين جلوس کرد و بزرگترين و شکوهمند ترين پادشاهي تاريخ را از خود به جاي گذاشت . او پيرو دين بهي و مزديسنا زرتشت بود و همواره منش و بزرگي کورش را دنبال ميکرد . او ساخت کاخ پرسپوليس را آغاز نمود و بعد از سه سال بررسي و ساختن ماکت از کاخ پرسپوليس با کمک مهندسي مصري که بعدها به موزه هنر تمام کشورها شناخته شد بناي اين کاخ جاودانه را گذاشت و بيش از نمي از آن را در زمان خود ساخت و ادامه ان توسط جانشينش خشيارشا تکميل و بعد از وي فرزند او . داریوش بزرگ کانالی در 2500 سال پیش ساخت که بعدها به کانال سوئز معروف گردید . طول این کانال دریایی به بیش از 161 کیلیومتر میرسیده است و از عرض آن دو کشتی به راحتی عبور میکردند . داریوش بزرگ خطی جدید برای ایرانیان بوجود آورد که بعدها از خطوط رایج دنیا شد . داریوش بزرگ ایران را به بزرگ ترین کشور جهان مبدل کرد ( بیش از 28 کشور ) . داریوش بزرگ آموزش رایگان را برای قشر عوام کشور به صورت اجباری در آورد و طرح سواد آموزی را اجباری نمود . و هزارات اقدام دیگر .
رابعه : نخستين زن ايراني که پس از حمله وحشيانه اعراب به ايران و تسلط کامل به کشورمان به زبان پارسي اصيل شروع به سرودن شعر کرد . زمانش را برابر با رودکي گفته اند . گفته شده است که حارث برادر رابعه غلامي خوبرو به نام بکتاش داشت که بعدها رابعه عاشق بکتاش ميشود که در اثر اين عشق حارث فرمان ميدهد که رابعه را به حمام ببرند و رگهايش را بزنند و بعد از آن درب حمام را گل بگيرند که بعد از آن رابعه با خون خود شعرهايش را بر ديوار حمام نوشت و به ناکامي از جهان بدرود گفت .
رستم : ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت .
رستم فرخزاد : سردار کبير ايران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ارتش ايران در زمان پادشاهي يزدگرد سوم بود که حماسه اي در جنگ قادسيه بوجود آورد که تاريخ نياکانمان را زيبا تر از هميشه ساخت .
آشوزرتشت اسپيتمان :پیامبر اهورائی ایران زمین و نخستين پيام آور صلح و خرد و انديشه جهان که تاريخ زيستن او را از حدود قرن هفتم قبل از ميلاد تا 1735 قبل از ميلاد تخمين زده اند که هنوز هيچ تاريخ شناسي نتواسته است از زمان او آگاهي پيدا کند . او ايرانيان را به پرستش خدا يگانه دعوت کرد . نام پدرش پورشسب و نام مادرش دغدو . که گفته اند يکي از دلايل بوجود آمدن بزرگترين امپراتوري تاريخ در زمان شاهنشاهي هخامنشيان گرويدند پادشاهان آن زمان به دين زرتشتي بوده است .
سعدي : يکي از بزرگترين شعرا و فصحاء و سخن سرايان ايران و جهان . که زبان پارسي را پس از ترک تازي هاي مغول دوباره زنده و جاودانه کرد . او سبکي نوين بوجود آورد که هنوز هم سرمشق نويسندگان فارسي زبان است گلستان و بوستان او يکي از شاهکارهاي ادبي ايران است که در نهايت در سال 691 هجري در شيراز فوت ميکند .
سنباد : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگرکشته شد .
سورنا : او نه تنها يکي از بزرگترين سردار ايران محسوب ميشود بلکه در زمان پادشاهي اشکانيان بزگترين سردار تاريخ جهان نيز نام گرفته بود . او سپهسالار ارتش ايران بود که در سال 53 قبل از ميلاد کراسوس سردار مشهور روم را با سپاهيان بيشمارش شکست داد و تاريخ ايران زمين را دگرگون نمود .
سياوش : يکي از اسطوره هاي ملي ايرانيان . که زمان هاي مديدي سوگ سياوش را هر ساله گرامي ميداشتند . پسر کيکاوس و پدر کيخسرو . سودابه زن کيکاوس عاشق او شد که سياوش از او امتناع ورزيد . سودابه به همين جهت اورا نزد پدر متهم ساخت و سياوش بتوران نزد افراسياب رفت و دختر وي را به زني گرفت . گرسيو برادر افراسياب به سياوش حسد برد و افراسياب را وادار به کشتن او کرد . که کشته شدن سياوش باعث جنگهاي طولاني و غضب ناکي ميان ايرانيان و تورانيان گشت .
شاپور ذوالاکتاف : شاپور دوم پادشاه مقتدر ساساني که پس از خلع آذر نرسي بر تخت پادشاهي ايران جلوس کرد و هفتاد سال پادشاهي کرد . او يکي ديگر از پادشاهان بزرگ ايران است که چندين بار از حمله اعراب به ايران جلوگيري کرد و با انديشه نيک سرزمين آريايي ما را از هجموم بيگانگان محفوظ داشت . او را به اين جهت ذوالاکتاف ميخوانند که داراي شانه هاي پهن و بزرگ بود . در بعضي از کتب تاريخي گفته است به دليل آنکه پس از اسير کردن مهاجمين ( اعراب ) از کتف آنان طنابي عبور ميداده و همه را به طناب ميکشيده ذوالاکتاف ناميده شده ولي اين باور با ابهت و منش نياکان ما در تضاد است .
شاهين : يکي از بزرگ سرداران و سپهسالاران ايران در زمام پادشاهي خسرو پرويز ساساني .
شيدرنگ : پزشک و فيلسوف ايراني در عهد ضحاک که پزشکي را يکي از مشاغل واجب الوجوب ميدانسته .
عمر خيام : فيلسوف - منجم - رياضيدان و انديشمند ايران زمين . که نه تنها ايران را دگرگون نمود بلکه تاثيري ژرف در جهان از خود برجاي گذاشت . هم اکنون تنديس اين بزرگ مرد در دانشگاه فلورنس ايتاليا نصب است و فلسفه و خصوصيات او تدريس ميشود . او در زمان جلال الدين ملکشاه سلجوقي زيست کرد و از قوانين اعراب بيابانگرد که سايه در کشورمتمدن ما گسترانيده بود به تنگ آمده بود و رباعيات بسياري در شکايت از آنان به روشني گفت .
فردوسي : حکيم فرزانه ابوالقاسم حسن ابن اسحق . شاعر نامي ايران که ايران را پس از 200 سال از دست زبان اعراب نجات داد و دوباره زبان پارسي را به کشور هديه کرد . او در سال 329 در قريه باژ از توابع طوس پا به حيات گذاشت و مدت 35 سال از عمر خود صرف جمع آوري تاريخ ايران به صورت نظم و شعر کرد که منبع گردآوري او از کتاب خداي نامه شاهنشاهي ساسانيان بود . اما حاکم وقت سلطان محمود غزنوي رنج او را ضايع کرد و او را آزرده و رنجيده خاطر نمود . او بزرگترين شاهکار ادبي جهان را بوجود آورد که هم اکنون کشورهاي مختلفي يادواره او را گرامي ميدارند و او در نهايت اندوه در سال 411 هجري در طوس درگذشت . که بدليل سروده هاي جنجالي او عليه اعراب و نکوهش چنيدن باره آنان - مسلمانان بر جشدش نماز نگذاشتند و وي را در گورستان مسلمان خاک نکردند ولي او در تاريخ جاويد ماند
کاوه آهنگر : آهنگري که چرم پاره خود را بر سر نيزه زد و ضحاک تازي را از تخت پادشاهي ايران به زير افکند و بعدها چرم وي به درفش ملي کاوياني مبدل گشت . کاوه با ياري مردم ضحاک تازي را در کوهها حبس کرد و فريدون را به سمت پادشاه ايران نشاند .
کمبوجيه : کامبوزيا يا کامبيز . فرزند کورش بزرگ . او با اقتداري ستودني و باور نکردني در سال 525 قبل از ميلاد سرزمين هاي مصر را بديلي عمل نکوهيده مصريان در برابر ايرانيان ( تعداي از ايرانيان را در مصر کشتند و به تمسخر پرداختند ) فتح کرد و کل مصر به زير چتر پادشاهي ايران در آورد . او پيرو مزديسنا زرتشت بود و همواره دين بهي را دنبا ميکرد . وي در راه بازگشت خبر دار شد که فردي به نام برديه يا گئومات ادعاي پادشاهي ايران نموده است و به نام برادر او کل پادشاهي را از آن خود کرده و دست به جنايات و کشتار مردم ايران زده . که در نهايت از اندوه اين کار نکوهيده او جان داد .
کورش بزرگ : بزرگترين پادشاه تاريخ ايران و جهان که بدليل اخلاق و منش و کردار نيک نامش در تاريخ به ثبت رسيد . او اولين اعلاميه حقوق بشر و آزادي انسانها را در جهان صادر کرد . او نيز پيرو دين بهي زرتشت بود . که همواره تاريخ از او به عنوان يکي از نوابغ بشريت نام ميبرد . او پادشاه ماد را شکست داد . پادشاه ليدي را نيز مغلوب ساخت و بابل را که يکي از بزرگترين مراکز جهان آن روزگار بود به کلي فتح کرد و پس از ورود به بابل به احترام به خداي مردوک آنان تاجگذاري نمود تا حسن نيت خويش را به ملت مغلوب به اثبات برساند به صورتي که آنان وي را فرستاده خدا ميناميدند. پس از آن بناي بزرگترين شاهنشاهي و امپراتوري تاريخ را بنا نهاد که در نهايت در سال 528 قبل از ميلاد در جنگ با سکاهاي خونريز کشته شد . هم اکنون تنديس اين بزرگ مرد در سيدني استراليا و يکي از پارکهاي بزرگ ايالات متحده و سازمان ملل متحد از طلاي خالص نصب ميباشد و اعلاميه او در سازمان ملل نقش سمبل آزادي و دموکراسي را براي نخستين بار در جهان ايفا ميکند .
کيخسرو : سومين پادشاه مقتدر کياني به خونخواهي کشتن سياوش برخواست و مدتهاي زيادي با تورانيان جنگيد و در نهايت آنان را مغلوب ساخت و افراسياب را به دليل کشتن سياوش که نه تنها پدر وي بود بلکه يکي از قهرمانان نامي ايران بود کشت . پدرش سياوش و مادرش فرنگيس بود .
کيومرث : نخستين پادشاه و بنيانگذار سلسله پيشدادي در هزاران سال پيش . نام وي در اوستا گيومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتيان او را نخستين انسان ميدانند . در زمان او مردم در غارها و کوهها بودند و بدن خود را با پوست حيوانات مي پوشاندند .
گشتاسب : پنجمين پادشاه از سلسله کياني . پسر لهراسب و پدر اسفتديار روئين تن . گفته شده که زرتشت در زمان وي ظهور نموده است و گشتاسب شاه اولين کسي است که به زرتشت گرويده است و از مبلغان اصلي دين بهي ميبشاد که در گسترش آن نقش مهمي ايفا کرده است .
مازيار : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران . وي در طبرستان بنايي عظيم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ايران به قبل از يورش تازيان تلاش کرد . وي در زمان معتصم عباسي قيام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرميدن دين بهي زرتشت را رواج دهند که در نهايت با جنگهاي معتصم دستگير و در بغداد کشته شد . او نيز يکي ديگر از تنديس هاي ملي گرايي ايرانيان در برابر تهاجم ديگر کشورها است .
مرداويج : پسر زيار . سردار بزرگ ايراني که او نيز در جهت متلاشي کردن حکومت اعراب در ايران کوشيد و جان داد . وي فرمانده لشگر اسفار پسر شيرويه عامل نصر بن احمد ساساني بود . طبرستان را براي اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداويج قزوين و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خليفه جنايتکار عباسي را شکست داد . وي در کمال تاسف در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد .
مهران : يکي ديگر از سرداران بزرگ ايران . وي از سپهسالاران ارتش ايران ( يزدگرد ساساني ) بود و با اعراب بيابانگرد جنگيد و ابوعبيده سردار مشهور عرب را به قتل رسانيد .
نادر شاه : وي يکي از بزرگترين پادشاهان بعد از اسلام و نوابغ زمان خود بود . زماني که افغانها و روسها و عثماني ها از اطراف به ايران هجوم آورده بودند و در جهت متلاشي کردن ايران حمله کرده بودند نادر برخواست و مملکتي را که در نهايت هرج و مرج بود همصدا کرد و لشگر بزرگي آماده کرد و نزد شاه طهماسب رفت و به عنوان فرمانده ارتش ايران به آنان حمله کرد . فتنه ها را خواباند . افغانها را بيرون کرد . عثماني ها و روسها را شکست داد و در سال 1148 هجري بعد از خلع شدن شاه طهماسب بر مسند پادشاهي ايران جلوس کرد . بعد از آن هندوستان را به طور کامل فتح کرد و غنائم بسياري از آنجا به ايران آورد . وي در نهايت تاسف در 1160 هجري توسط چند تن از سران قزلباش در اطراف قوچان کشته شد ولي نامش جاودانه در ايران ماند .
نظامي گنجوي : حکيم ابومحمد الياس بن زکي بن موئد . در سال 535 در شهر گنجه متولد شد وي يکي از بزرگترين شاعران ايران زمين است که به گفته پارسي شناسان بعد از فردوسي او قراردارد . وي حماسه خسرو پرويز پادشاه ايران را با شيرين به شاهکاري ادبي تبديل کرد . مخزن الاسرار - منظومه ليلي و مجنون - هفت پيکر - و اسکندر نامه از ديگر شاهکار هاي او است .
يعقوب ليث : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران که گامهاي اساسي در جهت بر اندازي تازيان در ايران برداشت و نمونه ديگري از وطن پرستي ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان به کشور شان بود . او پسر ليث رويگر بود . بواسطه کفايت و جوانمردي و دليري از رويگري و عياري به امارت سيستان رسيد . سپس هرات و کرمان و شيراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازي ايران از دست اعراب گام برداشت . وي بر ضد معتمد خليفه کشتارگر عباسي قيام کرد و براي نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگيد . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خليفه عرب را بکشد ليکن عمرش کفاف نداد و در اثر بيماري در گندي شاپور درگذشت .
حافظ : لسان الغیب، رند شیراز و سخن ور بزرگ ایران که زبان او بازگوی سخن دل همه ماست او در اواخر عمر به اندیشه و کیش نیاکان خود تمایل بسیار نشان میداده و بسیار از مهر آئین بودن خود سخن رانده.
ارداویراف : یا ویراف مقدس نام فرزانه ای که 7 شبانه روز در میان مرگ و بیداری به جهان مینوی سفر کرد و از عاقبت و سرانجام مردمان خبر اورد.
پاینده ایران
آئين زرتشت نخستين انقلاب انسانگرايی و آزاديخواهی در تاريخ بود. تمام نوشتارهای تاريخی نشان ميدهد که چه اندازه اين انقلاب جهان را به پيش کشاند و چه اندازه بر فرهنگ جهانی تاثير گزاشت .
( ژک دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت, اکسفورد 1958 : ر.م افنان : تاثير زرتشت بر انديشه يونان: نيويورک 1965 : ژ. فرل: تاثير زرتشت و انديشه زرتشت بر فرهنگ غرب، سيدنی 1977 )؛ کاردينال کونيگ، اسقف بزرگ وين؛ تاثير زرتشت در جهان؛ بروکسل1976)
« تحولی که زرتشت در فرهنگ ايران به وجود آورد زنهای ايرانی را در تمام زمينه ها هم تراز مردان کرد و زنها از چنان آزادی برخوردار شدند که مانند آنرا در هيچ جايی از دنيای باستان نميتوان يافت. درآن زمان يونانيها با زنان خود مانند برده رفتار ميکردند و ارستو ميگفت خوشحالم که مرد هستم زیرا زن نميتواند روح داشته باشد.
( پل دو بروی: تاريخ فلسفه زرتشت، پاريس 1984 رويه 110
آيا ميدانيد که
هيچ صفحه ا ی از کتابهای تاريخ نميتواند گواه دهد که يک نفر بزور به انديشه زرتشت وارد شده باشد. اگر جز اين بود زمانی که ايرانيان امپراتوری جهانی درست کرده بودند، يونان و هند و مصر و تمام خاور ميانه و نيمی از آفريقا زرتشتی شده بودند. ( پل دو بروی: تاريخ فلسفه زرتشت، پاريس 1984 رويه 114)
آيا ميدانيد که پس از آزادی يهوديان از اسارت بابل بوسيله کوروش بزرگ، ساختن معبد اورشليم بوسيله داريوش و جمع آوری تورات بوسيله خشايارشاه، سه پادشاه زرتشتی ايران، پيامبران يهودی همچون ايسايی، ژرمی، ازقيل ودانيل، کورش بزرگ را در تورات « فرستاده خدا و پيام آور آزادی» خواندند. (ژرار ايزرايل: کورش بزرگ، پاريس 1987) گرانمایه ترین بخش از منشور کوروش بزرگ
زماني که کوروش بزرگ بابل را در اوج شکوه ودوستي فتح کرد در گفت
دل من از وضعيت زندگي مردم ان ديار به درد امد زيرا در ان ديار دختران
به فحاشي مپردازند وبا سرمايه ان براي خود زندگي تشکيل ميدهند و بزرگان خانواده به دليل فقر
دختران وهمسران خود را به تاراج ميگزاشتند معابد ويران بود وجايي براي عبادت خدايان خود نداشتند وشهر در ترس و وحشت به سر
ميبرد من معابد را ساختم وشهر را ايمن کردم وفقر را از بين بردم اما اگر شما ميخواهيد شکوه وعظمت خود را از دست ندهيد
هميشه سخت کوش باشيد و تن اسايي نکنيد
هميشه راست بگوييد
وبا زير دستان خود به لطافت رفتار کنيد بدانيد برتري شما نسبت به انها سخت کوشي شماست نه نزاد شما
بخشي از وصيت نامه کوروش بزرگ
بر خیزای کوروش بزرگ که این خاک اهورایی دست به تاراج اهریمنان است
کوروش وحسین
برگرفته از:کوروش کبیر حقیقت تاریخ
بدرود تا دیداربعدی
سيوند بدون اطلاع قبلي آبگيري شد...
آبگيري سد سيوند بدون اعلام قبلي کمي قبل از نوروز به بهانه ي بارندگي آغاز شده است..تا کنون تمامي مقام هاي مسوول از اين جريان اظهار بي اطلاعي کرده اند..
"هر روز گامي به جلو براي نابودي نماد پيشینه ي چندين هزار ساله پارسيان..."
اگر 300 تجاوزی از سوي بيگانگان به هويت ما بود..آبگيري سيوند را چگونه توجيه ميکنيم...؟
"پارس بانو"
خبرگزاري ميراث فرهنگ_ حسن ظهوري_ بررسيهاي باستانشناسي در درياچه سد سلمان فارسي پرده از وجود شهري ساساني در اين منطقه برداشت. اين درحالي است كه سد سلمان فارسي آبگيري خود را آغاز كرده است!!!
«حسن فاضلي نشلي»، رئيس پژوهشكده باستانشناسي دراينباره به ميراث خبر گفت:« سد سلمان فارسي در حالي آبگيري خود را بدون كسب اطلاع از سازمان ميراث فرهنگي آغاز كرده كه قرار بود تا منطقهاي كه تپههاي ساساني و محوطههاي باستاني كه در آن واقع شده و احتمالا شهري از اين دوره تاريخي است مورد كاوش قرار گيرد.»
وي در ادامه گفت:« مذاكره براي كاوش در درياچه آبگيري سد سلمان فارسي تابستان سال 85 آغاز شد و قرار بود با بودجهاي كه سازمان آب منطقهاي استان فارس در اختيار پژوهشكده قرار ميدهد، درياچه اين سد مورد بررسي و در نهايت كاوش قرار گيرد.»
سد سلمان فارسي در حالي آبگيري خود را آغاز كرده است كه تنها با مجوز سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري كشور مجاز به انجام اينكار بوده است.
فاضلي گفت:« در حال حاضر تيمي متشكل از باستانشناسان پژوهشكده در درياچه سد در حال بررسي و شناسايي هستند و اين بررسيها نشان ميدهد كه شهري از دوره ساساني در درياچه اين سد غرق ميشود.»
وي، خواستار متوقف شدن آبگيري سد سلمان فارسي تا پايان كاوشهاي باستانشناسي شد و گفت:« اين سد بدون مجوز آبگيري كرده است و بايد هرچه سريعتر، آبگيري آن متوقف شود.»
ساخت سد سلمان فارسي طي يك دهه گذشته آغاز شده ولي تاكنون مسئولان سازمان ميراث فرهنگي نسبت به نجات بخشي آثار موجود در درياچه اين سد اقدام نكرده بودند.
فاضلي با اعلام اين مطلب گفت:« اين موضوع كه در گذشته سازمان ميراث فرهنگي كوتاهي كرده به مسئوليت امروز ما مربوط نميشود. ما موظفيم كه پاسدار ميراث فرهنگي باشيم. اين حس مسئوليت بايد در مسئولان وزارت نيرو و سازمان آب منطقهاي نيز وجود داشته باشد و آنها هم بايد دلسوز ميراث فرهنگي باشند.»
شهر ساساني پشت درياچه سد سلمان فارسي، از 21 محوطه باستاني تشكيل شده است كه به علت تمركز آثار دوره ساساني در استان فارس از اهميت زيادي برخوردار است.
فرارسیدن 19 فروردین ، جشن فروردینگان خجسته باد!
فَروَردینگان یکی از جشنهای اصیل ایرانی است.
در جشن فروردینگان که امروزه بیشتر به جشن فرودگ معروف است، زردشتیان سر مزار درگذشتگان خود (در تهران به قصر فیروزه، گورستان زردشتیان) میروند و برای خشنودی روانها عود و کندر آتش میزنند. در ایران قدیم، به مناسبتهای گوناگون جشنی برگزار میشد و از آنجا که «جشن» نوعی عبادت به شمار میآمد، برگزاری آن رنگ و صبغه دینی به خود گرفته بود. در باورهای ایرانی، برخی از این جشنها، جشنهای واجب بود، مانند گاهنبارها که جشنهای سالگرد آفرینشهای ششگانه (آسمان، آب، زمین، گیاه، چارپای مفید و انسان) هستند و برخی جشنهای مستحب، مانند جشنهای برابری نام روز و ماه. در اعتقادات زرتشتی، ماه را به چهار قسمت نامساوی تقسیم میکردند و هر روز ماه را با نام یکی از امشاسپندان و ایزدان میخواندند. در هر ماه، در روزی که با نام آن ماه همنام میشد، جشنی برگزار میکردند که برخی از این جشنها از عمومیت و اهمیت زیادی برخوردار بودند و تا امروز اعتبار و اهمیت خود را حفظ کردهاند، مانند جشن فروردینگان (۱۹ فرودین)، جشن تیرگان (۱۳ تیر)، جشن مهرگان (۱۶ مهر) و جشن اسفندگان (اسفند ۵).
روز نوزدهم هر ماه «فروردین» نام دارد و نوزدهم فروردین جشنی برگزار میشد، به نام «فروردینگان» که به آن «فرودگ» نیز میگویند. فروردین به معنای «فروهرها» و ماه فروردین اصلاً ماه فروهرها و این جشن در تجلیل از فروهرهاست. فروهر (Frawahr) که صورت اوستایی آن فروشی (Fravashi) و صورت فارسی باستان آن فرورتی (Fra-vrti-) است، یکی از موجودات اساطیری ایران و از بحثانگیزترین آنهاست. هر انسانی از پنج عنصر تشکیل شده است: روان، جان (اساس زندگی)، فروشی («خود» آسمانی او)، وجدان و تن. فروهر یا فروشی بخشی از وجود مینوی انسان است که روح محافظ اوست. هر بدی که آدمی بر زمین کند، بر «خود آسمانی او تأثیر نمیگذارد و فقط وجود زمینی انسان است که به سبب گناهانش در دوزخ رنج میبرد. به عبارت دیگر، فروهر روح پاسبان آدمی است که پیش از تولد وجود دارد و پس از مرگ نیز باقی میماند. روان پس از مرگ به فروشی خود میپیوندد. از آنجا که فروهرها یکسره پاکند، از یاوران نیروهای اهورایی به شمار میآیند و اهورامزدا را در نبرد با اهریمن یاری میکنند. آنان همچون «سواران دلاور نیزه به دست» به صف ایستادهاند و مانع فرار اهریمن از جهان روشنی میشوند که با زور در آن وارد شده بود. در مورد معنای این کلمه نظرات گوناگون ارائه شده است. ظاهر کلمه از پیشوند «فرا_» و بن فعلی «ور» و پسوند اسم مونثساز «تی» ساخته شده است. اما چون بن «ور» معانی گوناگونی در زبانهای باستانی ایران دارد، در مورد معنای این کلمه اختلاف نظر است. برخی ایرانشناسان معنای «گزینش» را برای آن در نظر گرفتهاند و با این معنی، فروهر آن بخشی از انسان است که توانایی گزینش میان خوب و بد را دارد. برخی دیگر «ور» را به معنای «پوشاننده، در برگیرنده» میپندارند و «فروهر» را «نگاهبان، پشتیبان» معنا میکنند. «ور» به معنای «آبستن کردن» نیز است و با این معنا، میتوان ارتباط فروهرها را با زاییدن توجیه کرد. چون در مراحل اولیه جامعه آدمی، باور مردم این بود که آنچه باعث آبستنی زنان میشود، ارواح نیاکان است. اما پیشنهادی که از همه معقولتر به نظر میرسد، عقیده بیلی (Bailey)، ایرانشناس بزرگ،است که این واژه را از بن «ورتی» (varti_) به معنای «دلاوری» میگیرد و معتقد است فروهر نماینده روان پهلوانی در گذشته بود که مجسمه دلیری شناخته میشد. در این صورت، باید فرض کرد در میان ایرانیان رزمنده، روزگاری آیین پرستش پهلوان رایج بوده و بازماندگان، پهلوانان درگذشته را ستایش میکردند تا از نیروی پهلوانی بالقوه آنان کمک و مدد بگیرند. فروهرها را موجوداتی مونث و بالدار و جنگجو میدانستند که در آسمان زندگی میکنند. از اینرو، بسیار چست و چالاکاند تا در هنگام لزوم با سرعت و شتاب به کمک خویشان خود بشتابند. بازماندگان نیز با خیرات و خواندن دعا موجبات خشنودی خاطر آنان را فراهم میکردند. عقیده به فروشی باوری پیش زرتشتی و متعلق به دوران آریاییهاست. در اساطیر هند نیز باوری مشابه، با نام «پیتارا» (Pitara) وجود دارد. و جشن مربوط به آنها را موکتاد (Muktad) مینامند. زمان بازگشت فروهرها به زمین نیز در نوروز و ماه فروردین با زمانی که در دیگر تمدنهای هند و اروپایی برای این واقعه قائل بودند (نیمه ماه مارس) تطبیق میکند. باوری که محکم و با قدرت به دین زرتشت راه یافت و کاملاً رنگ دینی به خود گرفت.
در اوستا، قدیمیترین ذکری که از فروشیها شده است، در یسنای هفتهات است. گذشته از این، سرودی مفصل در اوستا در ستایش از فروشیها داریم به نام «فروردین یشت» که یشت سیزدهم و بلندترین یشت اوستاست. در این یشت، هم عناصر بسیار کهن و هم عناصر زرتشتی به چشم میخورد و در آن، از فروهر همه پاکان و پادشاهان و پرهیزگاران مشهور یاد شده است. بیش از سیصد و پنجاه اسم در این یشت آمده است. «همه فروشیهای نیرومند، مقدس و نیک راستان را میستاییم، از گیه مرتن (کیومرث) تا سئوشینت (سوشیانس) پیروزگر» (یشت 13، بند 145). در مصائب و سختیها و ناخوشیها و بیم و هراس باید از فروهرهای نیکان یاد کرد و کمک خواست. فروهر هر یک از نامداران برای رفع بلای مخصوصی خوانده میشود، مثلاً فروهر جمشید برای رفع فقر و خشکسالی، فروهر فریدون برای رفع ناخوشی، فروهر گرشاسب علیه دشمن و دزد. فروشیها وظیفه توزیع آب را بر دوش دارند و از این منظر، همکار خرداد، امشاسپند موکل بر آب، هستند. همچنین در نبرد تیشتر، ایزد باران، با اپوش، دیو خشکسالی، یاریرسان تیشترند. فروهرها از پیکر گرشاسب نیز که تا هزاره اوشیدرماه در بیهوشی به سر میبرد، محافظت میکنند. همچنین ۹۹۹۹۹ فروشی مقدس از سه نطفه زردشت در آب دریاچه کیانسه مراقبت میکنند که فرزندان موعود زردشت (اوشیدر، اوشیدرماه، سوشیانس) از این نطفهها به وجود خواهند آمد. فروشیها در هنگام جنگ به یاری میشتابند و هنگام صلح کمک میدهند. فروشیها نیز چون ایزدان مورد احترام بودهاند. از فر و فروغ آنان است که زنان تخمه فرزندان را در زهدان میگیرند. از فر و فروغ آنان است که زنان آبستن فرزندان میشوند. از فر و فروغ آنان است که زنان باردار آسان میزایند.» (فروردین یشت، بند 15). هنوز زردشتیان رسم دارند به هنگام ازدواج، فروشیها را ستایش و نیایش کنند. جشن مربوط به فروشیها از آخرین گاهانبار شروع میشد.
در دوران باستان، همسپثمیدیه (پهلوی: هماسپسمان) جشن فروهرها بود و ظاهراً در آن هنگام ده روز و ده شب برگزار میشد. بعدها همسپثمیدیه به یادبود آفرینش انسان تخصیص یافت. جشنهای نوروزی و ماه فروردین با فروهرها پیوند خورده است، چون عقیده بر این است که در این ایام سال، فروهرها به زمین فرود میآیند و به خانههای سابق خویش میروند. پس مردم باید برای پیشواز آنان خانه را پاکیزه کنند، برای هدایت آنان آتش بیفروزند و در این روزها، بویهای خوش در آتش نهند و روانها را ستایش کنند و اوستا بخوانند تا روانها آسایش داشته باشند و با شادی و نشاط باشند و برکت ارزانی دارند. در این روزها، به هیچ کاری نباید دست زد، مگر انجام وظایف و کار نیک تا اینکه فروشیها با رضایت خاطر به جایهای خویش برگردند و خوبی بخواهند و در پایان جشن، روانها را بدرود میگویند. در روز نوزدهم فروردین، روز جشن فروردینگان مراسم خاصی در بزرگداشت این موجودات مینوی و در بعدی گستردهتر، در بزرگداشت روان درگذشتگان برگزار میشد که هنوز در میان هموطنان زردشتی، بخصوص در یزد، با تشریفات خاصی برگزار میشود. در این جشن که امروزه بیشتر به جشن فرودگ (احتمالاً از فروردگ، «فرورد» صورت فارسی فروشی) معروف است، زردشتیان سر مزار درگذشتگان خود (در تهران به قصر فیروزه، گورستان زردشتیان) میروند و برای خشنودی روانها عود و کندر آتش میزنند و گل و گیاه و میوه و شمع و لرک بر سر مزار میگذارند. لرک مخلوطی است از هفت میوه خشک خام از قبیل پسته خام، بادام خام، فندق خام، برگه، انجیر خشک، خرما، توت. ترکیبات لرک به مناسبتهای مختلف تغییر میکند. لرک مراسم درگذشته با لرک مراسم عروسی و سدرهپوشی متفاوت است. در لرک شادی، پسته و بادام و فندق بو داده است، انجیر و خرما و توت ندارد و نقل هم حتما به آن اضافه میشود. معمولاً برای مراسم عقد (گواگ گیران)، لرک را داخل تور بستهبندی و بعد از مراسم بین نزدیکان توزیع میکنند. در جشن فرودگ، هفت موبد وارد میشوند و مینشینند. لرکها را در چادرشبهایی میریزند و جلو موبدان میگذارند. چند «موبدیار» هم حضور دارند. موبدان شروع به اوستاخوانی میکنند، بیشتر هم سرودهایی از فروردین یشت میخوانند و به این ترتیب، لرک را تبرک میکنند. سپس، موبدیاران چادرشبها را به کمر میبندند و لرک را بین مردم تقسیم میکنند. اگر کسی هم نذری دارد، در این روز نذرش را میان مردم پخش میکند. این مراسم در واقع گونهای دعا یا در اصطلاح مسلمانان، فاتحه دسته جمعی برای شادی ارواح درگذشتگان است. در یزد، این مراسم از ساعت چهار بعدازظهر نوزدهم فروردین به طور مفصل برگزار میشود، اما در تهران به دلیل مشغلههای روزانه مردم، همه نمیتوانند در یک ساعت مشخص یک جا جمع شوند. از اینرو، مراسم چند سالی است که منسجم برگزار نمیشود و هر زردشتی هر ساعتی از روز مذکور که توانست، برای زیارت قبور به قصر فیروزه میرود. فرودگ یا فروردینگان جشنی است برای یادبود درگذشتگان و از آنجا که در دین زردشتی، آیینهای سوگواری به اشکالی که میشناسیم، وجود ندارد، این مراسم به صورت جشن برگزار میشود و مردم روان درگذشتگان را هم در شادی خود شرکت میدهند.
بهره گیری از :
• آموزگار، ژاله؛ تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت، 1374.
• بویس، مری؛ تاریخ کیش زرتشت، ج ا، ترجمه همایون صنعتیزاده، تهران: توس، 1374.
• بویس، مری؛ زردشتیان، باورها و آداب دینی آنها، ترجمه عسکر بهرامی، تهران: ققنوس، 1381.
• پورداود، ابراهیم؛ یشتها، ج ا، تهران: اساطیر، 1377.
• کریستین سن، آرتور؛ نمونههای نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانهای ایرانیان، ترجمه ژاله آموزگار – احمد تفضلی، تهران: نشر چشمه، 1377.
• ویدنگرن، گئو؛ دینهای ایران، ترجمه منوچهر فرهنگ، ویراسته آرزو رسولی، تهران: آگاهان ایده، 1377.
• هینلز، جان؛ شناخت اساطیر ایران، ترجمه ژاله آموزگار – احمد تفضلی، تهران: نشر چشمه و کتابسرای بابل، 1371.
آپادانا محل اصلي برگزاري گردهمايي ها و تالار مجمع عمومي ضيافت هاي نمايند گي ملل بوده است.اين كاخ از يك تالارمركزي و 3ايوان تشكيل شده است. 3ايوان مشابه در شمال،شرق و غرب ، جوانب تالار آپادانا را در ميان گرفته اند . سقف هر ايوان برفراز 12 ستون سنگي در دورديف استوار بوده است. و تالار مركزي 36ستون 20 متري دارد كه مجموعأ 72 ستون سنگي باشكوه سقفي را برسر دارند كه از دور دست ها و از دشت مرودشت بدون هيچ حائلي ديده مي شوند. 36عدد از ستونهاي تالار آپادانا امروزه فقط 3 ستون بر جاي مانده كه وزن تقريبي هر كدام حدود 85 تن است. ايوان شرقي در بامداد،ايوان غربي در نيمروز،ايوان جنوبي در بيشتر ساعات روز و ايوان شمالي در آخرين ساعات روز از پرتو هاي خورشيد بهره مند مي شوند.
سرستونهاي ايوان شمالي و غربي دو سر گاوي بوده اما در ايوان شرقي از سرستونهاي دو سرشيري استفاده شده است و آن هم شايد به دليل ارتباط شير و خورشيد است كه هر دو سمبل ايزد ميترا (مهر)است.
بر ديوار كاخ آپادانا مجموعه اي از آجر كاشي هاي رنگين بوده كه بر روي آنها نبشته اي از خشايار نوشته شده است . اين آجر كاشي ها اكنون در موزۀ ايران باستان نگهداري ميشود.
گويد خشايار شاه شاه بزرگ : بخواست اهورامزدا ،بسي بناهاي زيبا به فرمان پدرم داريوش ساخته شد.هم بخواست اهورامزدا من بر آن بناها افزودم و آنها را بيشتر كردم . اهورامزدا و ديگر ايزدان مرا و شهرياري مرا پايدار سازد .
در سنگ نگاره هاي تخت جمشيد نقشي از زن وجود ندارد اين ممانعت مي تواند در مخالفت با يونانياني ابراز شده باشد كه به طرزي بي آزرمانه زنان را تصوير كرده اند در حاليكه در تخت جمشيد حتي مردان با لباس هايي پوشيده نمايانده شده اند.
يكي از جالب ترين نكات آثار هنري تخت جمشيد و به ويژه آپادانا نشانه ها و يا به عبارتي امضاهاي هنرمندان و يا گروههاي هنري است. هر هنرمند يا گروه هنري نشان خاص خود را دارد كه پس از پايان كار در زمينۀ اثر نقد شده است . اين نشانه ها كه هنر مندان تك تك نگاره ها را شناسانده و طبقه بندي آنها را ممكن مي سازد حكايت از نظم و علاقه آگاهانۀ عصر هخامنشيان به آثار هنري و هنرمندان دارد.
منابع :
1-تخت جمشيد بارگاه تاريخ (دكتر پرويز رجبي و سعيد محمودي ازناوه)
2-تخت جمشيد (رضا مرادي غياث آبادي)
3-تخت جمشيد(پاسارگاد_نقش رستم ،نقش رجب) (محمدكاظم توانگرزمين)
4-راهنماي تخت جمشيد(نقش رستم و پاسارگاد) (دكتر فرخ سعيدي)
به نظر ميرسد آن چه در بارهي نهادهاي تمدني و حكومتي مادها در متون تاريخي (هردوت و پس از وي) روايت شده است، تصويري متعلق به هخامنشيان و پارسها باشد كه سپس به تن و قامت مادهايي كه روزگارشان گذشته بود، پوشانده و بازسازي شده است [بريان، ص 93]. آن چه از متون آشوري - كه اسنادي معاصر با دوران مادها هستند - برميآيد، آن است كه مادها از سدهي نهم تا هفتم پ.م. نتوانسته بودند چنان پيشرفتي بيابند كه سبب همگرايي و اتحاد و سازمانيافتگي قبايل و طوايف پراكندهي ماد بر محور يك رهبر و فرمانرواي برتر و واحد - كه بتوان وي را پادشاه كل سرزمينهاي مادنشين ناميد؛ آن گونه كه هردوت «ديوكس» را در همان ابتدا چنين مينمايد - شده باشد [بريان، ص 94]. پادشاهان آشور در ضمن لشكركشيهاي پرشمار خود به قلمرو سكونت مادها، همواره با شمار فراواني از «شاهان محلي» (حاكمان مستقل شهرهاي مختلف) روبهرو بودهاند و نه يك پادشاه واحد حاكم بر كل سرزمينهاي مادنشين [بريان، ص 94؛ كمرون، ص8-137؛ زرينكوب، ص90-87].
از سوي ديگر، ضعف تمدني و حكومتي مادها زماني آشكارتر ميشود كه بدانيم حفاريهاي باستانشناختي انجام يافته در سرزمينهاي مادنشين چنان آثار عمدهاي را به دست نداده است كه بتوان آنها را با قاطعيت، نشان ويژهي تمدن و حكومت «ماد» دانست. به سخن ديگر، از كاخ عظيم ديوكس در هگمتانه (چنان كه هردوت مدعي است)، از كاخهاي سلطنتي شاهان مادي، از شهرها، دژها، بايگانيهاي دولتي و هر آن چه كه يك دولت توانا و يك تمدن پيشرفته بايد داشته باشد و ميتواند نشانهي وجود يك دولت متمركز مادي باشد، تاكنون اثري به دست نيامده است. امروزه نيز بسياري از گورهاي صخرهاي واقع در كردستان و كرمانشاه و آذربايجان، مانند: دكان داوود، فخريكا، شيرين و فرهاد، قيزقاپان، كلداوود، كورخ و كيج و… كه در گذشته به دوران مادها منسوب شده بود، اينك متعلق به عصر سلوكيان يا اوايل اشكانيان دانسته ميشود [بويس، 1375، ص128ـ117؛ كخ، ص338].
اما مجموعه اقامتگاههاي متعلق به قرن هفتم پ.م. كه در پي كاوِشهايي در تپههاي «گودين»، «نوشيجان»، و «باباجان» (در قلمرو سابق مادها) شناسايي گرديدهاند [سرفراز و فيروزمندي، ص71ـ51] نيز تصريحي به وجود يك پادشاهي واحد و متمركز مادي نميكند؛ چرا كه به نظر ميرسد همهي آنها مراكزي متعلق به فرمانروايان محلي بودهاند كه در قرن ششم پ.م. به محلهايي فقير و دچار تصرف عدواني تنزل كردهاند؛ و البته اين امر نميتواند الگو يا نشانهي وجود يك دولت شكوفا و قدرتمند مادي در آن عصر باشد. اما توسعه و تحولي كه در آغاز باعث رشد اين گونه مراكز محلي شده، در واقع معلول و نتيجهي خراجستانيهاي آشور و تقاضاهاي بازرگاني بوده است. با اين حال، اين توسعه دقيقاً از آن رو كه به تقاضاهاي آشوريان بستگي داشت، با فروپاشي امپراتوري آشور در اواخر سدهي هفتم پ.م. به پايان رسيد. در نتيجه معقول است نتيجهگيري شود كه مادها در آن عصر هرگز از حد كنفدراسيون سست قبيلهاي فراتر نرفتهاند؛ چون فاقد انگيزههاي اساسي و منابع سازمانيافتهي يك امپراتوري بزرگ بودند [كورت، ص 4-31].
واقعيت آن است كه در زمان «فرورتي» (Khshathrita – Fravarti) [كه در تاريخ هردوت دومين پادشاه ماد دانسته ميشود] دولتِ ـ فرضي ـ ماد چيزي جز اتحاد سياسي و نظامي چند شهر يا قبيلهي ماد و مانا و كيمري نبود و براي پادشاه آشور، «فرورتي» فقط سركردهي شورشي شهر «كركشي / Karkashshi» (واقع در نزديكي همدان كنوني) بود كه با متحداناش چند شهر وابسته به آشور را در زاگرس تهديد و غارت ميكرد و قصد شوراندن سران ديگر شهرها را عليه دولت آشور داشت [كمرون، ص135] و سرانجام در ضمن يكي از نبردهاي جسورانه و بلندپروازانهي خود كشته شد و نيروهاياش تماماً پراكنده گرديد.
اما اقدام برجستهي مادها در سرنگوني امپراتوري آشور (به همراه بابليها) بايسته ميكرده است كه دولت ماد داراي منابع درخوري براي تدارك سپاهي توانا و سازمانيافته باشد و اين منابع نيز بيگمان حاصل خراجستانيهاي ماد از شهرهاي آباد زير فرمان آن و نيز حاصل دادوستدهاي بازرگاني با آسياي ميانه و نظارت آن بر شاهراه تجاري خراسان بزرگ بوده است. اما با اين حال سپاه ماد كمتر تواناييهاي درخشاني از خود نشان داده است؛ چنان كه دستآوردهاي آن از عمليات سرنگوني آشور بسيار كمتر از بابل بود و از سوي ديگر، نبردهاي ماد نيز با كادوسيان و پارتها [كتزياس: پيرنيا، ص214] و ليديه و پارس، بدون كسب پيروزي بوده است.
همچنين، هردوت در تاريخ خود مدعي است كه مادها از زمان «فرورتي» توانسته بودند پارسها را فرمانبردار و باجگزار خود نمايند (وحيدمازندراني، ص 80) و نبرد پارس و ماد را نيز حاصل خيزش كورش عليه اين سلطهگري توصيف ميكند. بر پايهي اين روايت و چندين اشارهي ديگر، برخي پژوهشگران سخت بر اين گمان افتادهاند كه پارسها ديرزماني تحت فرمان و سيطرهي دولت ماد بوده و بسياري از الگوها و روشها و نهادهاي فرهنگي و تمدني و سياسي و حتا معماري خود را از مادها آموخته و برگرفتهاند. جداي از اين كه هيچ سند باستانشناختي مستقلي در دست نيست كه به اين نفوذ و سلطهي فرضي مادها بر پارسها تصريح كند، بل كه بر اساس آن چه در بالا گفته شد، دانستههاي صريح كنوني، برخلاف تصويرسازي و ادعاي مورخان يوناني و لاتيني، نشان ميدهد كه دولت ماد در بخش عمدهاي از تاريخ خود، دولتي ضعيف و پراكنده و در حد اتحاديهاي از قبايل مادي و بومي - و به لحاظ اين ويژگي - فاقد نهادهاي پايدار و ريشهدار حكومتي و تمدني بوده است؛ بنابراين نميتوان تصور نمود دولت پارس – كه به شتاب، ساختارهاي حكومتي و تمدني ايلاميان را فراگرفته و نهادينه ساخته بود، و قلمرو آن نيز نخست در چنبرهي نفوذ و كشاكش ايلام و آشور و بابل قرار داشت - نهادها و سازوكارها و الگوهاي حكومتي و تمدني خود را از مادها برگرفته و ميراث بُرده، و يا باجگزار و فرمانبُردار دولت ماد باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتابنامه:
ـ بريان، پير: «تاريخ امپراتوري هخامنشيان»، ترجمهي مهدي سمسار، انتشارات زرياب، 1378
ـ بويس، مري: «تاريخ كيش زرتشت»، جلد سوم، ترجمهي همايون صنعتيزاده، انتشارات توس، 1375
ـ پيرنيا، حسن: «تاريخ ايران باستان»، انتشارات افراسياب، 1378
ـ زرينكوب، عبدالحسين: «تاريخ مردم ايران»، (ايران قبل از اسلام)، انتشارات اميركبير، 1373
ـ سرفراز، علياكبر و فيروزمندي، بهمن: «مجموعه دروس باستانشناسي و هنر دوران تاريخي»، تدوين حسين محسني و محمدجعفر سروقدي، انتشارات مارليك ـ جهاد دانشگاهي هنر، 1373
ـ كخ، هايدماري: «از زبان داريوش»، ترجمهي پرويز رجبي، انتشارات كارنگ، 1376
ـ كمرون، جرج: «ايران در سپيدهدم تاريخ»، ترجمهي حسن انوشه، انتشارات علمي و فرهنگي، 1365
ـ كورت، آملي: «هخامنشيان»، ترجمهي مرتضا ثاقبفر، انتشارات ققنوس، 1378
ـ گيرشمن، رومن: «تاريخ ايران از آغاز تا اسلام»، ترجمهي محمود بهفروزي، انتشارات جامي، 1379
ـ وحيدمازندراني، علي (مترجم): «تاريخ هردوت»، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1350
در زمان پادشاهي ارد (Urud) يكم (80 – 90پ.م.) دولت ايران سرانجام ناگزير به رويارويي تمام عيار با دولت روميان گرديد. اين كارزار زماني آغاز شد كه كراسوس (Crassus) سردار رومي، از سوي سناي روم به فرمانداري سوريه منصوب شد. اما او بلندپروازانه بر اين انديشه بود كه پس از استقرار در سوريه، به خاك ايران بتازد و تا هند نيز پيش رود! كراسوس پس از ورود به سوريه، چندي در بين النهرين (عراق) كه جزيي از خاك پادشاهي اشكاني بود، دست به ويرانگري و كشتار زد و پادگانهايي را در آن جا برپا نمود و سپس به سوريه بازگشت. در اين اثنا بود كه سفيري از سوي «ارد» به نزد كراسوس آمد و او را به خروج فوري از خاك ايران فراخواند. اما سردار رومي پاسخ او را به درشتي داد و اعلام كرد كه به زودي سلوكيه را تصرف خواهد كرد؛ اينك در گرفتن جنگ، حتمي بود.
سربازان رومي گماشته شده در عراق، به تدريج دچار ترس و هراس بسياري شده بودند. آنان ميگفتند: «پارتيها مردمي هستند كه از تعقيب آنها نميتوان جان به در برد و اگر فرار كنند، نميتوان به آنها رسيد. تيرهايي دارند كه روميها با آنها آشنا نيستند و با چنان نيرويي تير مياندازند كه نميشود سرعت آن را مشاهده كرد و پيش از اين كه شخص، در رفتن تير را از كمان ببيند، تير به او خورده است. اسلحهي جنگي سوارهايشان همه چيز را شكسته، از هر چيز ميگذرد و به اسلحهي دفاعيشان (سپر و زره) چيزي كارگر نيست». با وجود چنين بيم و هراسي كه بر سربازان رومي سايه افكنده بود، كراسوس با قولي كه از پادشاه ارمنستان – ارتهباز – براي همراهي و پشتيباني گرفته بود، به سوي عراق پيش روي كرد و از فرات كه مرز ميان ايران و روم بود گذشت و براي پيشگيري از عقبنشيني و گريز سربازان هراسزدهاش، فرمان داد تا پل فرات را پشت سر خويش ويران كنند!
در جبههي مقابل، سپاه ايران براي مقابله با دو دشمن، تقسيم شده بود. ارد خود در رأس سپاهي به سوي ارمنستان حركت كرد تا شاه خائن آن را فروكوبد؛ و سورنا (Surena) سردار نامي پارتي، در رأس سپاهي ديگر براي رويارويي با روميان متجاوز، به سوي عراق رهسپار شد. به روايت پلوتارك «سورنا از حيث نژاد و ثروت و نام، بعد از پادشاه مقام نخست را داشت. از جهت شجاعت و هوشياري در ميان پارتيها اول كس بود و از حيث قد و قامت از كسي عقب نميماند. هنگامي كه مسافرت ميكرد، هزار شتر بار و بنهي او را حركت ميداد. دويست ارابه حرم او را جابهجا ميكرد و هزار سوار، غرق آهن و پولاد و پيش از آن، سپاهيان سبك اسلحه همراه او بودند. زيرا دست نشاندگان و گماشتگاناش ميتوانستند ده هزار سوار براي او تدارك كنند. نجابت خانوادگياش اين حق ارثي را به او داده بود كه در روز جشن تاجگذاري پادشاهان پارت، كمربند شاهي را ببندد. اين سردار، ارد را بر تخت نشاند حال آن كه او (= ارد) را رانده بودند. سورنا در اين زمان كم تر از سي سال داشت و با وجود اين، هوشياري و خرد وي، باعث نامي بزرگ براي او شده بود».
كراسوس پي از مدتي پيشروي ملالتبار در بيابانهاي عراق، سرانجام در حوالي شهر حران (Harran) با مشاهدهي طلايهي سپاه سورنا، با شتاب و نگراني نيروهاياش را آرايش داد و به سوي پارتيان حركت نمود. در ابتدا سپاه پارتي در نظر روميان، كلان و مهيب نمينمود؛ اما اين امر، ترفند سورنا براي گمراه كردن و غافل نگه داشتن روميان بود. او بخش عمدهي سپاهاش را پشت صفها اول قرار داده بود و براي آن كه روميان از درخشندگي سلاح و جوشن سربازاناش متوجه شمار آنان نشوند، فرمان داده بود خود را با ردايي بپوشانند. با نزديك شدن روميان به سپاه ايران، براي به هراس افكندن دشمنان، به ناگاه فريادهاي وحشتآور و صداي مهيب طبل از ميان سپاه سورنا برخاست. روميها كه از اين هياهو مرعوب شده بودند، ناگهان ديدند كه پارتيها رداهايشان را فروگذاشتند و به سبب كلاهخودها و جوشنهاي فلزيشان، مانند شعلههايي از آتش درخشيدند. در ادامه، بيدرنگ كمانداران پارتي نيروهاي رومي را كه به صورت گروهان مربع آراسته شده بودند، احاطه كرده، آنان را از هر سو آماج تيرهاي مرگبار خود قرار دادند و سوارهسپاه و پيادهسپاه رومي را زمينگير ساخته و امكان هر گونه عمليات خاصي را از آنان سلب كردند. سربازان رومي اگر در صفوف خود ميايستادند، از زخم تيرهاي پارتي زخمي شده به هلاكت ميرسيدند و اگر به سربازان پارتي حمله ميكردند، كاري از پيش نميبردند چرا كه پارتيان به تندي از پيش روي آنان دور ميشدند و در همان حال، روميان را به رگبار تير ميبستند. سربازان كراسوس اميدوار بودند كه با تمام شدن تير پارتيها، از اين وضعيت مرگبار رهايي يابند و وارد جنگ تن به تن با پارتيان شوند؛ اما در پس سپاه سورنا، شترهاي فراواني وجود داشت كه بارشان تير بود و پياپي ذخيرهي تير كمانداران را تجديد ميكردند. در اين گيرودار، پسر كراسوس، براي جلوگيري از محاصرهي كامل، با شماري از سوارهسپاه و پيادهسپاه رومي، به سوي يكي از جناحين سپاه سورنا حملهور شد. اما پارتيان بر اساس تاكتيكهاي نظامي خود، از پيش روي روميان گريختند و آنان را به تعقيب خود واداشتند و همين كه اين گروه از سپاه اصلي خود دور افتاد، پارتيان به سرعت بازگشته، روياروي روميان قرار گرفتند. سوارهسپاه سبك اسلحهي پارتي با تاختن بر روي شنزارها، گرد و غبار عظيمي پديد آوردند تا مانع از ديد روميان شوند. آن گاه با باران تيرهاي بًرندهي خود، دستان سربازان رومي را به سپرهايشان و پاهايشان را بر زمين دوختند. سپس سوارهسپاه سنگين اسلحهي پارتي كه اسبها و سوارهايشان غرق زره و جوشن بودند، با نيزههاي سنگين خود، روميان شوربخت را درهم كوفتند آن گونه كه از سه هزار و اندي سرباز رومي، بيش از پانصد نفر بر جاي نماند.
در ميدان ديگر جنگ، سوارهسپاه سبك اسلحهي پارتي، سربازان خسته و نااميد رومي را از جناحين احاطه كرده و به تير بستند و سوارهسپاه سنگين اسلحهي پارتي نيز با نيزههاي خود، از جبههي مقابل به روميان تاختند و آنان را يكسره تارومار كردند. با دررسيدن شب، پارتيها به اردوگاه خود بازگشتند اما روميان با رها كردن مجروحان خويش، واپس نشستند و در دژ شهر حران پناه جستند. فرداي آن روز، پارتيان به حران رسيدند ولي با رسيدن شب، كراسوس با بازماندهي سپاهاش از آن جا گريخت و در كوههاي اطراف پناه گرفت. ليكن ديري نپاييد كه پارتيان آنان را يافتند و محاصره نمودند. كراسوس كه ديگر امكان و توان ايستادگي يا نبرد را در خويش نميديد، خود و سربازاناش را تسليم سورنا نمود. سردار فاتح پارتي براي استهزا و خوار نمودن كراسوس كه چنان بلندپروازانه و گستاخانه به قلمرو پادشاهي اشكاني هجوم آورده بود، به روش خود روميان، او را در سلوكيه سوار بر اسب كرد و با همراهي دستهاي از خوانندگان و نوازندگان و بدكاران، گرد شهر چرخاند و سپس وي را اعدام كرد و سر او را به نزد ارد در ارمنستان فرستاد.
بدين ترتيب، اين نخستين جنگ ايران با رومي كه در آن عصر، در اوج اقتدار و توانمندي بود، به چيرگي و پيروزي قاطع و كوبندهي ايرانيان ختم شد و اين برتري و سرآمدي، در غالب نبردهاي ايران و روم (چه در عهد اشكانيان و چه در عصر ساسانيان) كمابيش حفظ گرديد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتابنامه:
پلوتارك: «تاريخ ايران باستان»، حسن پيرنيا، انتشارات افراسياب، 1378، جلد سوم، ص 47-2021
از تعلق زرتشت به ايرانويج يا زايش وي در آن جا، در يسن 9/14؛ آبان يشت/104؛ درواسپ يشت/25؛ ارت يشت/45 و بندهش (ص 76، 89، 152) اشاره رفته است. سرزمين زرتشت – چنان كه اينك ميدانيم – بخشي از منطقهي هندوايراني نشين متعلق به حوزهي تمدني Andronovo بوده كه گسترهي اين تمدن از سيبري غربي تا رودخانهي اورال را دربر ميگرفته است (بويس، 1377، ص 50 به بعد؛ بهار، 1376، ص 387 به بعد). قبايل ايراني (آريايي) پس از مهاجرت از اين مناطق به سوي نواحي جنوبيتر در آسياي ميانه و سپس نجد ايران (سدهي دهم پيش از ميلاد)، سرزمين اجدادي و خاستگاهي خود را كه در گذشته ترك كرده بودند، با نام «ايرانويج» ميشناختند و ميخواندند.
در نوشتههاي مزدايي، ايرانويج خاستگاه نخستين نمونههاي زندگي، انسان (گيومرث) و جانور (گاو ايوداد) دانسته شده (بندهش، ص1-40و 78) و در رواياتي ديگر، بهترين و زيباترين و رامشبخشترين سرزمين توصيف ميگردد (ويديوداد1/2-1؛ بندهش، ص133). اين نكات نمودار آن است كه در اسطورههاي پسين ايراني، «ايرانويج» سرزميني كه نياكان ايرانيان از آن برخاسته و به سوي منطقهي كنوني ايران رهسپار شده بودند، مبدل به سرزميني مقدس و اسطورهاي گرديده و از اين رو، خاستگاه نخستين جيات در زمين (انسان و جانور) دانسته شده و در كنار داشتن منزلت «سرزمين خاستگاهي»، در اوضاع نوستالژيك بعدي، تبديل به «آرمانشهري» گرديده كه نمونه عالي بهترين و برترين زيستگاه بوده است. گفتني است كه در بيتش اسطورهاي غالب ملل باستان، سرزمين خاستگاهي آنان، كانون آفرينش و محور كيهان به شمار ميآمده است؛ چنان كه «مكه» براي اعراب و «اورشليم» براي يهوديان (الياده، 1375، ص9-31؛ الياده، 1378، ص31-20).
ايرانشناساني چون «ماركوارت» و «هنينگ»، در پژوهشهاي پيشرو خود با اين استدلال كه در فهرست جغرافيايي ويديوداد (فرگرد1/2-1) كه ترتيب ذكر نام مناطق از شمال به جنوب است، از «ايرانويج» پيش از «مرو» و «سغد» نام برده شده و در شمال اين مناطق نيز خوارزم قرار دارد، و نيز با توجه به اين كه در فهرست جغرافيايي مهريشت (بند14) بر خلاف فهرست ويديوداد – كه از خوارزم نامي نرفته ولي از ايرانويج يادشده – در آن از خوارزم ياد شده اما نامي از ايرانويج نرفته است، در نهايت، ايرانويج منطبق بر منطقهي خوارزم انگاشته شده است (هنينگ، ص 96؛ كريستنسن، ص 12). اما اين تطبيق هيچ دليل استوار و قانع كنندهاي ندارد (نيولي، فصل سوم) ضمن اين كه گفته ميشود آن بخش از فهرست جغرافيايي ويديوداد كه به ايرانويج اشاره دارد (فرگرد1/2-1)، الحاقي است (بويس، 1377، ص4؛ نيولي، ص90). به هر حال آن چه از محتواي برخي روايتهاي مزدايي بر ميآيد، زادگاه زرتشت (ايرانويج) اساساً در سرزمينهاي بسيار دور شمالي دانسته ميشده است (بويس، 1377، ص7، 26، 309). اما امروزه كشف آثاري باستاني از جوامعي كهن واقع در مناطق شمالي آسياي ميانه (قزاقستان كنوني) كه مطابق با توصيفات گاهان و اوستاي كهن از جامعهي عصر زرتشت است، فرض واقع بودن «ايرانويج» - زادگاه زرتشت و خاستگاه آرياييان – را در قزاقستان كنوني، بيش از هر جاي ديگري، تأييد و تأكيد ميكند (بويس، 1377، ص 59 به بعد؛ بويس، 1381، ص15؛ مقايسه كنيد با: بهار، 1376، ص387 به بعد؛ بهار، 1352، ص هفده به بعد).
در بيشتر روايتهاي سنتي مزدايي و عهد اسلامي، زادگاه زرتشت، «آذربايجان» دانسته شده (بيروني، ص 541؛ حمزه اصفهاني، ص 37؛ مسعودي، ص224؛ آموزگار- تفضلي، ص33) و در پي آن، ايرانويج نيز واقع در آذربايجان پنداشته شده است (بندهش، ص128). اما – جداي از دلايل تاريخي و زبانشناختي ناقض اين انتساب – امروزه به آشكارا ثابت شده است كه نسبت دادن زرتشت (و ايرانويج) به آذربايجان مربوط به زماني است كه اين ناحيه از دوران سلوكيان تا عهد ساسانيان كانون و پايگاه زرتشتيگري بود و روحانيان توانمند آن سامان براي ايجاد ارج و تقدسي پرسابقه براي پايگاه خود، نه تنها كوشيده بودند كه زادگاه پيامبر خويش را در آذربايجان وانمود كنند، بل كه تلاش كرده بودند نام مكانهاي اسطورهاي و مقدس جامعهي كهن اوستايي (مانند رود دايتي و كوه اسنوند) را به مناطقي در آذربايجان منتقل و اطلاق نمايند (دوشنگيمن، ص 3-182؛ هنينگ، ص97؛ بويس، 1377، ص13-10؛ آموزگار- تفضلي، ص23).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتابنامه:
* آموزگار، ژاله – تفضلي، احمد: «اسطورهي زندگي زرتشت»، نشر چشمه، 1375
* الياده، ميرچا (1375): «مقدس و نامقدس»، ترجمهي نصرالله زنگويي، انتشارات سروش
* الياده، ميرچا (1378): «اسطوره بازگشت جاودانه»، ترجمه بهمن سركاراتي، نشر قطره
* «بندهش»: نوشتهي فرنبغ دادگي، ترجمهي مهرداد بهار، انتشارات توس، 1369
* بويس، مري (1377): «چكيدهي تاريخ كيش زرتشت»، ترجمهي همايون صنعتيزاده، انتشارات صفيعليشاه
* بويس، مري (1381): «زردشتيان؛ باورها و آداب ديني آنها»، ترجمهي عسكر بهرامي، انتشارات ققنوس
* بهار، مهرداد (1352): «اساطير ايران»، انتشارات بنياد فرهنگ ايران
* بهار، مهرداد (1376): «پژوهشي در اساطير ايران»، انتشارات آگه
* بيروني، ابوريحان: «آثار الباقيه»، ترجمهي اكبر داناسرشت، انتشارات ابن سينا، 1352
* حمزهي اصفهاني: «تاريخ سني ملوك الارض و الانبيا»، ترجمهي جعفر شعار، انتشارت اميركبير، 1367
* دوشنگيمن، ژاك: «دين ايران باستان»، ترجمهي رؤيا منجم، انتشارات فكر روز، 1375
* كريستنسن، آرتور: «مزداپرستي در ايران قديم»، ترجمهي ذبيحالله صفا، انتشارات هيرمند، 1376
* مسعودي، ابوالحسن علي بن حسين: «مروج الذهب»، ترجمهي ابوالقاسم پاينده، 1370
* نيولي، گراردو: «زمان و زادگاه زرتشت»، ترجمهي سيد منصور سيدسجادي، انتشارات آگه، 1381
* هنينگ، والتر برونو: «زرتشت؛ سياستمدار يا جادوگر»، ترجمهي كامران فاني، نشر پرواز،



اصولی که بر پايه آنها شاهنشاهی ايران 2564 سال پيش بدست کورش کبير بنيان نهاده شد، دگربار در سنگ نبشته ای از داريوش متجلی ميشود:
" من، داريوش شاه، ناتوانان را پشتيبان هستم و اجازه نخواهم داد که توانمندان به آنان بيداد روا دارند. ...ای مردم، به اراده اهورامزدا من، داريوش، از شما ميخواهم که ناتوانان را پشتيبان باشيد و در برابر توانمندان و توانگران بيدادگر بايستيد."
روح اغماض، تسامح، دادگری و انساندوستی در دولتی که به رسالت اخلاقی خود نيک آگاه بود و خود پرچمدار اين آرمانها بود، ميبايست در معماری و هنر آن نيز بازتاب ميافت. مظهر اقتدار و عظمت شاهنشاهی ايران تخت جمشيد بود و هنر آن اقوام و نژادهای گوناگون ، از ليبی و اتيوپی و مصر تا هندوستان، از رودخانه دانوب تا رود سند، از کوهستانهای قفقاز تا دشتهای آسيای ميانه و از درياچه آرال تا خليج فارس،همه را اطمينان بخش اين نکته بود که صرفنظر از نژاد، مذهب، رنگ پوست و زبان، اعضا برابر يک جامعه بزرگند.
داريوش معماران و هنرمندان را از چهارگوشه شاهنشاهی پهناورش گرد آورد تا با مصالح و فنون خاص خود و طرح ريزی و اجرای ايرانی بناهايی بيافرينند که تا آنزمان در جهان همتايی نداشتند و از نظر مقياس و شکوهمندی و نيز ابداع فنون نوين معماری و ظرافت به کمال رسيده شان در زمره عجايب دوران باستان بشمار ميروند.
در سايت ال پوستر کلمه کورش بزرگ و سرچ کردم نتيجه ي آن بسيار ناراحت کننده بود .
عکسي متفاوت از کورش بزرگ.
بعد ما مثل خیار نشستیم و به خراب کردن سامرا ومسجد الاقصا و هزار تا کوفت وزهر مار دیگه اعتراض میکنیم به خیال باطل خودمونم خیلی باحالیم.
گالیله میگه نشون دهنده تمدن وبزرگی هر ملتی رو باید تو اشخاص و بزرگان اون کشور جستجو کرد این ادمهایی که ما از اونها واسه خودمون غول ساختیم اگر خوبم باشن(که نیستن) از کشور ما نیسن عرب نو....
ما خودمون بزرگترین اسطوره جهان کورش بزرگ و بعد از اون لیستی از اسطورها رو داریم که ملت های دیگه ارزوشون یکی از اونارو داشته باشن(که قسمتی این لیست رو براتون مینویسم میفرستم)ولی خودمون داریم این اسطوره هارو تحریف میکنیم.
دیگه خسته شدم از این همه تحریف و دروغ....
میخوام داد بزنم و به همه بگم که ما مهد تمدن جهانیم صاحب اولین دین اسمانی مردمی که طی تاریخش همیشه یکتا پرست بوده واولین پیامبر اسمانی و داشته مردمی که از دل اون قانون حقوق بشر بیرون اومده وهزارتا افتخار دیگه که هیچکس توانایی شمردنش نداره.
ولی این سخن یادم می افته که بر هر قومی اشخاصی حکومت میکنن که لیاقتشون باید قبول کرد که لیاقت امروز مردم ما حتی این مرصیه بزرگ هم نیست ((که این جمهوری داره همن رو هم ازمون میگیره))ما لیاقت وبزرگی اجدادمون رو خوب حفظ نکردیم باشد که ایندگان این میراث وشکوه را بازگردانند اما حرکت را بایید منو تو شروع کنیم از این بیگانه پرستی دست برداریید.
بر خیز ای کوروش بزرگ که این خاک اهورایی دست به تاراج اهریمنان است!!!
عیدتون مبارک
بدرود
نخستين منشور جهاني حقوق بشر کوروش :
... آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گام هاي مرا به شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل به تخت پادشاهي نشستم. مردوك خداي بزرگ، دل هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد ... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و سرزمين وارد آيد.
وضع داخلي بابل و جايگاه مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم.
من برده داري را برانداختم، به بدبختي آنان پايان دادم.
فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارندو فرمان دادم كه هيچ كس اهالي شهر را ازهستي ساقط نكند.
مردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد ... او بركت و مهربانيش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح ، مقام بلندش را ستوديم ... .
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم، فرمان دادم تمام نيايش گاه هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايش گاه ها را به جايگاه خود بازگرداندم.
همه مردم را كه پراكنده و آواره شده بودند. به جايگاه خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنها را آباد كردم ... .
من براي همه مردم جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم ...
اعلاميه جهاني حقوق بشر:
ماده 1
ابناي بشر همه آزاد به دنيا مي آيند و در كرامت و حقوق با هم برابرند؛
همه از موهبت خرد و وجدان برخوردارند
و بايد با هم برادر وار رفتار كنند
ماده 2
هرکس بي هيچ گونه تمايزي از حيث نژاد، رنگ، جنس
زبان دين عقايد سياسي يا غير سياسي، اصل ومنشاء ملي يا اجتماعي
ثروت ،ولادت يا هر موقعيت ديگر
از کليه حقوق و آزادي هاي مذکور در اين اعلاميه برخوردار خواهد بود
از اين گذشته هيچ تمايزي مبني بر وضعيت سياسي
قضايي يا بين المللي کشور يا سرزميني که شخص به آن وابسته است
-خواه آن کشور يا سرزمين ، مستقل، تحت قيوميت يا خودمختار باشد
يا به لحاظ حاکميت تحت هرگونه محدوديت ديگري باشد- مجاز نخواهد بود
ماده 3
هر کسي حق دارد از زندگي، آزادي و امنيت شخصي برخوردار باشد.
ماده ۴
هيچ کس را نمي توان در بيگاري و بردگي نگه داشت
برده داري و برده فروشي در هر شکل که باشد ممنوع است.
ماده 5
هيچ كس را نمي توام شكنجه داد يا در معرض رفتار ظالمانه
غير انساني يا خفت بار قرار داد.
ماده 6
هر كس حق دارد در هر كجا كه باشد به عنوان يك شخص
در برابر قانون به رسميت شناخته شود
ماده 7
همه در برابر قانون برابرند و حق دارند بي هيچ تبعيضي
از حمايت يكسان قانون برخوردار گردند، همه حق دارند در مقابل
هر تبعيضي كه ناقض اين اعلاميه باشدو نيزدر مقابل هر تحريكي كه
به منظور چنان تبعيضي صورت گيرد از حمايت يكسان قانون
برخوردار باشد
ماده 8
هر كس حق دارد در مقابل اعمالي كه ناقض
حقوق بنيادين كه قانون اساسي و يا قوانين ديگر
براي او مقرر داشته است باشد به دادگاه صلاحيت دار ملي مراجعه كند
و جبران كامل آنرا خواستار شود.
ماده 9
هيچ كس را نبايد خود سرانه، بازداشت، توقيف ، حبس يا تبعيد كرد.
ماده 10
هر کس حق دارد در تصميمات مربوط به حقوق و تعهدات خود
يا هر اتهام جزايي که به او وارد شود با تساوي کامل
از يک رسيدگي منصفانه و علني در دادگاهي مستقل
و بي طرف برخوردار باشد.
ماده 11
1.هرکس متهم به بزهکاري است حق دارد بي گناه فرض شود
تا آنگاه که مطابق قانون در يک دادرسي علني ،
و با دسترسي به کليه تضمينات لازم براي دفاع از خود مقصر شناخته شود
2. هيچ کس به خاطر فعل و يا ترک فعلي که
در حين ارتکاب آن مطابق قوانين ملي يا بين المللي جرم تلقي نمي شده
مقصر شناخته نخواهد شد و نيز کيفري سنگين تر از آنچه در حين ارتکاب
جرم براي آن مقرر بوده بر وي تحميل نخواهد شد.
ماده 12
زندگي خصوصي ، خانواده ، خانه و مکاتبات هيچ کس
نبايد در معرض مداخله خود سرانه قرار گيرد و نيز نبايد
شرف و آبروي کسي مورد تعرض واقع شود.
هرکس حق دارد در مقابل اين گونه مداخلات
و تعرضات از حمايت قانون برخوردار باشد.
ماده 13
1. هر کس حق دارد از آزادي حرکت و اقامت در محدوده
مرزهاي هر کشور برخوردار باشد
2. هر کس حق دارد هر کشور از جمله کشور خود را ترک کند
و نيز حق دارد به کشور خود بازگردد.
ماده 14
1. هر کس که تحت تعقيب باشد حق پناهندگي خواستن
از کشورهاي ديگر و استفاده از آنها را خواهد داشت.
2. اين حق در مواردي که تعقيب واقعا ناشي از جرايم غير سياسي
يا اعمال خلاف مقاصد و اصول ملل متحد باشد
قابل استناد نخواهد بود.
ماده 15
1. هر کس حق دارد که داراي تابعيتي باشد.
2. هيچ کس را نمي توان خودسرانه از تابعيتي که دارد محروم ساخت
و نيز نمي توان حق تغيير تابعيت را از او سلب کرد.
ماده 16
1. هر مرد و هر زن بالغ حق دارد بي هيچ محدوديتي
از بابت ، نژاد و مليت يا مذهب ازدواج کند و تشکيل خانواده دهد.
زن و شوهر از حقوق برابر در ازدواج و
در انحلال آن برخوردار خواهند بود.
2. ازدواج تنها با رضايت کامل و آزادانه زن و شوهر صورت خواهد گرفت.
3. خانواده واحد گروهي طبيعي و بنيادين جامعه است
و حق دارد از حمايت جامعه و دولت برخوردار باشد.
ماده 17
1.هرکس حق دارد که خود تنها يا در مشارکت با ديگران
از مالکيت اموال برخوردار باشد.
2. از هيچ کس نمي توان خودسرانه سلب مالکيت کرد.
ماده 18
هر کس از حق آزادي انديشه، وجدان و مذهب برخوردار است،
اين حق مشتمل است بر آزادي تغيير مذهب و عقيده و نيز آزادي اظهار مذهب
و عقيده، در تعليم و علم و عبادت و اجراي مراسم،
چه در تنهايي و چه در همراهي با ديگران در جمع يا در خلوت.
ماده 19
هرکس برخوردار از حق آزادي عقيده و بيان است،
اين حق مشتمل است بر آزادي بر داشتن عقايد بدون هيچ گونه دخالتي،
و نيز آزادي در جست و جو و کسب و نشر اطلاعات و افکار
از طريق رسانه ها بدون در نظر گرفتن مرزها.
ماده ۲۰
مسالمت آميز بر خوردار باشد.
2.هيچ كس را نمي توان به عضويت در جمعيتي اجبار كرد.
ماده 21
1. هر كسی حق دارد كه در حكومت كشور خود مستقيما
يا به واسطه نمايندگاني كه آزادانه انتخاب شده باشند مشاركت كند.
2.هر كسی حق دارد برابر با ديگران به خدمات
عمومي كشور خود دسترسي داشته باشد.
3.اراده مردم اساس و اقتدار حكومت است،
اين اراده بايد از طريق انتخابات ادواري و سالم ،
با برخورداري عموم از حق راي متساوي ، و استفاده از آراي مخفي،
يا روش هاي راي گيري آزاد همانند آن ، ابراز گردد.
ماده 22
هر کس به عنوان عضوي از اجتماع حق برخورداري
از تامين اجتماعي را دارد و مي تواند با استفاده از مساعي ملي
و همکاري هاي بين المللي ، و در هماهنگي با تشکيلات
و منابع کشور خود، حقوق اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي را
که لازمه حفظ کرامت و رشد آزاد شخصيت اوست به دست آورد.
ماده23
1.هر كسي حق دارد كار كند و شغل خود را آزادانه برگزيند
و از شرايط عادلانه و مطلوب كار برخوردار باشد
و نيز در برابر بيكاري مورد حمايت واقع شود.
2. هر كس حق دارد بي هيچ گونه تبعيضي در برابر كار مساوي
از دستمزد مساوي برخوردار باشد
3. هر كس كار مي كند حق دارد از دستمزدي عادلانه و مطلوب
برخوردار باشد تا بتواند زندگيي در خور كرامت انساني براي خود و خانواده خود
تامين كند و در صورت لزوم از ديگر وسايل حمايت اجتماعي كمك جويد.
4. هر كس حق دارد براي حفظ منافع خود به تشكيل
اتحاديه هاي صنفي و عضويت در آنها اقدام كند.
ماده 24
هر کسي حق دارد از استراحت و فراقت و از محدوديت
معقول ساعات کار و تعطيلي هاي ادواري
با استفاده از حقوق برخوردار باشد.
ماده 25
1. هر کس حق دارد از سطح زندگي مناسبي براي
تامين بهداشت و رفاه خود و خانواده خود،
از جمله خوراک پوشاک مسکن مراقبت هاي پزشکي
و خدمات اجتماعي لازم، و نيز از حق داشتن تامين در صورت بيکاري
بيماري معلوليت بيوگي سالخوردگي و در ساير موارد که به عللي
خارج از اختيار خود وسايل امرار معاش را از دست داده باشد برخوردار گردد.
2. مادران و کودکان حق دارند از مراقبت ها و کمک هاي
ويژه برخوردار باشند، همه کودکان چه بر اثر پيوند زناشويي
بدنيا آمده باشند و چه غير آن از حمايت اجتماعي يکسان
برخوردار خواهند بود.
ماده 26
هر کسی حق دارد از آموزش بهره مند شود آموزش دست کم
در مراحل ابتدايي و پايه اي رايگان خواهد بود. آموزش ابتدايي
اجباري خواهد بود. آموزش فني و حرفه اي در دسترس عموم قرار خواهد داشت.
و آموزش عالي به يکسان و بر اساس لياقت قابل دسترسي خواهد بود.
2. هدف آموزش رشد کامل شخصيت انساني،
تقويت احترام به حقوق بشر و آزادي هاي بنيادين خواهد بود. آموزش
بايد تفاهم مدارا و دوستی در ميان همه ملت ها و گروه هاي بنیادي و مذهبي را
ترويج کند و به فعاليت هاي (سازمان) ملل متحد در راه حفظ صلح ياري رساند.
3. پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش در مورد
فرزندان خود اولويت خواهد داشت.
ماده 27
1. هر کسی حق دارد که آزادانه در زندگي فرهنگي جامعه
شرکت جويد، از هنر ها برخوردار گردد و از
پيشرفت هاي علمي و دستاورد هاي آن بهره مند شود.
2. هر کسی حق دارد که از حمايت از منافع معنوي و مادي
هر اثر علمي ادبي يا هنري که خود
پديد آورنده آن است برخوردار شود.
ماده 28
هر کسی حق دارد خواستار برقراري نظم مدني و بين المللي باشد
که در آن تحقق کليه حقوق و آزادي هاي
مقرر در اين اعلاميه به طور کامل ميسر شود.
ماده 29
1.تعهدات هر فرد فقط در قبال حامعه اي است
که رشد آزاد و کامل شخصيت او را امکان پذير سازد.
2. هر کس در اعمال حقوق و آزادي هاي خود فقط مشمول
محدوديت هايي خواهد بود که به حکم قانون منحصرا
به منظور تاميين شناسايي و احترام لازم به حقوق و آزادي هاي
ديگران و رعايت مقتضيات صحيح اخلاقي و نظم عمومي و رفاه
همگاني در يک جامعه دموکراتيک مقرر شده باشد.
3. اين حقوق و آزادي ها در هيچ حال نبايد طوري اعمال شود که با مقاصد و اصول
[سازمان] ملل متحد مغايرت داشته باشد.
ماده 30
هيچ يک از مقررات اين اعلاميه نبايد به نحوي تفسير شود که متضمن
ايجاد حقي براي دولت يا گروهي يا فردي گردد که
به استناد آن بتواند در فعاليتي وارد شود يا دست به اقدامي بزند که
هدف آن پايمال کردن يکي از حقوق و آزادي هاي مقرر
در اين اعلاميه باشد.
با طلوع دولت هخانشي كه به وسيله كوروش کبير پارسي از خاندان معروف بنياد گرديد (حدود 550 ق.م) ، ايران در صحنه تاريخ جهاني نقش فعال و تعيين كننده أي يافت . همچنين ، اين دولت منشاء و مركز يك تمدن و فرهنگ ممتاز آسيايي و جهاني دنياي باستان شناخته شد.
كوروش کبير، پادشاه سرزمين انشان (انزان ، در حدود شوش نواحي ايلام جنوبي) و سر كرده سلحشور و محبوب طوايف پارسه (پارس) كه قلمرو او و پدرانش در آن ايام تابع حكومت پادشاهان خاندان ديااكو محسوب مي شد، با شورش بر ضد آستياگ و پيروزي بر او ، هگمتانه (اكباتان ، همدان) را گرفت (549 ق.م.) . وي ، خزاين و ذخاير تختگاه ماد را هم وفق روايت يك كتيبه بابلي ، به " انشان " برد و سرانجام به فرمانروايي طوايف ماد در ايران خاتمه داد .
پس از آن ، بلافاصله با سرعتي بي نظير، به جلوگيري از هجوم كرزوس پادشاه ليديه ، كه با عجله عازم تجاوز به مرزهاي ايران بود ، پرداخت . در جنگ ، كرزوس مغلوب شد و سارديس (اسپرده ، سارد) پايتخت او به دست كوروش افتاد (546ق.م.). اين پيروزي ، آسياي صغير را هم برقلمرو وي افزود (549 ق.م.) اما ، قبل از درگيري با بابل و ظاهرا" براي آنكه هنگام لشكر كشي به بين النهرين مانند آنچه براي هووخ شتره ، پادشاه ماد ، در هنگام عزيمتش به جنگ با آشور پيش آمد، دچار حمله سكاها نشود ، چندي در نواحي شرقي فلات به بسط قدرت و تامين حدود پرداخت . بالاخره ، با عبور از دجله حمله به بابل را آغاز كرد و تقريبا" بدون جنگ آن را فتح كرد (538 ق.م.) با فتح بابل ، سرزمينهاي آشور و سوريه و فلسطين هم كه جزو قلمرونبونيد- پادشاه بابل - بود نيز ، به تصرف كوروش در آمد . اما، در گيريهايي كه در نواحي شرقي كشور در حوالي گرگان و اراضي بين درياچه خزر و درياچه آرال براي او پيش آمدو ظاهرا" به مرگ او منجر شد (529 ق.م.) ، او را از اقدام به لشكر كشي به مصر ، كه در گذشته با ليديه و بابل برضد وي هم پيمان شده بودند ، مانع گشت .
پسرش ، خشايارشا هم كه بعد از او به سلطنت رسيد (486 ق.م.) در رفع اين مقاومتها (480 ق.م.) كه از عدم تفاهم بين حيات يوناني و اصول حكومت شرقي ناشي مي شد، توفيقي حاصل نكرد. حتي بعد از خشايارشا (465 ق.م.) هم . اين سوءتفاهم بين ايران با شهرهاي يونان مدتها ادامه يافت .
معهذا جانشينان ديگر داريوش و از جمله كساني چون داريوش دوم (404 – 423 ق.م.) و اردشير دوم (358 – 404 ق.م.) كه هيچ يك ذره اي از لياقت و كارداني او را هم نداشتند، در حل سياسي اين مساله و حفظ سيادت ايران در نواحي شرقي و مديترانه ، دچار مشكلي نشدند. حتي شورش مصر بر ضد ساتراپ ايراني خود (415 ق.م) ، كه يك چند آن سرزمين را از ايران جدا كرد ، و واقعه بازگشت ده هزار چريك يوناني از ايران (401 ق.م.) كه نشانه ضعف نظامي ايران در آن ايام بود، تماميت شاهنشاهي ايران را متزلزل نكرد . به همين دليل، نظامات داريوش بزرگ و تدابير سياسي بعضي ساتراپهاي ايراني كه مشاوران پادشاهان بودند ، همچنان حافظ وحدت و تماميت قلمرو هخامنشي باقي ماند.
اقوام تابع هم با آنكه در اديان و عقايد و رسوم خود محدوديتي نداشتند، در ضابطه تبعيت از حكم پادشاه، به حفظ وحدت و تماميت شاهنشاهي متعهد بودند . نمونه اين تعهد ، از همكاري آنان در كار بناي كاخ داريوش در شوش پيداست . لوحه هاي گلي بازمانده از آن پادشاه ، نقش صنعتگران اين اقوام و مصالح سرزمينهاي آنان را در ايجاد اين كاخ به ياد مي آورد .
نام سرزمينهاي تابع ، در كتيبه اي متعلق به مقبره داريوش كه در نقش رستم مي باشد ، به تفصيل اين گونه آمده است : ماد ، خووج (خوزستان) پرثوه (پارت) ، هري ب و (هرات) ، باختر ، سغد ، خوارزم، زرنگ ، آراخوزيا (رخج ، افغانستان جنوبي تاقندهار) ، ثته گوش (پنجاب) ، گنداره (كابل ، پيشاور) ، هندوش (سند) ، سكاهوم وركه ر(سكاهاي ماوراي جيحون) ، سگاتيگره خود (سكاهاي تيز خود ، ماوراي سيحون) ، بابل ، آشور ، عربستان ، مودرايه (مصر) ، ارمينه (ارمن)، كته په توك (كاپادوكيه ،بخش شرقي آسياي صغير)، سپرد (سارد ، ليديه در مغرب آسياي صغير)، يئونه (ايونيا ، يونانيان آسياي صغير)، سكايه تردريا (سكاهاي آن سوي دريا : كريمه ، دانوب) ، سكودر (مقدونيه)، يئونه تك برا (يونانيان سپردار: تراكيه ، تراس)، پوتيه (سومالي)، كوشيا (كوش حبشه) ، مكيه (طرابلس غرب ، برقه) ، كرخا (كارتاژ ، قرطاجنه يا كاريه در آسياي صغير) . ر
در بين اين نامها ، ظاهرا " سرزمينهاي هم بود كه ساتراپ جداگانه نداشت و به وسيله ساتراپ استان مجاور يا نزديك اداره مي شد . لوحه أي نيز در شوش به دست آمده است كه به داريوش تعلق دارد و نام كشورهاي تابع را – با اندك تفاوت – تقريبا " همانند آنچه در كتيبه نقش رستم او آمده است ياد ميكند. فهرست ديگري را هرودوت (تواريخ 3 : 98 – 89) نقل مي كند كه بعضي اطلاعات جالب توجه را كه درباره مقدار وترتيب ماليات اين نواحي ، به دست مي دهد . البته ، اين اطلاعات معلومات مندرج در كتيبه ها را نيز تكميل مي كند . همچنين ، تجديد نظرهايي را هم كه ظاهرا" گه گاه در تقسيمات اداري كشور مي بايد پيش آمده باشد ، ارائه مي دهد . در يك كتيبه مربوط به تخت جمشيد نيز كه به نظر مي رسد متعلق به مقبره يكي از پادشاهان هخامنشي و به احتمال قوي اردشير دوم (حدود 358 ق.م.) باشد ، فهرست اقوام تابع شاهنشاهي ، اين گونه آمده است : پارسي ، مادي ، خوزي ، پارتي ، هروي ، باختري ، سغدي ، خوارزمي ، اهل زرنگ ، اهل رخج ، ثته گوشي ، گندهاري ، هندي ، (اهل سند) ،سكايي هومه ورك ، سكايي تيز خود ، بابلي ، آشوري ، عرب، مصري ، ارمني ، اهل كاپادوكيه ، اهل سارد ، پوتي ، كوشي ، كرخايي . اينكه نام اقوام تابع در اين ايام كه فقط بيست و هشت سال با كشته شدن داريوش سوم و انقراض هخامنشي ها 330 (ق.م.) فاصله دارد، با آنچه در كتيبه مقبره داريوش در نقش رستم درباره سرزمينهاي تابع وي آمده است ، تقريبا" تفاوتي ندارد ، نشان مي دهد كه هخامنشي ها تا پايان دوران فرمانروايي وحدت و تماميت قلمرو خود را حفظ كرده اند . حتي ، قراين حاكي از آن است كه در پايان عهد اردشير سوم (338 ق.م.) چند سالي قبل از سقوطشاهنشاهي پارس ، دولت هخامنشي به مراتب قوي تر ، منسجم تر و منظم تر از پايان عهد خشايارشا بوده است .
شكست داريوش سوم (330 – 336 ق.م.) از اسكندر هم – غير از مهارت جنگي فاتح مقدوني – جدايي قسمتي از سپاه که خود را يوناني مي دانستند از سپاه داريوش سوم که منجر به شکست او و سقوط امپراطوري هخامنشي شد.
مدت دوام شاهنشاهي هخامنشي ، دويست و سي سال بود. فرمانروايي آنان در قلمرو شاهنشاهي – به خصوص در اوايل عهد – موجب توسعه فلاحت ، تامين تجارت و حتي تشويق تحقيقات علمي و جغرافيايي نيز بوده است . مباني اخلاقي اين شاهنشاهي نيز به خصوص در عهد كساني مانند كوروش کبیر و داريوش بزرگ متضمن احترام به عقايد اقوام تابع و حمايت از ضعفا در مقابل اقويا بوده است ، از لحاظ تاريخي جالب توجه است . بيانيه معروف كوروش در هنگام فتح بابل را ، محققان يك نمونه ازمباني حقوق بشر در عهد باستان تلقي كرده اند .
اما ، با توجه به اينكه دانش باستان شناسي در اين مورد بيشتر و بهتر از علومديگر مي تواند اظهار نظر كند ، در كل بررسيهاي اين دوران باستان شناسي نقش عمده و اساسي بر عهده ندارد.
در ميان نوشته هاي مختلف ، بيش ازهمه رساله مختصر هرودوت است كه با وجود همه ايرادهاي وارد بر آن، آگاهيهاي قابل ملاحظه اي درباره مادها به دست مي دهد، به ويژه درباره دوران مهم شكل گيري و گسترش آن دولت يعني زماني كه منابع آشوري آن را مسكوت گذارده اند .
در قرنهاي آغازين هزاره اول پيش از ميلاد تا زمان استقرار دولت قدرتمند ماد در دهه آخر قرن هفتم ق.م. در بخش وسيعي از شمال ، غرب ، جنوب غربي و قسمتي از جنوب فلات ايران ، با نام قومها و دولتهايي چون مانايي ها ، سكاها ، كاسپي ها ، اورارتوها ، كاسي ، ايلاميها ، سومريها ، پارسها و … برميخوريم كه در جريان درگيريهاي منطقه غرب فلات ايران بين خود و يا با آشوريها – به عنوان حكومتهاي منطقه اي و قومها و طايفه هاي قدرتمند – حضوري فعال داشته اند . در همان هزاره اول ق.م. برخي از اين قومها را با نامهاي ديگري كه از پيشينه اي بسيار كهن در منطقه برخوردار بودند ، مي خواندند ، چنانكه " اورارتوييان" و مردم ماننا ، ماد را " گوتي " مي ناميدند .
گوتي ها در كنار لولوبي ها ، ميتانيها ، ايلاميها ، كاسي ها و كاسپي ها از جمله ساكنان كهن فلات به شمار مي رفته اند كه با نام و آثار آنان از هزاره سوم پيش از ميلاد ، در منطقه آشنا هستيم .
براي شناخت جامع فرهنگ و تمدن دوران ماد كه تاثيري بنيادين بر دورانهاي بعد و به ويژه عهد هخامنشيان گذارده است ، آگاهي بر وضع اين اقوام و دولتهاي منطقه اي گريز ناپذير مي باشد . به ويژه آنكه گروهي از تاريخ نويسان بر حسب گرايشهاي خاص خود درباره اصل و منشاء هر يك از اين قومها و منطقه حكمروايي، زبان و تمدن و رويدادهاي مربوط به آنان ، به گونه اي مطلب را عنوان كرده اند كه خواننده بدون توجه به موقعيت جغرافيايي آنان و وسعت حوزه اقتدارشان چنان مي پندارد كه هر يك به صورت جزيره اي جدا از ديگران و با اصل و منشئي متفاوت ، صاحب فرهنگ و تمدني از ريشه ويژه و مستقل بودنده اند. وليكن در اصل، عمده آنان اقوامي بوده اند كه در منطقه هايي نه چندان وسيع – در مجاورت هم – هر يك در زير چتر قدرتهاي سياسي قومي و قبيله اي خود – توانسته بودند حكومتهاي محلي كوچك يا متوسطي را تشكيل دهند .
شكي نيست كه قدرتهاي چون ايلامي ها، كاسي ها و ميتاني ها در طي دوراني طولاني از توانمنديهاي فراوان سياسي و تمدني شكوفا برخوردار بوده اند . چنانكه اورارتوها از حدود 900 ق.م. نزديك به سه سده توفيق يافتند كه به مرحله ايجاد يك دولت مطرح با آثاري ارزشمند در منطقه برسند و با نيرويي چون آشور، درگير شوند .
حال، با اين مقدمه جا دارد تا مرور كوتاهي بر چگونگي حضور و زندگي و پيوندهاي برخي از اين اقوام نامدار منطقه داشته باشيم . اقوامي كه از آخر سده هفتم ق.م. به بعد ، از وحدت و اجتماع آنان گسترده ترين و مقتدرترين دولت زمان به نام دولت ماد پديدار گشت . دولتي كه مهرف فرهنگ و تمدني شكوفا ، با برخورداري از يكدستيها ، هماهنگيها و پيوندهاي چشمگير است .
از مهمترين ويژگيهاي اين نقش ، تصوير اولين نفر از شش شخصيت كنده شده در زير تصوير است كه لباس و كلاه آن به طور كامل همان است كه در نقش برجسته هاي تخت جمشيد ، شخصيتها و افسران مادي در بردارند . به عبارت ديگر، در طول نزديك به دو هزار سال ، فرهنگ بخش وسيعي از فلات در زمينه هنر پوشاك ، تداوم داشته است .
نخست ، پايتخت آنان شهر واشوگاني ( Vashuganni ) در محل راس عين ( در خابور امروزي ) بود . سپس به آرپخا ( Arrapkha ) در كركوك انتقال يافت . ميتاني ها را آريايي دانسته اند .
يك دسته از اقوام هند و اروپايي كه ظاهرا" بيشتر آنان از افراد جنگجو بودند ، از قفقاز عبور كردند و تا انحناي بزرگ شط فرات پيش راندند . اين عده با هوريان ( بوميان آن ناحيه كه قومي از اصل آزياني بودند ) ممزوج شدند و پادشاهي ميتاني را تشكيل دادند . اين دسته ، محل سكونت خود را تا بين النهرين شمالي توسعه دادند و آشور را محدود كردند و مساكن قوم گوتي را نيز ( كه در دوره هاي شمالي زاگرس واقع بود ) به قلمرو خويش افزودند. همچنين ، مصر را متحد گردانيدند و مقتدرترين فراعنه ، با دختران پادشاهي ميتاني ازدواج كردند. ميتاني ها نه فقط از نظر قدرت سياسي و نظامي ، بلكه از نظر سامان دهي اوضاع اجتماعي و تدوين قوانين نيز، از موقعيت چشمگيري برخوردار بودند . متنهاي حقوقي به دست آمده از " نوزي " يا " يورگان تپه " ( Urgantepe ) در جنوب غربي كركوك درباره قوانين مربوطه به زناشويي ، بچه دار بودن يا نبودن ، هبه و واگذاري اموال ، ارث و قوانين كيفري و مجازاتها و مذهب آنان ، اطلاعات جالبي در اختيار مي گذارد.
درباره نژاد كاسي ها و پيوندشان با آرياييها، نظرات مختلفي وجود دارد . برخي ، آنان را " آريايي" و برخي ديگر " آزياني" گفته اند . توده جمعيت ( كاسي ) كه در اصل آسيايي بودند، در آغاز هزاره دوم ق.م. به توسط هند و اروپاييان كه حكومتي اشرافي و نظامي با جمعيت اندك تشكيل داده مجاز شدند كه خود را در ميان طبقه حاكم جاي دهند .
همچنين ، از نام بعضي خدايان كاسي پيداست كه ارتباط خاصي ميان آنان و نژاد هند و اروپايي وجود داشته است .
زبان اورارتويي را از گروه زبانهاي " آسياني " دانسته اند كه با زبان " هوريها " همگروه بوده است . مهمترين ايزد آنان " خالدي " نام داشت . اورارتوها در كار معماري ، فلزكاري و ايجاد كانالهاي آبياري توانمنديهاي بسيار داشتند . ساكنان سرزمين اورارتو در شكل بخشيدن به هنر دوران ماد و سپس هخامنشي ،چون ديگر اقوام ساكن فلات نقش موثري را بر عهده داشته اند . دولت اورارتو ، در آغاز دهه آخر قرن هفتم پيش از ميلاد به اطاعت اتحاديه مادها در آمد .
بيشتر پژوهشگران برآنند كه مانايي ها شامل اتحاداي از طوايف منطقه بودند و خود از گذشته جزئي از سازمانهاي حكومتي لولوبي – گوتي را تشكيل مي دادند . آنان با پيروزي بر ديگر اتحاديه هاي منطقه، دولت مانا را پايه گذاري كردند . آشوريها به طور بي امان ، در فرصتهاي مختلف براي حمله و غارت ، به سرزمين مانا حمله مي بردند و در هر يورش در پي ويرانگري خود ، جمعي را به اسارت مي گرفتند كه حضور صنعتگران و هنرمندان مانايي در ميان آنان، غنيمتي گرانبها براي آشوريان به شمار مي رفت. آنان از وجود اين اسرا در كار رونق شهرهاي آشور ، به ويژه نينوا بهره مي جستند . ميان مانايي ها و اورارتوها نيز با وجود پيوندهاي بسيار نزديك فرهنگي ، بر سر گسترش منطقه نفوذ سياسي درگيريهايي وجود داشت .
مانايي ها ، هم از نظر اقتصادي ، هم از نظر آفرينش آثار هنري ، صاحب توان و رشد فرهنگي والايي بودند . به همين دليل ، در زمان ايجاد حكومت قدرتمند ماد ، سرزمين مانا به اعتباري قلب و مهمترين كانون فرهنگ و تمدن امپراتوري را در بر گرفت .
مسلماً ماناي پيشين ، مركز اقتصادي و فرهنگي حكومت ماد بود . اين ناحيه از ديگر نواحي ماد از لحاظ اقتصادي پررونق تر بود و در آن ، آبادترين كشتزارها و بيشه ها وجود داشت .
مبناي اقتصاد مانا را دامپروري و گله داري تشكيل مي داد . مانايي ها در خلق آثار هنري ، در زمينه معماري و فلزكاري وسفالگري و به ويژه آثار تزيين طلا و آجرهاي نقش دار ، از اعتبار و هنروالايي برخوردار بودند . تاكنون ، در سه محل با انجام كاوشهاي باستان شناسي آثار با ارزشي كه به نام مانايي شهرت دارد به دست آمده است . اين سه محل ، عبارت اند از : زيويه ، حسنلو وقلايچي . قلعه زيويه در 54 كيلومتري جنوب شرقي سقز و در شمال روستايي به همين نام ، حسنلو در 9 كيلومتري شمال شرقي نقده و 12 كيلومتري جنوب غربي درياچه اوروميه و قلايچي در حومه بوكان واقع شده اند.
آثار هنري پرارزش و مشهور به دست آمده در زيويه و حسنلو ، از نظر نشان دادن پيشرفتهاي خيره كننده فرهنگ و تمدن فلات ايران در هزاره اول ق.م. داراي اهميتي بنيادين هستند . كاوشهاي انجام شده چند سال اخير در قلايچي و به دست آمدن بنايي كه به احتمال نيايشگاه مردم منطقه بوده است ، از نظر بيان ارزشهاي هنر معماري ، از جمله كاربرد آجرهاي نقش دار گوناگون، حكايت از تواناييهاي آفرينش هنري ساكنان بخش غربي ايران در هزاره اول ق.م. دارد. در حقيقت ، اين شيوه را از تمدن كهن تري در فلات، ( ايلاميان ) به ارث برده و آن را به اوج شكوفايي رسانده بودند .
دولت مانا دردهه نخست سده هفتم ق.م. جزئي از دولت بزرگ ماد به شمار مي رفت . دو گروه ديگر يعني سكاها و سيمري ها از نظر نژادي و زباني ، با مادها از يك بن و ريشه بودند . در حال حاضر با توجه به اطلاعات كمي كه در دست داريم ، غير ممكن است بتوانيم مادي ها را از سكايي ها و سيمري ها جدا نماييم . زيرا فرهنگ و تمدن اين اقوام كاملا" به هم بستگي داشته است . اين عقيده را هر تسفلد پس از مطالعه نقوش برجسته تخت جمشيد اظهار كرد و از آن دفاع نموده ، ولي امروزه ما با كمال اطمينان مي توانيم آن را بيان كنيم . 



- بمباران گوگلی : ساده*ترین و آسان*ترین کار است ، من و گوگل به هم سازیم و بنیادش براندازیم!
- ویرایش منصفانه ویکی*پدیا : به ویکی*پدیا بروید و مبحث فیلم 300 را منصفانه ویرایش کنید ، درباره اشتباهات فاحش این فیلم بنویسید.
- دادن نمره پایین به این فیلم در سایت*های معرفی فیلم و نوشتن شرح بر این فیلم در آنها.
- کمک به برپا و پربار شدن سایت 300themovie.info
اما برای همه کارهای بالا نیاز به سازماندهی و تقسیم کار وجود دارد ، با وجود اینکه از نبودن روح همکاری و کار گروهی در وبلاگستان مطمئنم ولی امیدورام این بار ، بتوانیم در این مورد همدیگر را تحمل کنیم. در مرحله اول باید اطلاعات خام از کتاب*هایی که در اختیار داریم استخراج شود و در مرحله بعد برای درج در ویکی*پدیا و سایت 300themovie.info به انگلیسی ترجمه شود. در مورد بمیاران گوگلی هم باید همه با لینک دادن به سایت 300themovie.info در این کار شرکت کنند.
چگونه بمباران گوگلی کنیم؟
برای بمباران گوگلی باید عده زیادی از وبلاگ*نویس*ها به سایت 300themovie.info لینک بدهد ،*آن هم دقیقا با این کلمات: 300 the movie

بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنتها و آيينهاى باستانى خود را هم حفظ كنند.
البته در اينباره تعابير مختلفى وجوددارد. چنانچه در كتاب فرورى آمده است: كه در روزگار ساسانيان، قابهاى زيباى منقوش و گرانبها از جنس كانولين، از چين به ايران وارد مىشد. يكى از كالاهاى مهم بازرگانى چين و ايران همين ظرفهايى بود كه بعدها به نام كشورى كه از آن آمده بودند «چينى» نام گذارى شد و به گويشى ديگر به شكل سينى و به صورت معرب «سينى» در ايران رواج يافتند. به هرروى خوراكىهاى خاصى بر سفره هفت سين مىنشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)
سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند.
مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.
سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!
سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.
درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.
سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.
و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.
در تازهترین توهین فرهنگی به ایرانیان شرکت «برادران وارنر» دست به ساختی اثری سراسر دروغ و غیرمستند از تاریخ جهان زده است. این فیلم که با نام «300» از 3 روز پیش در سینماهای جهان به نمایش عمومی درآمده، «ايرانيان» را افرادي وحشي، نادان، خون ريز و غيرمتمدن و «يونانيان» را افرادي بسيار غيور، شريف و دلاور معرفي كرده است.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، در پوستر اين فيلم نيز از نام فيلم «300» با طراحی خاصی مشابه كلمه انگليسي باغ وحش (ZOO) استفاده شده است. كارشناسان سينمايي ساخت اين فيلم و نمايش آن در چنين زمان حساسي را همراه با اهداف سياسي دولت آمريكا قلمداد ميكنند و بر اين باورند كه هدف از نمايش اين فيلم در نهايت به تحريك افكار عمومي بر ضد ايران و فرهنگ و تمدن ايران زمین منجر خواهد شد.
كمپاني هاليوودي «برادران وارنر» این فيلم را بر اساس كتابي از «فرانك ميلر» ساخته که پس از «بي باك» و «شهرگناه» سومين اثر سينمايي است كه از روي كتابهاي كميك استريپ فرانك ميلر ساخته است. با اين تفاوت كه اين فيلم در مورد جنگی ميان شاه يوناني (لئونيداس) در برابر خشايار شاه ايراني است که با ارتشی 120 نفري رخ میدهد.
فيلم «300» به تهيهكنندگي «فرانك ميلر»، «دبوراه اسنايدر» و «كرايج.جي.فلورس» و به كارگرداني «زاك اشنايدر» ساخته شده است. در اين فيلم كه قرار است 9 مارس اكران عمومي آن آغاز شود، بازيگراني چون «جرارد باتلر»، «لنا هيدي»، «مايكل فسنبدر»، «وينسنت ريگان» و «دومنيك شوست» ايفاي نقش ميكنند.
«زاك اشنايدر»، كارگردان هاليوودي در فيلم جنگي، تاريخي «300» تلاش كرده تا روايت تاريخي مبارزه خشايارشاه اول، پادشاه ايران با «لئونيداس»، شاه اسپارت را به تصوير بكشد.
داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایار شاه ایستادگی کنند. اما گوژپشتی دروازههای شهر را به روی لشگر ایران باز میکند.
براساس روايت هرودت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند، با مقاومت در برابر لشگر عظیم خشایارشاه 3 روز مانع آنها شوند، اما در نهايت شکست خوردند. بنابر اين روايات همین دفاع 3 روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشاه در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهندهترين قسمتهای 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشیها و موجودات نفرتانگيز ارباب حقهها يعنی «اورکها». کسانی که جز کشتن نمیدانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غولهای ابله داستانهای هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوشتيپ و فداکار زمينگير میشوند.
در ساخت اين فيلم فاصله داستان تا واقعيت به حدي زياد است كه حتي خشايار به صورت يك پادشاه آفريقايي به تصوير كشيده شده است!
شيوه فيلمسازي كامپيوتري است و هنرپيشگان واقعي در صحنههاي مجازي نقشآفريني ميكنند. سعی شده موسيقي جذاب و تركيب مناسب با صحنههاي كامپيوتري نبردها تصاوير تابلوهاي نقاشي را تصویرسازی کند كه فروش فوقالعادهاي را براي سازندگانش پيشبيني كرده است.
هموطن ایرانی در تورنتو از دیدن فیلم 300 چنین می گوید: 
همین الان از تماشای اولین سانس نمایش عمومی 300 برگشتم. اینها نکتههایی هستند که در نگاه نخست به نظرم رسیدند. البته اینها مواردی هستند که ارتباط زیادی با روایت تاریخی فیلم و چیزهایی که این روزها راجع به فیلم مطرح میشوند ندارند. اما به هر حال در مورد چنین چیزهایی هم تا به حال کسی چیزی ننوشته:
1- اصلا دیدن فیلم را به هیچ کسی توصیه نمیکنم. اگر فکر میکنید با وجود همه اشتباهات وحشتناک در روایت صحیح تاریخ بازهم با یک فیلم خوش ساخت و خوب طرف خواهید بود، کاملا در اشتباهید. اصلا انتظار شاهکاری مثل Sin City را نداشته باشید. آخر آن با نسخه دست دوم گلادیاتور طرف خواهید بود. خیلی از صحنههای فیلم بیشتر شبیه به صحنههای گلادیاتور بودند. داستان فیلم هم چیز زیادی ندارد.
2- چیزی که بیشتر از نادرستی روایت تاریخی فیلم آزار دهنده است، تاکید احمقانه و کلیشهای فیلم روی مفاهیمی مثل آزادی و دموکراسی است. تمام مدت فیلم یونانیهای آزاداندیش، آزادی دوست، دموکرات منش و درباره ضرورت حضور چنین چیزهایی و نابودی بدی هایی مانند بردهداری و ظلم و تاریکی که به ایرانیها ربط پیدا می کند، صحبت میکنند.
3- شاه لئونیداس، قهرمان داستان و نقش نخست است و اصولا روی روال چنین فیلم هایی خوش تیپ، شجاع، چشم آبی است و با ارتش با معرفت اسپارتا که همه آنها هیکلی ساخته و پرداخته مانند ورزشکاران کشتیکج دارند. اصولا جمع دو متغیر عقل (و سایر عواملی مثل قدرت استدلال و این جورچیزها) و هیکل برای همه انسانها یک عدد ثابت است. بنابراین همانطوری که تصور حضور یک بدن ساخته در میادین علمی کار خیلی خیلی سخت و عجیبی است، شنیدن کلماتی مثل آزادی و این جور چیزها (که حداقل به 5 دقیقه فکر کردن نیاز دارند) از این غول هایی مانند شاه لئونیداس و به اصطلاح ورزشکاران اسپارتی کمی عجیب است.
4- شاه لئونیداس و سپاه فداکار و جان بر کفش با وجود تمام آزادی خواهی هیچ رحم و مروتی ندارند و اصولا از انسانیت فقط همین آزادیاش را بیان کرده و سخت به دنبال آدم کشی هستند. در خیلی از صحنههای فیلم، شاه لئونیداس و بقیه ارتش 300 نفره با آزادی و دموکراسی تمام مشغول تکه تکه کردن سربازهای ارتش خشایار شاه هستند. در یک صحنه از فیلم هم ارتش جان بر کف اسپارت با لذت تمام مجروحها و زخمیهای ارتش ایران را میکشند، شاه لئونیداس هم بالای سرشان سیب گاز میزند.
5- گوژپشتی معروف فیلم که نه چشم آبی دارد نه قد بلند نه شکم شش تکه و نه قیافه خوبی، همه آتشها را روشن می کند. در جایی از فیلم که او از حضور در ارتش اسپارت سرخورده شده راهش را کج میکند و بی مقدمه جایی می رود که خشایارشاه در حرمسرایش منتظر او نشسته تا به لئونیداس خیانت کند.
خشایارشاه هم برای او را به دست بیاورد به او وعده مال دنیا و دختران زیبا را میدهد. تصویری که از دخترهای خوشگل مورد نظر خشایار شاه میبینید زیاد چیز جالبی نیست. بیشتر با یک مشت بازیگر فیلم مستهجن طرف هستید. 
از آن طرف درست در صحنه بعدی زن زیبای شاه لئونیداس را میبینید که در غیاب شوهرش به هر دری میزند که بقیه ارتش را هم به کمک 300 دلاور شجاع بفرستد. این تفاوت بین تصویری که از زن در دوطرف ماجرا نشان داده شده و همینطور ترتیب این صحنهها خیلی حساسیت برانگیز است.
6- در همان صحنه، وسط همه این ماجراها یک قلیان هم میبینید. باز صد رحمت به معرفت کارگردان که هوای خشایار شاه را داشته و با وجود اینکه قلیان در آن زمان هنوز اختراع نشده بوده برایش یک قلیان هم چاق کرده است!
7- لهجه عربی سربازهای ارتش خشایار شاه هم جالب است. در واقع سازندگان فیلم سعی کردهاند که از بین نوشتههای خندهدار لهجه یک نفر را هم مشخص کنند.
8- آخر فیلم آن جایی که شاه لئونیداس با ارتش خود روی زمین افتادهاند، اگر کمی دقت کنید متوجه خواهید شد که لباس های زیرشان خیلی شبیه به لباس های امروزیاست. طوری که حتی دوختهای ریز روی آنها هم شبیه به مدل های امروزی است.
هموطن دیگری در وبلاگ خود نوشته:
فیلم 300 را امروز دیدم، با توجه به اینکه کتاب 300 را خوانده بودم چندان غیر منتظره نبود. مسلما اگر کتاب را نخوانده بودم و از جزئیات آن اطلاع نداشتم پروژه 300 رو شروع نمیکردم. فیلم کاملا مطابق با کتاب ساخته شده بود، همانطور که از قبل نیز اعلام شده بود.
شاید بزرگترین شوک فیلم برای من گرفتن ابهت و لخت کردن شخصیت خشایار شاه از این صلابت بود. شخصیت خشایار شاه در فیلم، علاوه بر زیورآلات که در کتاب هم دارد، با آن خط چشم و ابروهای تاتو شده و ناخن های بلند و بد قواره گی و حرکت های زنانه، شبیه یک دوجنسی است که نگاه کردن به او نیز چندش آور بود.
موجودات مشمئز کننده دیگر که لشکریان ایرانی نامیده می شدند، وضعی بهتر نداشتند. تصاویر پر بود از سیاه چهرگانی کریه، غول هایی انسان نما و سربازان بی قابلیتی که حتی قادر به کشتن یک مورچه هم نبودند و خود بسان مور و ملخ توسط 300 اسپارتی کشته می شدند. تنها گارد ویژه سلطنتی ایرانیان یا همان Immortal بودند که هیبتی قدرتمند داشتند.
از این شخصیت پردازی که بگذریم، تم تکراری در فیلم، نبرد بین آزادی و بردگی است. ایرانیان همگی برده هستند و یونانیان آزاده. ایرانیان آمده اند تا از یونانیان برده بسازند و تنها راه نجات آزادی و آزادگی در جهان پیروزی یونانیان است. توهین و تحقیر و تحمیق ایرانیان از زبان اسپارتی ها هم یکی از موضوعاتی است که مرتب (و گاهی در قالب طنز) تکرار میشود. 
تمامی اینها در راستای یک داستان یا کتاب کمیک چندان غیرعادی نیست. ولی چیزی که خیلی از منتقدان را نیز به نقد واداشته، این است که فیلم خود را بسیار جدی تر از یک اقتباس طنز فرض می کند و در حالی که این یک-سویه نگری محض داستان فیلم را به جوک تبدیل کرده (جوکی که از دید بسیاری از منتنقدان پنهان نمانده) و خود را در زمره شاهکارهای داستانی سینما می پندارد.
ولی نکته اینجاست که با وجود ضعف آشکار داستان، جذابیت های تصویری و نحوه ارائه آن باعث شده که تماشاچی معمولی، متوجه ضعف داستان نشده و با هیجان هر چه تمامتر با اسپارتیها همذاتپنداری کند. لذتی که تماشاچیان خارجی از تماشای کشته شدن باشکوه و خونین دشمنان توسط اسپارتی ها و تکه اندازی آنها برای تحقیر دشمن می بردند (که در یکی دو مورد با کف زدن و تشویق بلند همراه بود) ناخوداگاه برای تماشاچی ایرانی آزار دهنده است.
هر چند که تماشاچیها فقط به خاطر دیدن تصاویر باشکوه خشونت لذت میبرند و برایشان تفاوت چندانی نمیکند که آن وحشیهایی که کشته میشوند کجایی هستند. اما اینکه این بار دشمنان ایرانی هستند، دست کم در ناخودآگاه خیلیها تاثیر بدی خواهد گذاشت.
به نظر میرسد با سوءاستفادههایی لذیذی که یونانی ها با کمک هالیوودیها در این سالها در فیلمهای تولیدی از فرهنگشان بردهاند، ما تنها نشسته و تماشا کردهایم و به رغم توانمندیهای مناسب سینما، تلویزیون و هنرمندان ایرانی برنامهای برای ساخت اثرهای تاریخی در مورد ایرانیان هزاران سال پیش نداریم و این ضعف موجود فضایی مناسب برای سوءاستفاده معاندان تاریخی با گذشته درخشان ایرانیان شده است.
گذشته از این که باید به نقش بسیار ضعیف بخشهای فرهنگی کشور در حمایت و گسترش شاخصهای میراث فرهنگی اشاره کرد، باید دید نقش دستگاههای فرهنگی مانند سازمان ارتباطات اسلامی، وزارت ارشاد اسلامی و سایر دستگاههای فرهنگی برای احقاق و اثبات حقوق ایرانیان چیست و راهکارهای مناسب اطلاع رسانی به مردم جهان پیشبینی شده است.
بیشک توانمندی دستگاههای برشمرده از چند صد ایرانی عاشق و وبلاگهای ایران دوست بیشتر است، اما چگونه میشود که تلاش خالص هموطنان ایرانی در داخل و خارج با راهاندازی اعتراضنامه، بمب گوگلی، نوشتن مقالات و راه اندازی سایتهای مشابه برای اطلاعرسانی به مردم جهان بیشتر خودش را در جهان رسانههای امروز نشان میدهد، جای بسی شگفتی است!
دو هفته پیش تلویزیون دانمارک برای چهارمین بار در طول مدت کوتاهی به بهانه نداشتن فیلم ایرانی در بخش سینمای ایران خود، فیلم سراسر دروغ و ضد ایرانی «بدون دخترم هرگز» را پخش کرده که با اعتراض نماینده فرهنگی کشورمان چنین توضیح دادهاند: «چون فیلم ایرانی نداریم و توان مالی خرید آن را هم نداریم، این فیلم را پخش میکنیم!»
در جهان مدافع تمدن امروز که «یونسکو» برای ساخت برج «جهان نما» و نصب دکل در حاشیه «آرامگاه فردوسی» میتواند، تهدید کرده و تاثیرگذار باشد، در این مورد نیز باید با حضور نماینده فرهنگی کشورمان به هدف دفاع از فرهنگ و میراث ارزشمند ایرانیان وارد عمل شود.
به جاست بخشهای فرهنگی کشورمان با دقت و البته درایت بیشتری ضمن گسترش محصولات فرهنگی و هنری کشورمان در سراسر جهان بتوانند در برابر چنین حملههای فرهنگی به میراث ایرانیان، اطلاع رسانی مناسبی را به مردم جهان ارایه دهند.
برگرفته از وبلاگ لوگوی ماهی
یاداشت های یک آدم کمی معمولی


